🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت شصت ...
آریا : همه سکوت کرده بودن احساس خفگی می کردم بلند شدم
آقا جونم بلند شد وگفت : کجا میری بابا
- اتاقم ...میخوام یکم تنها باشم
از خونه اومدم بیرون برف وبارون باهم می بارید رفتم طرف پله های عمارت واز پله ها رفتم بالا تا خواستم در رو باز کنم گلین زودتر در رو باز کردنگاش کردم سرش رو انداخت پایین وگفت : چی شد آریا
- بعدا
کنارش زدم ورفتم اتاقم پلیورم در آوردم وپرت کردم رو صندلی ونشستم لبه ای تخت احساس خفگی می کردم چی شده بود یهو چرا اینجوری شد ؟! یعنی چی که تا حالا ازم من مخفی کردن مادرم یکی دیگه اس نمی دونم چرا باور نمی کردم یه حس عجیب داشتم
دراز کشیدم وسرم رو گذاشتم رو بالش
- آریا
نگاهی به در انداختم آقاجون بود که اومد بالاسرم وگفت : می دونم سخته ولی نمی خواستیم تو ..
- می دونم آقا جون ...میشه یکم تنها باشم الان واقعا گیجم
آقا جون سرش رو تکون داد وآروم لب زد : ما فقط خوبی تو رو می خواستیم
اینک گفت ورفت لحاف رو کشیدم تا بالای سرم احساس خفگی بیشتری کردن ونفس هام به شماره افتاده بود بعد از ۳۲ سال بفهمی یه مادردیگه داشتی که تو رونخواسته نمی تونستم آروم باشم لحاف رو کنار زدم وخم شد طرف پاتختی یه بسته قرص خواب آورددر آوردم ودوتاش رو بدون آب قورت دادم فکرم تهی وخسته بود ونفهمیدم کی خواب رفتم
*******
چند روزی از این موضوع میگذره بابا دیگه نیومد تو عمارت وتو خونه ای خودش موند آقا جون می رفت واونجا همدیگرو می دیدن انگار رابطه اشون بهتر شده بود زن عمو اما هر روز چشاش اشکی بود وناراحت بود هر وقت می دیدمش به این فکر می کردم اگه مادر من می شد چی ؟؟!
این چند روز از همیشه ساکتر بودم وخدا رو شکر کسی هم این موضوع رو به روم نمیاورد برام سخت بود با این اتفاق کنار بیام ولی چاره ای نبود طبق برنامه طبیعت باید باهاش کنار میومدم انتخواب دیگه ای نداشتم
تو اتاقم نشسته بودم بخاطر برف امروز قید مطب رو زدم خسته بودم وحوصله ای هیچ کاری رو نداشتم یه کتاب گرفتم دستم که مثلا کتاب بخونم ولی هیچی ازش نمی فهمیدم
- سلام ...حال شما ....
صدای یاشار از بیرون میومد اصلا حوصله ای بی مزگی هاش رو نداشتم به صدای در توج نکردم اومد تو اتاق وگفت: اجازه هست
نگاش کردمتعجب اومد
# پارت شصت ...
آریا : همه سکوت کرده بودن احساس خفگی می کردم بلند شدم
آقا جونم بلند شد وگفت : کجا میری بابا
- اتاقم ...میخوام یکم تنها باشم
از خونه اومدم بیرون برف وبارون باهم می بارید رفتم طرف پله های عمارت واز پله ها رفتم بالا تا خواستم در رو باز کنم گلین زودتر در رو باز کردنگاش کردم سرش رو انداخت پایین وگفت : چی شد آریا
- بعدا
کنارش زدم ورفتم اتاقم پلیورم در آوردم وپرت کردم رو صندلی ونشستم لبه ای تخت احساس خفگی می کردم چی شده بود یهو چرا اینجوری شد ؟! یعنی چی که تا حالا ازم من مخفی کردن مادرم یکی دیگه اس نمی دونم چرا باور نمی کردم یه حس عجیب داشتم
دراز کشیدم وسرم رو گذاشتم رو بالش
- آریا
نگاهی به در انداختم آقاجون بود که اومد بالاسرم وگفت : می دونم سخته ولی نمی خواستیم تو ..
- می دونم آقا جون ...میشه یکم تنها باشم الان واقعا گیجم
آقا جون سرش رو تکون داد وآروم لب زد : ما فقط خوبی تو رو می خواستیم
اینک گفت ورفت لحاف رو کشیدم تا بالای سرم احساس خفگی بیشتری کردن ونفس هام به شماره افتاده بود بعد از ۳۲ سال بفهمی یه مادردیگه داشتی که تو رونخواسته نمی تونستم آروم باشم لحاف رو کنار زدم وخم شد طرف پاتختی یه بسته قرص خواب آورددر آوردم ودوتاش رو بدون آب قورت دادم فکرم تهی وخسته بود ونفهمیدم کی خواب رفتم
*******
چند روزی از این موضوع میگذره بابا دیگه نیومد تو عمارت وتو خونه ای خودش موند آقا جون می رفت واونجا همدیگرو می دیدن انگار رابطه اشون بهتر شده بود زن عمو اما هر روز چشاش اشکی بود وناراحت بود هر وقت می دیدمش به این فکر می کردم اگه مادر من می شد چی ؟؟!
این چند روز از همیشه ساکتر بودم وخدا رو شکر کسی هم این موضوع رو به روم نمیاورد برام سخت بود با این اتفاق کنار بیام ولی چاره ای نبود طبق برنامه طبیعت باید باهاش کنار میومدم انتخواب دیگه ای نداشتم
تو اتاقم نشسته بودم بخاطر برف امروز قید مطب رو زدم خسته بودم وحوصله ای هیچ کاری رو نداشتم یه کتاب گرفتم دستم که مثلا کتاب بخونم ولی هیچی ازش نمی فهمیدم
- سلام ...حال شما ....
صدای یاشار از بیرون میومد اصلا حوصله ای بی مزگی هاش رو نداشتم به صدای در توج نکردم اومد تو اتاق وگفت: اجازه هست
نگاش کردمتعجب اومد
- ۱۹.۶k
- ۲۴ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط