#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_26


بعد از صبحانه، یونا از سالن بیرون زد و مستقیم به باغ پشتی رفت.

دستانش می‌لرزید، اما دفترچه را محکم نگه داشته بود.

چند لحظه بعد، جه‌هون از پشت سر رسید.

«باید با هم حرف بزنیم.»

یونا برگشت.

«عموی من کیه؟»

جه‌هون نگاهش را به دوردست دوخت.

«کسی که حقیقت رو می‌خواد دفن کنه، حتی اگر مجبور باشه خانواده‌اش رو قربانی کنه.»

«و تو چرا هنوز زنده‌ای؟»

او کمی مکث کرد.

«چون پدرت قبل از مرگش، یه چیز دیگه هم برام گذاشت.»

«چی؟»

جه‌هون به سمت او آمد، فاصله‌شان کم شد.

«اسم قاتل.»

یونا نفسش را حبس کرد.

«کیه؟»

او آرام و شمرده گفت:

«اگر حدسم درست باشه… کسی که الان همین‌جا، در همین خانه، به تو نزدیک‌تر از همه‌ست.»

یونا خشک شد.

«منظورت کیه؟»

جه‌هون در چشمانش نگاه کرد، و برای اولین بار، نه سرد بود نه مرموز.

فقط جدی، نگران، و خیلی نزدیک.

«منظورم کسیه که تو هنوز بهش اعتماد داری.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_27صبح هنوز کامل بالا نیامده بود...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_25گوان‌هو با صدای بمش گفت:«بنشی...

سایه_ای_در_خانه_چئون # part_24این بار نوبت جه‌هون بود که چشم...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_23در آرام آرام باز شد.نور کم‌سو...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_21جه‌هون با تردید به او نگاه کرد...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_9یونا نزدیک‌تر شد.«تو داری کمکم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط