Iove and the Moon

Iove and the Moon

Part 44

ویو یونا

چند ثانیه فقط به در خیره شده بودم.

انی پشت در بود...

همان زنی که سال‌ها پیش من را تنها گذاشته بود.

یونا: کوک... در رو باز نکن.

کوک به من نگاه کرد.

کوک: چرا؟

یونا: نمی‌دونم... فقط حس خوبی ندارم.

کوک: من کنارتم. هر اتفاقی بیفته، تنها نیستی.

کوک آرام در را باز کرد.

انی روبه‌روی ما ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

مردی کمی عقب‌تر از او ایستاده بود.

کوک فوراً جدی شد.

کوک: شما اینجا چی کار می‌کنید؟

انی: اومدم با یونا حرف بزنم.

یونا پشت سر کوک ایستاده بود.

یونا: من حرفی با تو ندارم.

انی: می‌دونم ازم متنفری...

یونا: متنفر نیستم.

انی با تعجب نگاهم کرد.

یونا: فقط نمی‌تونم فراموش کنم وقتی ده سالم بود، رفتی و منو تنها گذاشتی.

انی سرش را پایین انداخت.

انی: حق داری.

کوک: اگه برای عذرخواهی اومدید، بهتره بذارید یونا استراحت کنه.

مردی که همراه انی بود بالاخره جلو آمد.

مرد: آقای جئون، فکر کنم بهتره قبل از اینکه تصمیمی بگیرید، حرف‌های منو بشنوید.

کوک: شما کی هستید؟

مرد: کسی که سال‌هاست انی رو می‌شناسه.

یونا: یعنی چی؟

مرد به من نگاه کرد.

مرد: مادرت همه حقیقت رو بهت نگفته.

قلبم شروع کرد به تند زدن.

یونا: چه حقیقتی؟

انی: خواهش می‌کنم...

مرد: باید خودش بدونه.

کوک: واضح حرف بزن.

مرد چند لحظه سکوت کرد.

مرد: اون روزی که انی ترکت کرد، دلیلش فقط چیزی نبود که تو فکر می‌کنی.

یونا: پس چرا رفت؟

انی چشم‌هایش پر از اشک شد.

انی: چون مجبور شدم.

یونا: مجبور؟

صدایم لرزید.

یونا: چه کسی مجبورت کرد؟

انی جواب نداد.

کوک یک قدم جلو رفت.

کوک: اسمش رو بگو.

انی به مرد کنار خودش نگاه کرد.

انی: اگه اسمش رو بگم، ممکنه زندگی یونا دوباره به خطر بیفته.

یونا: من دیگه بچه نیستم!

اشک از چشمم پایین آمد.

یونا: من حق دارم بدونم چرا مادرم منو ترک کرد!

کوک دستم را گرفت.

کوک: آروم باش، ملکه.

انی با شنیدن این کلمه به کوک نگاه کرد.

انی: پس تو همون کسی هستی که ازش مراقبت می‌کنی...

کوک: بله.

انی: پس باید بدونی که یونا فقط یک دشمن نداره.

کوک اخم کرد.

کوک: منظورت چیه؟

انی آرام گفت:

انی: کسی که سال‌ها پیش باعث شد من از یونا دور بشم...

انی مکث کرد.

انی: دوباره برگشته.

سکوت سنگینی خانه را گرفت.

یونا: کی؟

انی به من نگاه کرد.

انی: پدرت.

برای چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.

ویو یونا

پدرم؟

کسی که سال‌ها حتی اسمش را هم به زبان نیاورده بودم؟

به کوک نگاه کردم.

یونا: کوک...

کوک دستم را محکم‌تر گرفت.

کوک: من اینجام.

اما این بار حتی خود کوک هم نمی‌توانست نگرانی‌اش را پنهان کند.

#عشق_وماه
دیدگاه ها (۸)

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

پارت ۳۶ سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.صدای کوبیدن دوباره ر...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

🌹 رزهای خونینپارت سومیونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط