دعوتم امشب به جشنی بی فروغ
دعوتم امشب به جشنی بی فروغ
میکنم خوشحال دل را با دروغ
میزبان، میخانه ای متروک و دور
مثل هر شب در مسیری بی عبور
در زدم با سر وصدا وارد شدم
جای خالی دیدم و ساکت شدم
صندلی و میز چوبی، نور کم
یک سکوت مهلک و جولان غم
روی میز، یک شمع و، جامی پر شراب
رقص نوروشمع و، حالی بس خراب
صبر کردم بی دلیل و بی ثمر
باز هم تنها نشستم تا سحر
بی تو فرقی نیست بین روز و شب
یار و همراهم شده، هذیان و تب
میشود این جشن، هر شب برگزار
آفرین غم، چشم از من بر ندار!
میکنم خوشحال دل را با دروغ
میزبان، میخانه ای متروک و دور
مثل هر شب در مسیری بی عبور
در زدم با سر وصدا وارد شدم
جای خالی دیدم و ساکت شدم
صندلی و میز چوبی، نور کم
یک سکوت مهلک و جولان غم
روی میز، یک شمع و، جامی پر شراب
رقص نوروشمع و، حالی بس خراب
صبر کردم بی دلیل و بی ثمر
باز هم تنها نشستم تا سحر
بی تو فرقی نیست بین روز و شب
یار و همراهم شده، هذیان و تب
میشود این جشن، هر شب برگزار
آفرین غم، چشم از من بر ندار!
- ۷۵۳
- ۲۴ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط