سگی شیری را گفت :

سگی شیری را گفت :
با من کشتی بگیر! شیر سر باز زد
سگ گفت : نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من میترسد!شیر گفت سرزنش سگان را خوشتر دارم تا که شیران مرا شماتت کنند که با سگی جنگیده ام
دیدگاه ها (۳)

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

اسم رمان گوهر مارگارتا فصل 1از زبان لوسین لوسین : نیکولاس با...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟑تهیونگ نگاهی به وضعیت به هم ریختشون ان...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط