⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 23
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
آروم از پله ها پایین رفتم و کنار آزیتا جون نشستم... دم گوشم با خنده گفت :< تعجب کردی از جمعیت؟ >
دیانا :< آره >
آزیتاجون :< همشون فامیالمونن...آخر هفته ها قرار داریم خونه یه نفر...امروزم نوبت ما شد... >
دیانا :< آها >
یدفعه گفت :< ناراحت نشیا...ارسلانو میگم..حواسش نبود...ببخشید عذرخواهی نکرد یکم غده و مغرور... >
دیانا :< بله کاملا معلومه! >
پسره بی شخصیت...آخه یه ببخشید از دهنت بیرون نیاد؟
دختر جوونی که کنارم نشسته بود گفت :< من آتوسام دختر عموی ارسلان...میشه یه عکس بگیریم؟ >
پوزخندی زدمو گفتم :< هنوزم هستن کسایی که بخوان با من عکس بگیرن؟ >
خندیدو گفت :< آره بابا!تو هنوز طرفداراتو داری! >
دست دور شونه هام انداختو عکسشو گرفت...همون پسر جوونی که ارسلانو لو داده بود داد زد :< دیانا خانوم؟میاین والیبال؟ >
آتوسا با خوشحالی گفت :< آره...بیا بریم... >
دستمو کشید و برد سمت جوونا...تک تک معرفی کردن خودشونو...اول یه دختر و پسر اومدن.
دختره :< من پانیذم...22سالمه.دختر عموی ارسلان >
پسره :< منم داداش پانیذم.25سالمه... >
یه پسره دیگم اومد و گفت :< رضام...پسرعموی ارسلان...26سالمه. >
آتوسا به پسری اشاره کردو گفت :< اینم امیره...نامزدم...24سالشه..منم همین طور.. >
دختری جلو اومد و گفت :< عسل دختر دایی ارسلانم..25ساله. >
تک خنده ای کردم و گفتم :< حالا انگار من ارسلانو میشناسم که همتون اومدین نسبت تونو گفتین >
محمد داد زد :< ارسلان؟اصل نمیدی؟ >
همه زدن زیر خنده...ارسلان که کنار آقایونی که کباب درست میکردن ایستاده بود با خنده گفت :< ارسلان کاشی 28ساله..مهندس نقشه کشی شرکت بوووق... >
پارت 23
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
آروم از پله ها پایین رفتم و کنار آزیتا جون نشستم... دم گوشم با خنده گفت :< تعجب کردی از جمعیت؟ >
دیانا :< آره >
آزیتاجون :< همشون فامیالمونن...آخر هفته ها قرار داریم خونه یه نفر...امروزم نوبت ما شد... >
دیانا :< آها >
یدفعه گفت :< ناراحت نشیا...ارسلانو میگم..حواسش نبود...ببخشید عذرخواهی نکرد یکم غده و مغرور... >
دیانا :< بله کاملا معلومه! >
پسره بی شخصیت...آخه یه ببخشید از دهنت بیرون نیاد؟
دختر جوونی که کنارم نشسته بود گفت :< من آتوسام دختر عموی ارسلان...میشه یه عکس بگیریم؟ >
پوزخندی زدمو گفتم :< هنوزم هستن کسایی که بخوان با من عکس بگیرن؟ >
خندیدو گفت :< آره بابا!تو هنوز طرفداراتو داری! >
دست دور شونه هام انداختو عکسشو گرفت...همون پسر جوونی که ارسلانو لو داده بود داد زد :< دیانا خانوم؟میاین والیبال؟ >
آتوسا با خوشحالی گفت :< آره...بیا بریم... >
دستمو کشید و برد سمت جوونا...تک تک معرفی کردن خودشونو...اول یه دختر و پسر اومدن.
دختره :< من پانیذم...22سالمه.دختر عموی ارسلان >
پسره :< منم داداش پانیذم.25سالمه... >
یه پسره دیگم اومد و گفت :< رضام...پسرعموی ارسلان...26سالمه. >
آتوسا به پسری اشاره کردو گفت :< اینم امیره...نامزدم...24سالشه..منم همین طور.. >
دختری جلو اومد و گفت :< عسل دختر دایی ارسلانم..25ساله. >
تک خنده ای کردم و گفتم :< حالا انگار من ارسلانو میشناسم که همتون اومدین نسبت تونو گفتین >
محمد داد زد :< ارسلان؟اصل نمیدی؟ >
همه زدن زیر خنده...ارسلان که کنار آقایونی که کباب درست میکردن ایستاده بود با خنده گفت :< ارسلان کاشی 28ساله..مهندس نقشه کشی شرکت بوووق... >
- ۷.۰k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط