مافیای من

مافیای من
part: ۲۸.

«کوک»
امروز یک هفتس که با هیونگ اومدیم بودیم نیویورک قرار شد امروز برگردیم و به دخترا نگفتین که سوپرازشون کنیم نزدیکای ساعت11شب رسیدیم خونه
کوک: بالاخره رسیدیم
ته: اره دلم برای لیا تنگ شده بود
کوک: منم
که هیونگ با اخم نگام کرد
کوک: منظورم برای ا.ت بود من با لیا چیکار دارم
ته: اها بریم تو
کوک: بریم
رفتیم داخل که نبودن
ته: حتما خوابن
کوک: اره من میرم اتاق
ته: باشه منم میرم اتاقش
کوک: همم
رفتم داخل اتاق ا.ت که نبود رفتم سمت حموم اونجاهم نبود این منو عصبی کرد از اتاق رفتم بیرون که هیونگ هم عصبی اومد
ته: بگو که اونجان
کوک: نه نیستن
ته: اینا کجارفتن
کوک: چرا ا.ت باید بدون اینکه به من بگه بره بیرون
ته: همم اصلا لیا چرا باید اینکارو کنه
به هم نگاه کردیم که
کوک: هیونگ میتونی ردیابیشون کنی
ته: اره
هیونگ رفت سمت لپتاپش و بازش کرد و بعد چند مین
ته: ایناهاشن وایسا ببینم اه لیاااا
کوک: چیشده
ته: اونا تو بارن
کوک: چی*عصبی
ته: بله
کوک: کدوم بار
ته: بار بنده
کوک: بریم*عصبی
باهم رفتیم سمت بار هیونگ و رفتیم داخل که با چیزی که دیدم خون جلو چشامو گرفت اون ا.ت بود با اون لباس باز یه پسره اومد و از کمرش گرفت که عصبی تر شدم همین اتفاق برای لیا و هیونگ هم افتاد باهم رفتیم سمتشون و اون پسرارو زدیم که
ا. ت: کوک لطفا بسه کوککک داری میکشیش*با گریه
لیا: تهیونگ ولش کن تورو خدا تهیونگگگ *ایشون هم باگریه میحرفن
ا.ت: کوکککک *و همچنان گریه
به حرفاشون اهمیت ندادیم و انقدر زدیمشون که زیر دستمون جون دادن که با داد لیا به خودم اومدم
لیا: ا.ت ا.ت هی ا.ت ا.تتت*با داد
برگشتم سمتشون که ا.ت بیهوش افتاده بود بغل لیا رفتم سمتشون و ا.ت رو براید بغل کردمو بردم بیرون که هیونگم از دست لیا گرفت و اوردش بیرون سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که
لیا: بریم بیمارستان ا.ت بیهوشه*گریه
ته: نیازی نیست از ترسه*حرصی
لیا: یعنی چی از ترسه اصلا شما حواستون به کاراتون هست زدین بدبختا رو کشتین *با داد
ته: لیا خفه شو بدبختا هه نکنه دوست داشتی بهتون دست بزنن ها*باداد
لیا: منظورت چیه الان داری میگی من هرزم*باداد
ته: سر من داد نزنن لیا من کی همچین چیزی گفتم*خیلیی بلند
لیا: داد نزن *بلند
ته: لیاا خفه شوو*داد
که لیا از ترسش ساکت شد و فقط داشت گریه میکرد
ته: لیا بسه *کلافه
بعد چند مین رسیدیم و پیاده شدیم و ا.ت رو دوباره بغل کردم و بردمش تو اتاقش و کنارش دراز کشیدم که خوابم برد
«ویو ا.ت صبح»
با افتادن نور روی چشمم بیدار شدم به بغلم نگاه کردم که کوک کنارم بود یاد دیشب افتادم ترس افتاد به دلم لعنتی کوک منو میکشه زود بلند شدم رفتم سرویس کارای لازمو کردم و اومدم بیرون لباسمو عوض کردمو از اتاق زدم بیرون رفتم پایین که اونی هم اومد پایین
ا.ت: صبح بخیر
لیا: صبح بخیر
وایسا ببینم اونی چرا اینجوری راه میره نکنه
ا.ت: وایی
لیا: چیشد
ا.ت: اونی مثل اینکه خیلی بد تنبیهت کرده
لیا: همم *خجالت
ا.ت: یاا اونی من میترسم کوک منو میکشه *بغض
کوک: خوبه میدونی
باشنیدن صداش استرس گرفتم داشتم از ترس میلرزیدم برگشتم که از پله ها اومد پایین همین طوری با ترس نگاهش میکردم که یهو حالم بد شد و دوییدم سمت سرویس و بالا اوردم
ته: این چش شد *تعجب
کوک: نمیدونم
کوک اومد داخل و
کوک: خوبی
ا. ت: اهمم
بلند شدم دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون...
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلا ❤😊
دیدگاه ها (۰)

مافیای منpart : 29 ...

مافیای منpart: ۳٠. ...

❤😊

من همشونو میخوام ❤️‍🔥😍

مافیای من part: 32. ...

مافیای من part: 27 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط