تابع قوانین جمهوری اسلامی( پارت آخر)🥲

تابع قوانین جمهوری اسلامی( پارت آخر)🥲
(دلم نمیادددد)

سرمو رو شونش گذاشتم

+اسمشونو چی بزاریم ؟

_اسم پسرمون و یو رام و اسم دخترمونو نارا بزاریم... هوانگ یورام و هوانگ نارا چطوره ؟

لبخندی زدمو دستمو روی دستش گذاشتم

+عالیه..

۴سال بعد...

نارا: مامانییی....مامان

+جانم دخترم ؟

نارا: یو رام عروسکمو ازم میگیره

خنده ای به دعوای بین دو بچش کرد، چند دقیقه بعد پسرکش دست به کمر و قلدرانه اومد پایین...


یورام: دروغ میگه مامان من مگه دخترم که بخوام عروسکشو بردارم ، من میخوام مثل بابا یه آدم خیلی قدرتمند بشم، نه اینکه خاله بازی کنم...

+بچه ها...اینو ولش کنید...میاین یه قصه براتون تعریف کنم ؟

نارا:اخجون قصه... یورام خان نمیزارم تو بغل مامان بشینی

اینو گفت و سریع پرید بغل یونا

یورام:مامانننن ببینش...برو اونور من میخوام تو بغل مامانم بشینم...

+اروم باشید خوشگلای من دوتاتون بیاین اینجا


بعد از نشستن هردوتا فرزندش توی بغلش لبخندی زد و شروع کرد

+یکی نبود یکی نبود یه دختری بود به اسم یونا...

یو رام:مامان...خودتی ؟

+اره..داستان خودمه پس ساکت باش تا ادامه بدم....یونا یه دختر خیلی لجباز و یدنده بود...یه روزی باباش بهش گفت که باید با پسر عموش یه رقابت کنه و اگه برنده نشه باید باهاش ازدواج کنه ، بعدش باباش برای اینکه ازش مواظبت بکنه براش یه بادیگارد میگیره...

نارا: بادیگارد ؟ مثل اونایی که بابا داره ؟ از اون نمیترستیدی ؟ گنده نبود ؟

+نه اتفاقا یه مرد خیلی جذاب و خشن بود... خیلی جذاب بود اون همه جا دنبال من میومد...خیلی خیلی مراقب من بود

یو رام:مگه بابا الان مراقبت نیست ؟

+عع...گفتم ساکت...داشتم میگفتم...خیلی مراقبم بود ، خب من یکم بهش حس پیدا کرده بودم....من عاشق بادیگاردم شده بودم....

با صدای در حرفمو قطع کردم و هر سه تامون به سمت در برگشتیم

_سلام من اومدم....

نارا و یورام دوتایی رفتن سمتش و پریدن بغلش


نارا:دلم برات تنگ شده بود باباییی...

یورام : منم همینطور منم دلم خیلی برات تنگ شده بود

_خب اگه اجازه بدین من پرنسسمو ببینم

نارا: مگه من پرنسست نیستم بابایی؟

_نه یه پرنسس خوشگل تر دارم

+خوش اومدی...

بچه هارو روی زمین گذاشت و یونارو توی آغوش گرفت و سرشو بوسید

_ پرنسسم چطور بودی ؟ بچه ها که اذیتت نکردن ؟

+نه ، بیشتر نگران تو بودم...

یو رام: راستی بابا میگم یه چیزیو میدونی ؟

_چیو؟


یورام:مامان تورو دوست نداره

_چی؟؟؟

یو رام :مامان خودش گفت که عاشق بادیگاردشه ، بهش گفتم مگه بابا ازت مراقبت نمیکنه گفت که اون بیشتر ازش مراقبت میکرد


هیون خنده ای کردو گونه ی یونارو بوسید و بعد به طرف پسرش خم شد


_خب از مامان نپرسیدی اسم بادیگاردش چیبود ؟ یا بعدش چی شد ؟

یو رام: تو اومدی دیگه نتونستم بپرسم...مامان اسمش چی بود ؟
دیدگاه ها (۵)

Iove and the moonPart34 یونا: سلام میرا جان میرا:سلام یونا ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}خیلی آروم پاکش کرد. و بعد چشماشو بست...

پارت 7خندیدم و گفتم نارا: ممنونقلبم شروع کرده بود به تند تند...

پارت ۳۳ یونا:آخ سرم لعنتی اینجا کجاست ؟تانر :بالاخره بیدار ش...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.5کانگ وو:ای بابا ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط