مردی تنها.....

مردی تنها.....
با یک من بغض.....
در حالی که نفرت از چشمانش شره میکرد....
به عکس های معشوقه خود خیره شده بود.....
با هر تنفس قطره اشکی از گوشه ی چشمانش،آرام فرود می امد....
با خود می گفت:
دلم گرفته....
یا شاید هم دلتنگ آن بوی زنانه اش هستم ...
ساعت ها گذشت.....
صبورانه....
سیگار را با سیگار روشن میکرد.....
و باز تکرار دلدادگی....
هی نگاه و هی نگاه.....
در اخر خود را قانع کرد و گفت...
شاید تنها بودن طبیعت من است....
دیدگاه ها (۲۵)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

007-پنهان در مه - پارت ۸۱

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

فعلا نیک نیم نداره

From Hatred to My Love

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط