پارت۳
پارت۳
آرتم به آرامی زمزمه کرد:"دنبال کردن؟شاید. یا شاید فقط دارم مطمئن میشم که چیزی که چشمم رو گرفته، در این شهر آشوب زده گم نشه. "
او به چشمان سیاه و دکمه ای یو ایل خیره شد که از ترس و گیجی برق میزدند. آرتم با خود فکر کرد که این پسر در برابر این دنیای خشن، ظریف و آسیب پذیر به نظر میرسد؛ مثل یک تکه الماس در میان تلی از زباله و آهن.
آرتم قبل از اینکه یو ایل بتواند سوال دیگری بپرسد، عقب کشید و در حالی که به سمت ماشینش می رفت، گفت:"مراقب باش. از این به بعد، سایه ی من ممکنه بیشتر از سایه ی خودت، توی زندگیت باشه. "
***
کلاس پر از همهمه بود. پنجره ها بخار گرفته بودند و نور خاکستریِ زمستانی روی نیمکت ها می لغزید. یو ایل با موهای مشکیِ کمی نامرتب و صورت خواب آلودش، سرش را روی دستش گذاشته بود و سعی می کرد خودش را از نگاه های خسته معلم پنهان کند. او فقط می خواست این روز را هم مثل بقیه روز ها تمام کند؛ بی دردسر، بی صدا، نامرئی.
صدای مکثِ معلم، و بعد سکوت.
قدم های آرام اما سنگین، یکی یکی وارد شدند؛ آن قدر سنگین که انگار هوا هم با هر قدمشان عقب می رفت.
یو ایل هنوز هم سرش پایین بود، ولی حس کرد چیزی در فضا عوض شده است. همه کلاس، قبل از اینکه حتی او سرش را بالا بیاورد، فهمید که یک آدم معمولی وارد نشده.
وقتی نگاهش را بالا آورد، دنیا برای یک ثانیه ایستاد.
آرتم ولکوف، با یونیفرم رسمی و اتو کشیده نظامی اش، کنار میز معلم ایستاده بود. قامتش آن قدر بلند بود که تقریبا چهار چوب در را پر کرده بود. موهای مشکی اش مرتب تر از قبل به نظر می رسید، اما همان چشم های آبیِ سرد و نافذ، مستقیم و بی واسطه در کلاس می چرخیدند و بعد، خیلی طبیعی، روی یو ایل ثابت شدند.
قلب یو ایل یک ضربه جا ماند.
معلم با تردید گفت:"این...این افسر برای بازدید امنیتی اومده."
یکی از بچه ها آرام زیر لب گفت:"چرا باید یه افسر روسی بیاد مدرسه ما؟"
آرتم بدون اینکه نگاهش را از یو ایل بردارد، پاسخ داد:"من فقط دارم مطمئن میشم نظم در این منطقه رعایت میشه."
اما یو ایل می دانست.
این فقط یک بازدید نبود.
آرتم با نگاهی آرام و بی رحم، انگار که از قبل همه چیز را محاسبه کرده باشد، کمی سرش را به سمت او خم کرد.
لب هایش به زحمت تکان خوردند؛ طوری که فقط یو ایل توانست بخواند:"یافتیمت."
یو ایل سریع نگاهش را دزدید، انگار اگر بیشتر نگاه می کرد، چیزی از درونش لو می رفت. گونه هاش داغ شده بود، نه از شرم، از اظطراب. از اینکه کسی کسی مثل آرتم، با آن بدن عظیم و حضور خطرناک حالا دقیقا در محیطی ایستاده بود که باید امن ترین جای دنیا برای او می بود.
آرتم به آرامی زمزمه کرد:"دنبال کردن؟شاید. یا شاید فقط دارم مطمئن میشم که چیزی که چشمم رو گرفته، در این شهر آشوب زده گم نشه. "
او به چشمان سیاه و دکمه ای یو ایل خیره شد که از ترس و گیجی برق میزدند. آرتم با خود فکر کرد که این پسر در برابر این دنیای خشن، ظریف و آسیب پذیر به نظر میرسد؛ مثل یک تکه الماس در میان تلی از زباله و آهن.
آرتم قبل از اینکه یو ایل بتواند سوال دیگری بپرسد، عقب کشید و در حالی که به سمت ماشینش می رفت، گفت:"مراقب باش. از این به بعد، سایه ی من ممکنه بیشتر از سایه ی خودت، توی زندگیت باشه. "
***
کلاس پر از همهمه بود. پنجره ها بخار گرفته بودند و نور خاکستریِ زمستانی روی نیمکت ها می لغزید. یو ایل با موهای مشکیِ کمی نامرتب و صورت خواب آلودش، سرش را روی دستش گذاشته بود و سعی می کرد خودش را از نگاه های خسته معلم پنهان کند. او فقط می خواست این روز را هم مثل بقیه روز ها تمام کند؛ بی دردسر، بی صدا، نامرئی.
صدای مکثِ معلم، و بعد سکوت.
قدم های آرام اما سنگین، یکی یکی وارد شدند؛ آن قدر سنگین که انگار هوا هم با هر قدمشان عقب می رفت.
یو ایل هنوز هم سرش پایین بود، ولی حس کرد چیزی در فضا عوض شده است. همه کلاس، قبل از اینکه حتی او سرش را بالا بیاورد، فهمید که یک آدم معمولی وارد نشده.
وقتی نگاهش را بالا آورد، دنیا برای یک ثانیه ایستاد.
آرتم ولکوف، با یونیفرم رسمی و اتو کشیده نظامی اش، کنار میز معلم ایستاده بود. قامتش آن قدر بلند بود که تقریبا چهار چوب در را پر کرده بود. موهای مشکی اش مرتب تر از قبل به نظر می رسید، اما همان چشم های آبیِ سرد و نافذ، مستقیم و بی واسطه در کلاس می چرخیدند و بعد، خیلی طبیعی، روی یو ایل ثابت شدند.
قلب یو ایل یک ضربه جا ماند.
معلم با تردید گفت:"این...این افسر برای بازدید امنیتی اومده."
یکی از بچه ها آرام زیر لب گفت:"چرا باید یه افسر روسی بیاد مدرسه ما؟"
آرتم بدون اینکه نگاهش را از یو ایل بردارد، پاسخ داد:"من فقط دارم مطمئن میشم نظم در این منطقه رعایت میشه."
اما یو ایل می دانست.
این فقط یک بازدید نبود.
آرتم با نگاهی آرام و بی رحم، انگار که از قبل همه چیز را محاسبه کرده باشد، کمی سرش را به سمت او خم کرد.
لب هایش به زحمت تکان خوردند؛ طوری که فقط یو ایل توانست بخواند:"یافتیمت."
یو ایل سریع نگاهش را دزدید، انگار اگر بیشتر نگاه می کرد، چیزی از درونش لو می رفت. گونه هاش داغ شده بود، نه از شرم، از اظطراب. از اینکه کسی کسی مثل آرتم، با آن بدن عظیم و حضور خطرناک حالا دقیقا در محیطی ایستاده بود که باید امن ترین جای دنیا برای او می بود.
- ۱.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط