آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 38
["ویو تهیونگ"]
از همون اول صبح...
دوتایی افتاده بودن به جونم.
یکی قدش به میز نمیرسید.
یکی هم روانشناس بود و باید منطقیترین آدم خونه میبود.
اما نبود.
اصلاً نبود.
_"این مال منه."
آمِلیا آخرین تکه نون تست رو برداشت و به سینهاش چسبوند.
سلین جرعهای از قهوهاش خورد و گفت:
+"حق داره.
اول اون دیدش."
با ناباوری نگاهشون کردم.
_"شما دو نفر تیم تشکیل دادین؟"
آمِلیا با جدیت سر تکون داد.
_"آره."
+"آره."
سلین هم همزمان باهاش گفت.
هر دومون چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد آمِلیا از خنده ریسه رفت.
خدایا...
این بچه دقیقاً از کی اینقدر شیطون شده بود؟
یه جوری میگم انگار میشناختمش..
بعد از صبحونه، آمِلیا مشغول نقاشی کشیدن شد.
منم روی مبل نشسته بودم و اخبار گوشی رو نگاه میکردم.
سلین اما از همون موقع مشکوک بود.
خیلی ساکت بود.
و هر وقت سلین ساکت میشد، یعنی یه نقشهای توی سرش داشت.
چند دقیقه بعد بالاخره فهمیدم چرا.
از آشپزخونه اومد بیرون.
با یه پیشبند صورتی.
و یه جعبه بزرگ توی دستش.
اخم کردم.
_"اون چیه؟"
لبخند خطرناکی زد.
+"شیرینی."
_"نه."
+"چرا؟"
_"چون وقتی تو لبخند میزنی و میگی شیرینی، آخرش یه فاجعه اتفاق میفته."
آمِلیا هم سرش رو بلند کرد.
_"منم شیرینی میخوام."
سلین فوری سمتش رفت.
+"بیا پیش مامان."
چیزی توی این ماجرا درست نبود.
اصلاً درست نبود.
چند دقیقه بعد...
من روی یکی از صندلیهای آشپزخونه نشسته بودم.
و روبهروم سلین و آمِلیا با قیافههای بیش از حد معصوم ایستاده بودن.
_"چرا اینجوری نگاهم میکنین؟"
سلین لبخند زد.
+"هیچی."
_"سلین."
+"هوم؟"
_"من پلیسم."
_"تبریک میگم."
_"دست از مسخره بازی بردار."
آمِلیا خندید.
بعد یه تیکه خامه از روی شیرینی برداشت و یواشکی پشت دستش قایم کرد.
من دیدم.
کاملاً دیدم.
اما قبل از اینکه حرفی بزنم...
فسسسش!
خامه مستقیم خورد به گونهام.
چند ثانیه سکوت شد.
سلین دستش رو جلوی دهنش گرفت تا نخنده.
آمِلیا هم از شدت هیجان جیغ کشید.
آروم سرم رو چرخوندم سمتشون.
_"خیلی خب."
چشمهای آمِلیا گرد شد.
_"اوه اوه."
سلین هم فوری یه قدم عقب رفت.
+"تهیونگ منطقی باش..."
_"دیر شد."
چند ثانیه بعد آشپزخونه پر از خنده شد.
خامه روی صورت من.
خامه روی دست سلین.
خامه روی دماغ آمِلیا.
و صدای خندهای که از دیوارهای خونه برمیگشت.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس میکردم این خونه زنده است.
و وقتی وسط اون شلوغی نگاهم به سلین افتاد که از خنده اشک توی چشمهاش جمع شده بود...
فقط یک فکر از ذهنم گذشت.
شاید...
شاید این شروع چیزی بود که سالها منتظرش بودم.
پارت 38
["ویو تهیونگ"]
از همون اول صبح...
دوتایی افتاده بودن به جونم.
یکی قدش به میز نمیرسید.
یکی هم روانشناس بود و باید منطقیترین آدم خونه میبود.
اما نبود.
اصلاً نبود.
_"این مال منه."
آمِلیا آخرین تکه نون تست رو برداشت و به سینهاش چسبوند.
سلین جرعهای از قهوهاش خورد و گفت:
+"حق داره.
اول اون دیدش."
با ناباوری نگاهشون کردم.
_"شما دو نفر تیم تشکیل دادین؟"
آمِلیا با جدیت سر تکون داد.
_"آره."
+"آره."
سلین هم همزمان باهاش گفت.
هر دومون چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد آمِلیا از خنده ریسه رفت.
خدایا...
این بچه دقیقاً از کی اینقدر شیطون شده بود؟
یه جوری میگم انگار میشناختمش..
بعد از صبحونه، آمِلیا مشغول نقاشی کشیدن شد.
منم روی مبل نشسته بودم و اخبار گوشی رو نگاه میکردم.
سلین اما از همون موقع مشکوک بود.
خیلی ساکت بود.
و هر وقت سلین ساکت میشد، یعنی یه نقشهای توی سرش داشت.
چند دقیقه بعد بالاخره فهمیدم چرا.
از آشپزخونه اومد بیرون.
با یه پیشبند صورتی.
و یه جعبه بزرگ توی دستش.
اخم کردم.
_"اون چیه؟"
لبخند خطرناکی زد.
+"شیرینی."
_"نه."
+"چرا؟"
_"چون وقتی تو لبخند میزنی و میگی شیرینی، آخرش یه فاجعه اتفاق میفته."
آمِلیا هم سرش رو بلند کرد.
_"منم شیرینی میخوام."
سلین فوری سمتش رفت.
+"بیا پیش مامان."
چیزی توی این ماجرا درست نبود.
اصلاً درست نبود.
چند دقیقه بعد...
من روی یکی از صندلیهای آشپزخونه نشسته بودم.
و روبهروم سلین و آمِلیا با قیافههای بیش از حد معصوم ایستاده بودن.
_"چرا اینجوری نگاهم میکنین؟"
سلین لبخند زد.
+"هیچی."
_"سلین."
+"هوم؟"
_"من پلیسم."
_"تبریک میگم."
_"دست از مسخره بازی بردار."
آمِلیا خندید.
بعد یه تیکه خامه از روی شیرینی برداشت و یواشکی پشت دستش قایم کرد.
من دیدم.
کاملاً دیدم.
اما قبل از اینکه حرفی بزنم...
فسسسش!
خامه مستقیم خورد به گونهام.
چند ثانیه سکوت شد.
سلین دستش رو جلوی دهنش گرفت تا نخنده.
آمِلیا هم از شدت هیجان جیغ کشید.
آروم سرم رو چرخوندم سمتشون.
_"خیلی خب."
چشمهای آمِلیا گرد شد.
_"اوه اوه."
سلین هم فوری یه قدم عقب رفت.
+"تهیونگ منطقی باش..."
_"دیر شد."
چند ثانیه بعد آشپزخونه پر از خنده شد.
خامه روی صورت من.
خامه روی دست سلین.
خامه روی دماغ آمِلیا.
و صدای خندهای که از دیوارهای خونه برمیگشت.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس میکردم این خونه زنده است.
و وقتی وسط اون شلوغی نگاهم به سلین افتاد که از خنده اشک توی چشمهاش جمع شده بود...
فقط یک فکر از ذهنم گذشت.
شاید...
شاید این شروع چیزی بود که سالها منتظرش بودم.
- ۶.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط