اسم فرشته کوچولو من
اسم فرشته کوچولو من
پارت ۳۲
[ویو هارین]
وقتی کاملآ از پله ها پایین رفتم
جونگ کوک دیدم که نشسته و یک دختر روبه روش
نشسته
یک دقیقه چرا این دختر اینقدر آشناس یکم که توجه کردم اون یونا بود
یک قدم جلو رفتم که نگاهشون به من برگشت
خیلی عصبی شدم وقتی دیدمش
هارین: یونا
با خنده گوهی همیشگیش بلند شد نگام کرد
یونا: هارین...تو اینجا چیکار می کنی ؟
جونگ کوک: شما هم می شناسید ( تعجب)
یونا: داداشی این یکی از از همکلاسی دوران دبیرستان و همین طور دانشگاهم هست
تمام حرصم جمع کردم و عصبانیت گفتم
هارین: از هر دو تون متنفرم عوضیا...شما چقدر عوضی هستید
اشکام دونه دونه جاری شد
جونگ کوک از حرفا تعجب کرد
و جدیت و عصبی گفت
جونگ کوک: هارین این چه طرز رفتار
یونا: داداش ولش کن حتماً دوباره گوه خوریش اومده
با داد و عصبانیت گفتم
هارین: دهنتون ببندید...شما دوتا عوضی زندگیم نابود کردید
نگاهم به جونگ کوک دادم
و لبخند تلخی و عصبانیت گفتم
هارین: پس داداش معروف قصه ما تویی... عوضی با اخراج کردن من از دانشگاه چی گیرت اومد....خواهر هرزت دکتر شد؟ تو با آرزوم هام بازی کردی
جونگ کوک با عصبانیت سمتم اومد
جونگ کوک: داری چی میگی درباره خواهرم درست صحبت کن....منظورت از اخراج کردنت چیه ؟
یونا: دهنت ببند دختر عوضی
درسته از اون قضیه گذشته ولی الان واقعا بدجور قلبم داره آتیش می گیره
اشکام دونه دونه جاری می شد
هارین: عوضی واقعی شمایید.... جونگ کوک واقعا خوشحالی که زندگیم نابود کردی
یقش چسبیدم و داد زدم
هارین: الان خوشحالی... می دونی چیه من هیچوقت تو اون دانشگاه کوفتی خواهرت کتک نزدم...اون من زد منم شکایت کردم... هنوز جای شاهکار خواهرت روی بدنم...خواهرت یک حسود عقده ای بود...تو بخاطر خواهرت دانشگاه خریدی من اخراج کردی
هیچی نمی گفت نگام می کرد
هودیم بالا کشیدم و جای رد جاقو که روی شکمم بود نشونش دادم
هارین: شاهکار خواهرت ببین واقعا این حقم بود ( داد)
یونا: داداش دروغ می گه..... داداش ( ترسیده)
جونگ کوک: یونا اینا حقیقت ( عربده)
یونا: داداش من ببخشید...اون خیلی رو مخم بود مجبور شدم
هارین: مگه من چیکارت کردم...هان ؟ ( داد)
یونا: تو سوهو ازم گرفتی تو ..هرزه نگاها همیشه روت بود تو یک هرزه ای ( داد)
دستم بلند کردم و سیلی محکمی بهش زدم
جونگ کوک: هارین چه غلطی می کنی ( داد)
هارین: بین جئون جونگ کوک یک چیز بهت گفتم خون در برابر خون جون در برابره جون....درسته از سطح متوسطم ولی به هیچ وج نمی زارم برام قلدری بشه و اینکه خواهرت لقب خودش بهم داد
پارت ۳۲
[ویو هارین]
وقتی کاملآ از پله ها پایین رفتم
جونگ کوک دیدم که نشسته و یک دختر روبه روش
نشسته
یک دقیقه چرا این دختر اینقدر آشناس یکم که توجه کردم اون یونا بود
یک قدم جلو رفتم که نگاهشون به من برگشت
خیلی عصبی شدم وقتی دیدمش
هارین: یونا
با خنده گوهی همیشگیش بلند شد نگام کرد
یونا: هارین...تو اینجا چیکار می کنی ؟
جونگ کوک: شما هم می شناسید ( تعجب)
یونا: داداشی این یکی از از همکلاسی دوران دبیرستان و همین طور دانشگاهم هست
تمام حرصم جمع کردم و عصبانیت گفتم
هارین: از هر دو تون متنفرم عوضیا...شما چقدر عوضی هستید
اشکام دونه دونه جاری شد
جونگ کوک از حرفا تعجب کرد
و جدیت و عصبی گفت
جونگ کوک: هارین این چه طرز رفتار
یونا: داداش ولش کن حتماً دوباره گوه خوریش اومده
با داد و عصبانیت گفتم
هارین: دهنتون ببندید...شما دوتا عوضی زندگیم نابود کردید
نگاهم به جونگ کوک دادم
و لبخند تلخی و عصبانیت گفتم
هارین: پس داداش معروف قصه ما تویی... عوضی با اخراج کردن من از دانشگاه چی گیرت اومد....خواهر هرزت دکتر شد؟ تو با آرزوم هام بازی کردی
جونگ کوک با عصبانیت سمتم اومد
جونگ کوک: داری چی میگی درباره خواهرم درست صحبت کن....منظورت از اخراج کردنت چیه ؟
یونا: دهنت ببند دختر عوضی
درسته از اون قضیه گذشته ولی الان واقعا بدجور قلبم داره آتیش می گیره
اشکام دونه دونه جاری می شد
هارین: عوضی واقعی شمایید.... جونگ کوک واقعا خوشحالی که زندگیم نابود کردی
یقش چسبیدم و داد زدم
هارین: الان خوشحالی... می دونی چیه من هیچوقت تو اون دانشگاه کوفتی خواهرت کتک نزدم...اون من زد منم شکایت کردم... هنوز جای شاهکار خواهرت روی بدنم...خواهرت یک حسود عقده ای بود...تو بخاطر خواهرت دانشگاه خریدی من اخراج کردی
هیچی نمی گفت نگام می کرد
هودیم بالا کشیدم و جای رد جاقو که روی شکمم بود نشونش دادم
هارین: شاهکار خواهرت ببین واقعا این حقم بود ( داد)
یونا: داداش دروغ می گه..... داداش ( ترسیده)
جونگ کوک: یونا اینا حقیقت ( عربده)
یونا: داداش من ببخشید...اون خیلی رو مخم بود مجبور شدم
هارین: مگه من چیکارت کردم...هان ؟ ( داد)
یونا: تو سوهو ازم گرفتی تو ..هرزه نگاها همیشه روت بود تو یک هرزه ای ( داد)
دستم بلند کردم و سیلی محکمی بهش زدم
جونگ کوک: هارین چه غلطی می کنی ( داد)
هارین: بین جئون جونگ کوک یک چیز بهت گفتم خون در برابر خون جون در برابره جون....درسته از سطح متوسطم ولی به هیچ وج نمی زارم برام قلدری بشه و اینکه خواهرت لقب خودش بهم داد
- ۲۳.۴k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط