otagh baghli
otagh baghli
part 34
سری تکون دادم و خواستم جواب بدم که یهو صدایی کنارم توجهم رو جلب کرد ...
سرم رو چرخوندم و با پسر جوانی که بهش میخورد ۱۷ / ۱۸ سالش باشه روبرو شدم ...
از روی لباساش میشد فهمید که گارسون اینجاست ...
گارسون : سلام جناب !
سلام بانو !
میشه بپرسم چی میل دارین ؟؟
سوهی جواب داد ...
سوهی : من ی لاته میخوام ...
منم نگاهی به منو کردم و گفتم .....
جونگکوک : منم ی آیس آمریکانو ...
سری تکون داد و گفت ...
گارسون : بله حتما !!
تا پنج دقیقه ی دیگه حاضر میشه ...
و رفت ...
سوهی گفت : ...
سوهی : خب جونگکوک !
نگاهی بهش کردم ...
تک خنده ای کرد ...
سوهی : اوه شرمنده ، حواسم نبود ....
تو دیگه دوست دوران بچگیه من نیستی ،
الان جفتمون بزرگ شدیم و خب خیلی چیز ها بینمون تغییر کرده ، و همچنین تو الان رئیس منی و نباید به اسم کوچیک صدات بزنم میدونم ...
جونگکوک : نه سوهی اینطو....
سوهی : آقای جئون بسه !!
جونگکوک : باشه ..
هر جور راحتی ..
دیگه قهوه مون رو آوردن و دیگه حرفی نزدیم ..
«ویو ا/ت »
با قیافه ای پوکر داشتم به یونا و سوهو که داشتن با هم خوش و بش میکردن نگاه میکردم ..
سه تامون به پیشنهاد من اومده بودیم کافه تریا و داشتیم ناهار میخوردیم و حرف میزدیم ...
نه اشتباهه حرف میزدن !!
چون از همون اولی که اومده بودیم این جا ، یه ریز اونا داشتن حرف میزدن و هیچ حرفی هم با هام نمیزدن ...
هوففف..
خسته شدم دیگه حوصلم سر رفتت ..
ولی خب چیزی نگفتم و تمام توجهم رو به ناهارم دادم ...
(ویو بعد از مدرسه )
صدای قدم هام روی برگ های پاییزی به گوش میرسید ...
ولی خب انقد فکرم درگیر بود که اصلا بهش توجهی نمیکردم ..
آره فکرم درگیر بود ..
درگیر خیلی چیز ها ..
امتحان ها که داره شروع میشه یه طرف ..
یونا و سوهو که این چند وقته کلی دارن عجیب غریب رفتار میکنن هم یک طرف ..
اوففف واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ( پوکر )
داشتم همینجور قدم میزدم و بدبختی هام رو میشمردم که یهو ...
شرط : ۷۰ کامنت طولانیی میخوام
part 34
سری تکون دادم و خواستم جواب بدم که یهو صدایی کنارم توجهم رو جلب کرد ...
سرم رو چرخوندم و با پسر جوانی که بهش میخورد ۱۷ / ۱۸ سالش باشه روبرو شدم ...
از روی لباساش میشد فهمید که گارسون اینجاست ...
گارسون : سلام جناب !
سلام بانو !
میشه بپرسم چی میل دارین ؟؟
سوهی جواب داد ...
سوهی : من ی لاته میخوام ...
منم نگاهی به منو کردم و گفتم .....
جونگکوک : منم ی آیس آمریکانو ...
سری تکون داد و گفت ...
گارسون : بله حتما !!
تا پنج دقیقه ی دیگه حاضر میشه ...
و رفت ...
سوهی گفت : ...
سوهی : خب جونگکوک !
نگاهی بهش کردم ...
تک خنده ای کرد ...
سوهی : اوه شرمنده ، حواسم نبود ....
تو دیگه دوست دوران بچگیه من نیستی ،
الان جفتمون بزرگ شدیم و خب خیلی چیز ها بینمون تغییر کرده ، و همچنین تو الان رئیس منی و نباید به اسم کوچیک صدات بزنم میدونم ...
جونگکوک : نه سوهی اینطو....
سوهی : آقای جئون بسه !!
جونگکوک : باشه ..
هر جور راحتی ..
دیگه قهوه مون رو آوردن و دیگه حرفی نزدیم ..
«ویو ا/ت »
با قیافه ای پوکر داشتم به یونا و سوهو که داشتن با هم خوش و بش میکردن نگاه میکردم ..
سه تامون به پیشنهاد من اومده بودیم کافه تریا و داشتیم ناهار میخوردیم و حرف میزدیم ...
نه اشتباهه حرف میزدن !!
چون از همون اولی که اومده بودیم این جا ، یه ریز اونا داشتن حرف میزدن و هیچ حرفی هم با هام نمیزدن ...
هوففف..
خسته شدم دیگه حوصلم سر رفتت ..
ولی خب چیزی نگفتم و تمام توجهم رو به ناهارم دادم ...
(ویو بعد از مدرسه )
صدای قدم هام روی برگ های پاییزی به گوش میرسید ...
ولی خب انقد فکرم درگیر بود که اصلا بهش توجهی نمیکردم ..
آره فکرم درگیر بود ..
درگیر خیلی چیز ها ..
امتحان ها که داره شروع میشه یه طرف ..
یونا و سوهو که این چند وقته کلی دارن عجیب غریب رفتار میکنن هم یک طرف ..
اوففف واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ( پوکر )
داشتم همینجور قدم میزدم و بدبختی هام رو میشمردم که یهو ...
شرط : ۷۰ کامنت طولانیی میخوام
- ۱.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط