ویو نویسنده

ویو نویسنده:
وقتی به خونه جیمین رسیدن همه باهم وارد شدن جیمین مستقیم به سمت پله ها رفت و اعضا پشت سرش، با نگرانی وارد اتاق جیا شدن نور ملایم چراغ خواب ، چهره رنگ پریده جیا که به خواب رفته بود رو روشن می‌کرد جیا تب و لرز شدیدی داشت و نفس هاش کوتاه شده بود جیمین سریع کنار تخت جیا نسبت و به آرومی گونه داغش رو نوازش کرد

جیمین:جیا ... دخترم بابایی اومده

(جیمین پتو رو رو کنار زد تا ببینه وضعیتش بهتر شده یا نه اما همون لحظه اتفاقی افتاد که همیشه ازش می‌ترسید جیا تکونی خورد ،نفسش لرزید و بدنش بی حرکت شد)

جیمین:جیا ...عزیزم بابایی اینجاست،صدامو میشنوی

جیا:.........

جیمین:نه ...نه نه نه جیا بابایی پاشو

جونگ کوک یه قدم اوند جلو تر:هیونگ ...بیهوش شده؟

جیمین:نفس میکشه...ولی ضعیفه

نامجون:باید همین الان ببریمش بیمارستان

یونگی:جیمین میتونی بلندش کنی؟ما حواسمون هست

(جیمین با دستای لرزون، بازوی کوچیک جیا رو بلند کرد و اونو تو اغوش بدن دختر مثل گلبرگی خیس و بی جون روی سینش قرار گرفت)

جیمبن:لطفا ...دخترم ...فقط بیدار شو...

ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

ویو نویسندهاعضا راه رو برای جیمین باز کردن تا رد بشه همه چیز...

ویو نویسنده:بیمارستان با چراغ های روشن و سکوت سنگینش، فضایی ...

ویو نویسندههوا گرگ و میش بود و نور نارنجی رنگ از پنجره های ب...

فیک جدید داریمممممممم😌😌😌اسم فیک:تب🥺شخصیت ها//جیمین:۳۰ ساله/خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط