ات به حلقه ظریف نگاه کرد و گفت من خسته ام
ات به حلقه ظریف نگاه کرد و گفت: من خسته ام...
کوک حلقه رو روی میز گذاشت و گفت: هر وقت اما ه بودی...
ات: میخوام بخوابم.
کوک رفت بیرون و در رو بست.
حدود یه هفته گذشت و حلقه همونجا مونده بود و کسی بهش دست نزده بود .
اعضا کنسرت داشتن و من زنده از گوشی کنسرت رو تماشا میکردم که یهو شکمم درد گرفت و گوشی از دستم افتاد و دستم رو روی شکمم گذاشتم و سعی کردم زنگ بزنم به کوک ولی کسی جواب نمیداد زنگ زدم به سانگ.
سانگ: الو
ات: سانگ...هق....بیا......من..من درد دارم.....زود باش
سانگ: کجایی
ات به سختی ادرس رو داد.
چند دقیقه بعد سانگ اومد .
ولی ات از هوش رفته بود .
سانگ در زد وقتی دید کسی باز نمیکنه در رو شکست.
و ات رو بغل کرد و برد بیمارستان.
خلاصه سه ساعت بعد حال ات خوب شد و دکتر گفت: 1=نباید ناراحتی به خودت راه بدی سعی کن خودتو خوشحال کنی. قرص هاتم فراموش نکن.
ات: باشه.
دکتر رفت و سانگ اومد و گفت: نمیدونستم حامله ای...
ات: سه ماهه
سانگ: متاسفم که...ناراحتت کردم
ات: مهم نیست...من الان خوبم.
ویو کوک
کوک اومد خونه و دید ات خونه نیست خیابونا رو گشت و حتی به سوپر مارکت سانگ هم رفت ولی ات اونجا نبود .
سانگ رو در حالی که به سمت مغازه اش میومد دید و سریع ماشین رو نگه داشت و رفت سمت سانگ و یقه ی اونو گرفت و گفت: ات کجاست عوضی....(مشت زد) ات کجاست.
سانگ: ات حالش بد بود زنگ زد به من ....من بردمش بیمارت سلامت..برو ببینش
کوک وقتی به خودش اومد سانگ رو بغل کرد و گفت: ممنونم...
کوک حلقه رو روی میز گذاشت و گفت: هر وقت اما ه بودی...
ات: میخوام بخوابم.
کوک رفت بیرون و در رو بست.
حدود یه هفته گذشت و حلقه همونجا مونده بود و کسی بهش دست نزده بود .
اعضا کنسرت داشتن و من زنده از گوشی کنسرت رو تماشا میکردم که یهو شکمم درد گرفت و گوشی از دستم افتاد و دستم رو روی شکمم گذاشتم و سعی کردم زنگ بزنم به کوک ولی کسی جواب نمیداد زنگ زدم به سانگ.
سانگ: الو
ات: سانگ...هق....بیا......من..من درد دارم.....زود باش
سانگ: کجایی
ات به سختی ادرس رو داد.
چند دقیقه بعد سانگ اومد .
ولی ات از هوش رفته بود .
سانگ در زد وقتی دید کسی باز نمیکنه در رو شکست.
و ات رو بغل کرد و برد بیمارستان.
خلاصه سه ساعت بعد حال ات خوب شد و دکتر گفت: 1=نباید ناراحتی به خودت راه بدی سعی کن خودتو خوشحال کنی. قرص هاتم فراموش نکن.
ات: باشه.
دکتر رفت و سانگ اومد و گفت: نمیدونستم حامله ای...
ات: سه ماهه
سانگ: متاسفم که...ناراحتت کردم
ات: مهم نیست...من الان خوبم.
ویو کوک
کوک اومد خونه و دید ات خونه نیست خیابونا رو گشت و حتی به سوپر مارکت سانگ هم رفت ولی ات اونجا نبود .
سانگ رو در حالی که به سمت مغازه اش میومد دید و سریع ماشین رو نگه داشت و رفت سمت سانگ و یقه ی اونو گرفت و گفت: ات کجاست عوضی....(مشت زد) ات کجاست.
سانگ: ات حالش بد بود زنگ زد به من ....من بردمش بیمارت سلامت..برو ببینش
کوک وقتی به خودش اومد سانگ رو بغل کرد و گفت: ممنونم...
- ۳۱.۵k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط