#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟑
لینا تمام مدت نگاهش رو این دو بود، و میمونه بود اینا عادی نیستن.
درسته شخصیت اروم و بسیار دخترونه ای داشت اما به همون اندازه هم زرنگ و زیرک بود و هرچیو میتونست با نشونه هاش بفهمه.
تهیونگ نوازش وار دستشو روی رون خرگوش کوچولوش به حرکت دراورد نه محکم و خشن یا وحشیانه، اروم و بسیار شهوتی، خیلی نرم و لطیف طوری که خود جونگکوک هم ازش خوشش اومده.
اون ببر وحشی خوب میدونست که چطور خرگوش کوچولوش رو بی قرار کنه.
جونگکوک حس میکرد اگه یکم دیگه حرکت دست تهیونگ روی رونش ادامه پیدا کنه صد در صد تحر.یک بشه.
پس دست تهیونگ رو محکم گرفت و انگشتای خوش فرمش رو قفل انگشتای کشیده ی مرد کرد.
همونطور که دستش اسیر دست تهیونگ بود و انگشتای دستاشون بهم قفل بود خنده ای کرد.
تهیونگ از حرکت ناگهانیه پسرش نیشخندی زد و دست جونگکوک رو محکم تر از قبل فشرد.
لینا وقتی به خنده های این دو نگاه میکرد، که چطور به هم لبخند پاس میدادن متوجه شد بین اینا یچیزی عادی نیست.
همینطور که غرق فکر بود ارنجش خورد به چنگال روی میز و چنگال از روی میز افتاد پایین.
همینطور که خم شد چنگال رو بگیره متوجه یچیزی شد، نگاهشو به روبه روش داد و با صحنه ای که دید چشماش از حدقه زد بیرون و گیج به صحنه ی مقابلش خیره شد.
اون دستای جونگکوک و تهیونگ بود که قفل هم بودن و تهیونگ با انگشت شصتش انگشت اشاره جونگکوک رو نوازش میکرد، قطعا صحنه ی به شدت زیبا و خواستنی بود ولی برای لینا برعکس بود.
با لبخند عصبی اروم روی صندلیش صاف نشست و به اونها نگاه کرد که چطور همو عاشقانه نگاه میکردند و همو با نگاه میبو.سیدن.
لینا دیگه مطمئن شد اینا را.بطه ی برادری ندارن و بینشون یچیزایی هست اما سعی کرد اروم پیش بره.
شام تموم شده بود و حالا همه روی کاناپه نشسته بودندو قهوه میخوردند.
لینا:خب دیگه من رفع زحمت کنم که دیروقته( لبخند)
مری:دخترم این چه حرفیه تو مهمون مایی و شب پیش ما میمونی.
لینا خواست مخالفت کنه که یونگ هو زودتر پرید.
یونگ هو:همینکه خانومم گفت، شما شب میمونی.
لینا:ولی اقای یونگ هو نمیخام به شما زحمتی بدم.
مری:عاعا این دیگه چه حرفیه حتی جونگکوکم میگه بمونی.
همه ی نگاه ها افتادن روی جونگکوک مخصوصا تهیونگ.
جونگکوک با نارضایتی اجبار و لبخند ضایعی گفت.
جونگکوک:ا.اره البته بشین لینا.
لینا:اخه نمیخام مزاحمتون بشم( کمی عشوه انگشتشو برد لای موهاش و فر طور چرخوند و لباش رو جمع کرد)
تهیونگ چندشی زیر لب به این حالت دختر گفت.
جونگکوک:نه عزیزم این چه تو مراحمی.
لینا:باشه حالا که انقدر اصرار میکنی میمونم.
لینا اینو گفت و دوباره خودشو انداخت بغل کوک و اینبار لپش رو بو.سید، یونگ هو و مری خنده ای کردن.
تهیونگ دیگه داشت صبرش لبریز میشد، دندوناش و به هم سایید و به اونا زل زد و اینارو به رگبار فحش بست.
جونگکوک چندتا پلک گیج و ترسو زد، ترس از تهیونگ.
مری:خب بچه ها دیگه دیر وقته وقتشه برین بخوابین، ام لینا به اجوما گفتم بهت اتاقتو نشون بده.( لبخند)
لینا تعظیم کوتاهی کرد که یونگ هو و مری رفتن به سمت اتاق مشترکشون و حالا فقط کوک تهیونگ و لینا مونده بود.
جونگکوک:چیشد که اومدی سئول، لینا( سرد)
لینا به خودش اومد و به جونگکوکی که دست به سینه بود نگاه کرد.
لینا:اگه ناراحتی میتونم برگردم، چمدونم بستس.
جونگکوک:میدونی که منظورم این نبود.
لینا:بخاطر تو اومدم جئون جونگکوک، من هنوزم دوست دارم و نتونستم فکرتو از سرم بندازم بیرون.
جونگکوک:ولی اون روز که خیلی خوب ولم کردی و رفتی.
لینا:میشه فردا صحبت کنیم م.من واقعا خستم.
جونگکوک سری تکون داد که اجوما اومد و لینارو به اتاق مهمان برد.
حالا دیگه کسی جز کوک و ته نبود.
جونگکوک خواست بره سمت تهیونگ که ته سریع تر عمل کرد و بدون حرفی رفت بالا تو اتاقش.
جونگکوک مات به رفتنش نگاه کرد و با مظلومیت و قیافه گرفته رفت تو اتاق خودش. درو پشت سرش بست و با پاهایی که بزور قدم برمی داشتن رفت سمت تخت و خودشو روی تخت انداخت.
حالا باید چطور از دل تهیونگ در می اورد.
بعد از مدت طولانی فکر از جاش بلند شد.........
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟑
لینا تمام مدت نگاهش رو این دو بود، و میمونه بود اینا عادی نیستن.
درسته شخصیت اروم و بسیار دخترونه ای داشت اما به همون اندازه هم زرنگ و زیرک بود و هرچیو میتونست با نشونه هاش بفهمه.
تهیونگ نوازش وار دستشو روی رون خرگوش کوچولوش به حرکت دراورد نه محکم و خشن یا وحشیانه، اروم و بسیار شهوتی، خیلی نرم و لطیف طوری که خود جونگکوک هم ازش خوشش اومده.
اون ببر وحشی خوب میدونست که چطور خرگوش کوچولوش رو بی قرار کنه.
جونگکوک حس میکرد اگه یکم دیگه حرکت دست تهیونگ روی رونش ادامه پیدا کنه صد در صد تحر.یک بشه.
پس دست تهیونگ رو محکم گرفت و انگشتای خوش فرمش رو قفل انگشتای کشیده ی مرد کرد.
همونطور که دستش اسیر دست تهیونگ بود و انگشتای دستاشون بهم قفل بود خنده ای کرد.
تهیونگ از حرکت ناگهانیه پسرش نیشخندی زد و دست جونگکوک رو محکم تر از قبل فشرد.
لینا وقتی به خنده های این دو نگاه میکرد، که چطور به هم لبخند پاس میدادن متوجه شد بین اینا یچیزی عادی نیست.
همینطور که غرق فکر بود ارنجش خورد به چنگال روی میز و چنگال از روی میز افتاد پایین.
همینطور که خم شد چنگال رو بگیره متوجه یچیزی شد، نگاهشو به روبه روش داد و با صحنه ای که دید چشماش از حدقه زد بیرون و گیج به صحنه ی مقابلش خیره شد.
اون دستای جونگکوک و تهیونگ بود که قفل هم بودن و تهیونگ با انگشت شصتش انگشت اشاره جونگکوک رو نوازش میکرد، قطعا صحنه ی به شدت زیبا و خواستنی بود ولی برای لینا برعکس بود.
با لبخند عصبی اروم روی صندلیش صاف نشست و به اونها نگاه کرد که چطور همو عاشقانه نگاه میکردند و همو با نگاه میبو.سیدن.
لینا دیگه مطمئن شد اینا را.بطه ی برادری ندارن و بینشون یچیزایی هست اما سعی کرد اروم پیش بره.
شام تموم شده بود و حالا همه روی کاناپه نشسته بودندو قهوه میخوردند.
لینا:خب دیگه من رفع زحمت کنم که دیروقته( لبخند)
مری:دخترم این چه حرفیه تو مهمون مایی و شب پیش ما میمونی.
لینا خواست مخالفت کنه که یونگ هو زودتر پرید.
یونگ هو:همینکه خانومم گفت، شما شب میمونی.
لینا:ولی اقای یونگ هو نمیخام به شما زحمتی بدم.
مری:عاعا این دیگه چه حرفیه حتی جونگکوکم میگه بمونی.
همه ی نگاه ها افتادن روی جونگکوک مخصوصا تهیونگ.
جونگکوک با نارضایتی اجبار و لبخند ضایعی گفت.
جونگکوک:ا.اره البته بشین لینا.
لینا:اخه نمیخام مزاحمتون بشم( کمی عشوه انگشتشو برد لای موهاش و فر طور چرخوند و لباش رو جمع کرد)
تهیونگ چندشی زیر لب به این حالت دختر گفت.
جونگکوک:نه عزیزم این چه تو مراحمی.
لینا:باشه حالا که انقدر اصرار میکنی میمونم.
لینا اینو گفت و دوباره خودشو انداخت بغل کوک و اینبار لپش رو بو.سید، یونگ هو و مری خنده ای کردن.
تهیونگ دیگه داشت صبرش لبریز میشد، دندوناش و به هم سایید و به اونا زل زد و اینارو به رگبار فحش بست.
جونگکوک چندتا پلک گیج و ترسو زد، ترس از تهیونگ.
مری:خب بچه ها دیگه دیر وقته وقتشه برین بخوابین، ام لینا به اجوما گفتم بهت اتاقتو نشون بده.( لبخند)
لینا تعظیم کوتاهی کرد که یونگ هو و مری رفتن به سمت اتاق مشترکشون و حالا فقط کوک تهیونگ و لینا مونده بود.
جونگکوک:چیشد که اومدی سئول، لینا( سرد)
لینا به خودش اومد و به جونگکوکی که دست به سینه بود نگاه کرد.
لینا:اگه ناراحتی میتونم برگردم، چمدونم بستس.
جونگکوک:میدونی که منظورم این نبود.
لینا:بخاطر تو اومدم جئون جونگکوک، من هنوزم دوست دارم و نتونستم فکرتو از سرم بندازم بیرون.
جونگکوک:ولی اون روز که خیلی خوب ولم کردی و رفتی.
لینا:میشه فردا صحبت کنیم م.من واقعا خستم.
جونگکوک سری تکون داد که اجوما اومد و لینارو به اتاق مهمان برد.
حالا دیگه کسی جز کوک و ته نبود.
جونگکوک خواست بره سمت تهیونگ که ته سریع تر عمل کرد و بدون حرفی رفت بالا تو اتاقش.
جونگکوک مات به رفتنش نگاه کرد و با مظلومیت و قیافه گرفته رفت تو اتاق خودش. درو پشت سرش بست و با پاهایی که بزور قدم برمی داشتن رفت سمت تخت و خودشو روی تخت انداخت.
حالا باید چطور از دل تهیونگ در می اورد.
بعد از مدت طولانی فکر از جاش بلند شد.........
- ۹۲۵
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط