شب موقع شام به اتاقم امدیپبه چهره اش نیم نگاهی انداختم ،چ

شب موقع شام به اتاقم امدیپبه چهره اش نیم نگاهی انداختم ،چهره ای خندانش باعث تعجبم شد.به خودم جرات دادم تاسرم رابلندکنم ودرچشمانش خیره شوم .روبه رویم ایستادوباکنجکاوی براندازم کردباخنده گفت :
اتفاقی افتاده که خودت رادراتاق حبس کردی؟
بابغضی درگلوگفتن :
من واقعا مغذرت میخوام .دسته خودم نبوداخه امروزکمی اعصابم بهم ریخته بود ابن بودکه...
خنده ی بلندی کرد وگفت:
توبخاطر اون حرفاست که ناراحتی وخودت رادراتاق حبس کردی؟من برعکس توخیلی هم خوشحالم وبه توافتخارمیکنم حرفهایی تو رومی بایست من یامادرت نی زدیم.به هرحال هرچی بودگذشت توبه اونهه ثابت کردی که مثل دخترای دیگه نیستی که حاضرندبه خاطرازدواج ویاحتی پول ملایمت به خرج بدن وهرسرکوفتی راتحمل کنند.دراین بین فقط مادرت کمی ازعمل توناراضی است که اونم دوروز دیکه فراموش می کنه.مادردیگر دلش میخواد دخترش راسروسامون بده.
دستم راگرفت وگفت:
حالا پاشوکه غذات یخ کرد.
اینگونه حرف زدن ان هم باپدربرایم تازگی داشت.ولی لااقل خوشحالم بود که پدرکمی ازمادرم منطقی ترعمل کرد.
همان گونه که پدرگفت ابروان مادرکمی درهم رفته بودشایدفکرمیکردکه به بخت خودبگد زدم وشانس خوبی راازدست دادم.مادرنمی دانست که پول خوشبختی نم اورد دلم میخواست این حرفهارابرایش بازگو کنم ولی وقتش مناسب نبود.
شام ودسکوتی زجراوربرای نن صرف شد.زودترازان دورست ازغذا کشیدم وبه بهانه ی درس به اتاقم رفتم .خودم راروی تخت انداختم .سعی کردم خاطرهای امروزرایکباردیگر تداعی کنم.ناگهان ازجا پریدم وبه طرف کتابم رفتم چطوریادم رفته بود.
خواندن نامه یی راکه برای شب شدن وخواندن ان لحظه شماری میکردم.هیجان سراسروجودم راگرفت.مدتی راهمانطدرخیره به پاکت نامه نگاه کردم ،جدات نداشتم پاکت راباز کنم تردیدمثلدخوره به جانم افتاده بود.
عاقبت ترش راکنارنهادم وبادستان لرزان وخیس ازعرق پاکت راباز کردم،دست خطش زیبا وخوانا بود.
دوش بیماری چشم توببرد ازدستم
لیک ازلطف لبت صورت جان بستم
عشق من باخط مشکین توامروزی نیست
دیر گاهیست که ازاین جام هلالی مستم
بهارم!
قلبم برای نوشتن واژه واژه عشق می لرزدونگاهم بادیدن نام تووجوداشک را پذیرامیشود.
نمی انی که چقد دلتنگ ان روزها .برای خاطرهای تلخ وشیرین.
برای ذره ی عشق ومحبت.تا که شب هایی تنهایم رادرمیان ذرهاییان گمشده ببینم.
وجودت برایم همان خورشید دست نیافتنی دشت کودکی مان است که ...
دیدگاه ها (۸)

وجودت برایم همان خورشید دست نیافتنی دشت کودکی مان استکه ساعت...

دراتاقم راگشودم برخلاف صبح که ابری بود دران لحظه اسمان کاملا...

این درس خوبی است چون به نظرمن اون عشق وعلاقه ی که شماازان حر...

که ازاینجانقل ومکان کردیم وبه خاطرپدرراهی تهران شدیم.بااطلاع...

پارت ۲گفتم :مشکل مالی دارم.یکی از پسرا که فهمیدم توی اون گرو...

#اشک حسرت #پارت ۱۷۰آسمان : امید رفت بیرون وهدیه کمک کرد لبا...

#اشک حسرت. #پارت ۷۶سعید : امروز مثله هر روزنبود خونه ساکت تر...

وچشمانم راگشودم تازه یه ساعتی میشدکه.چشمانم راروی هم گذاشته ...

*امیر*......ایلیا سکوت کرد سرمو بلند کردم وبه آسمون ابری نگا...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وبیست نه آریا: - چرا حرفاتو میخوری گلین ...

*راز دل*ماه وش :فانی داد زدو گفت : صداتو برای من بلند نکن کی...

*شیلان*هیرسا: صدای خنده هاش رو اعصابم بود ولی چیزی نگفتم دست...

چندماه بود ک از دانشگاه اخراج شده بودمخودم رو رسوندم به رستو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط