my beautiful lie پارت¹

my beautiful lie پارت¹
روبه روی هم نشسته بودن
پسرک کوچک با برق خاصی که تو چشماش بود به اون مرد نگاه میکرد، نمیدونست باید چیکار کنه فقط دیشب براشون یه عروسی با شکوه گرفتن و بهش گفتن از این به بعد همسر جناب مین هستش
مرد با کلافگی درحالی که دستشو رو پیشونیش گذاشته بود و به پایین خیره شده بود گفت
یونگی: واقعا نمیدونی بچه چجوری به وجود میاد؟
جیمین: نه
یونگی: خب تو نمیتونی باردار بشی ولی میتونی اون کاری که بقیه برای باردار شدن انجام میدن و انجام بدی
جیمین: چه کاری؟
یونگی: بهش میگن رابطه جنس*ی
جیمین: خب چیکار میکنن؟
یونگی: مگه میشه ندونی(داد)
جیمین: داد نزن...خواهش میکنم(بغض) 
یونگی: ¹⁷ سالته مگه بچه ای؟ یعنی تمام این مدت مامان بابات بهت نگفتن تو چجوری به وجود اومدی؟
جیمین:...
یونگی: ببین تو یه چیزی داری که اگه اونو....اهههه خب چجوری بهت توضیح بدم
جیمین:....
یونگی: برو تو اتاقت
جیمین: میشه گوشیتو بهم بدی؟
یونگی: بگیر (گوشیشو بهش داد)

پسرک کوچیک وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشید و گوشیو روشن کرد و با سرچ کردن کلمه «رابطه جنس*ی» همه چیو فهمید
¹⁷:⁰⁶
با صبر و حوصله مشغول تایپ کردن بود که در اتاقش زده شد
یونگی: بیا تو
جیمین: من همه چیو ف...فهمیدم (خجالت)
یونگی: خوبه
جیمین: ولی ت..تو زن ن...نیستی
یونگی: آره، من زن نیستم
جیمین: پس چجوری؟
یونگی: تو نقش زن رو اجرا میکنی

...................................
دوستان گل بفرمایید کامنتا به همراه چایی و کیک☕🍰
دیدگاه ها (۱۵)

my beautiful lie پارت²پسرک از درد تو خودش جمع شده بود و بلند...

my beautiful lie پارت³یونگی: الان بهتری؟ جیمین: آره پسرک کوچ...

³my monthپارت¹⁰²⁰:³⁰از ماشین پیاده شدن و زنگ در رو زدن بعد چ...

³my monthپارت⁹با نامجون و جین روبرو شد یونگی آروم از پله ها ...

my beautiful lie پارت⁵مرد بزرگتر رو به روی دکتری که همین الا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط