⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p86
هوا کاملاً تاریک شده بود.
ابرهای خاکستری آروم‌آروم روی ماه را پوشوندن و باغ در نور کم‌رنگ مشعل‌های کنار مسیر غرق شد.
یونجی سبدش رو برداشت.
«باید برگردم. اگه دیر برسم، آشپز دوباره غر می‌زنه.»
نینا با لبخند سر تکون داد.
«باشه... بعداً می‌بینمت.»
یونجی از بین درخت‌ها دور شد و صدای قدم‌هاش کم‌کم محو شد.
...
باغ، ناگهان ساکت شد.
اون سکوتی که وقتی تنها می‌مونی، سنگین‌تر از قبل به نظر می‌رسد.
نینا آهسته روی مسیر سنگفرش راه افتاد.
نسیم خنکی از کنار درخت ها می‌گذشت و برگ‌ها رو به حرکت درمیاورد
از دور، برج‌های بلند قلعه زیر نور مشعل‌ها دیده می‌شدن
سرش رو بالا گرفت.
«عجب جای عجیبیه...»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای بال زدن چیزی از بالای سرش گذشت.
غریزی سرش را پایین آورد.
چند کلاغ سیاه از روی شاخه‌ها بلند شدن و در تاریکی گم شدن
قلبش تند زد.
زیر لب غر زد:
«یه بار هم بذارین بدون ترس راه برم...»
به راهش ادامه داد.
چند دقیقه بعد، به قسمت شمالی باغ رسید.
اینجا با بقیه‌ی باغ فرق داشت.
درخت‌های سرو قد کشیده بودن و مه نازکی روی زمین نشسته بود.
وسط محوطه، مجسمه‌ای سنگی قرار داشت.
پیکره‌ی زنی که دوتا دستش رو رو به آسمون گرفته بود.
زمان، بخشی از صورت مجسمه رو فرسوده کرده بود.
نینا آروم دور اون چرخید.
روی پایه‌ی مجسمه، نوشته‌هایی به زبونی که نمی‌شناخت، حک شده بود.
نوک انگشتش رو روی سنگ کشید.
سرد بود...
خیلی سرد.
توی همون لحظه، صدای ساعت بزرگ قلعه توی فضا پیچید.
یک...
دو...
سه...
صدای زنگ، بین باغ می‌پیچید و انعکاسش از دیوارهای سنگی برمی‌گشت.
نینا به طرف قلعه نگاه کرد.
بیشتر پنجره‌ها روشن شده بودن
از دور، سایه‌ی خدمتکارهایی دیده می‌شد که در رفت‌وآمد بودن
احساس کرد زیادی از ساختمون دور شده
خواست برگرده
اما وقتی برگشت...
برای چند لحظه ایستاد.
سه راه سنگفرش، شبیه هم بود

توی تاریکی، دیگه یادش نمیومد از کدوم مسیر آومده بود.
لبش رو گاز گرفت.
«عالی شد...»
چند قدم یکی از مسیرها رو رفت
بعد ایستاد.
نه...
این راه رو به خاطر نمی‌آورد
مسیر دوم رو امتحان کرد.
بن‌بست.
نفسش رو آروم بیرون داد.
سعی می‌کرد نترسه
«باشه... فقط گم شدم... همین.»
اما هرچی بیشتر راه می‌رفت، درخت‌ها بلندتر و سایه‌ها تیره‌تر می‌شدن
صدای جیرجیرک‌ها هم قطع شده بود.
فقط سکوت...
و صدای قدم‌های خودش.
دورتر، از پشت شاخه‌های سرو، نور یکی از مشعل‌های قلعه دیده می‌شد.
نینا با خیال راحت به سمت نور راه افتاد.
بی‌خبر از اینکه...
از پنجره‌ی بلند کتابخونه، کسی چند دقیقه بود که رفتن اون به سمت بخش متروک باغ رو زیر نظر داشت.
جیمین کتاب بسته‌شده رو روی میز گذاشت.
نگاهش هنوز از پنجره برداشته نشده بود.
چند ثانیه بعد، بدون اینکه کسی رو صدا بزنه، از اتاق خارج شد.

چهار پارت گذاشتم به تلافی این چند روز که نبودم، اصلا یه مسائلی این چند روز داشتم حال روحیم کامل بهم ریخته ، خیلی حالم بده
دوستون دارم امیدوارم خوشتون بیاد❤️🌷
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط