« سایه »

« سایه »
سایه ها آوار بر ذهن و زبانم.ریختند
حجم تلخی از توهّم بر جهانم ریختند

چشم را تا باز کردم ، باز باهم سایه ها
بی تأمل طرح وحشت در روانم ریختند

آجرو سنگ و ملاتِ لحظه ها را سایه ها
بار ها از بام خود بر استخوانم ریختند

با تهاجمهای بی پایان و بی مفهومِ خویش
سایه واژه ؛ واژه سایه ، در دهانم ریختند

خواستم تا چشمهایم را ببندم از هراس
ماسه های سایه زیرِ پلکِ جانم ریختند

جایِ باران در مسیرِ کوچِ روحم؛ ابرها
سایه هایی از جهانِ بی نشانم ریختند

#عبدالرضارادفر«آرام کرمانشاهی»
دیدگاه ها (۹)

پریشان گویی..........!!!!!

کلام دلنشین.....

از کل جهان یک نظر لطف تو کافی ستهرچیز به جز توشه ی مهر تو اض...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿می‌ایستد روبه‌روی پنجره دست می‌کشد به...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ...همت کن بگو یکی اینجا دلش از...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿مگر لایق تکیه دادن نبودم؟تو با حسرت ش...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌나만의 ੮‧‌‌꯭੮‌꯭‧‌੮‧‌ 계절...

مولا على عليه السلام:الدُّنيا لا تَصفو لِشارِبٍ، ولا تَفی لِ...

خدا همان دستی‌ستکه وقتی همه چیز از دستت رها می‌شودآرام و بی‌...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ای عاشقِ خام، از خدا دوری توما با تو ...

رهایتنمی‌کردم! مگر زمانی که مرا از قصد گم کردی.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط