شاید هرکسی بهش دست میزد این حس رو نداشت ولی تو

شاید هرکسی بهش دست میزد این حس رو نداشت ولی تو...
-هی کوک حالت خوبه؟ پارت شافل رو یادت رفته؟
×ها؟ چی؟ نه یادم نبود... میشه بریم استراحت کنیم؟
-اما تازه یه ربعه که داریم کار میکنیم..
×نمیدونم ... تو دوست نداری استراحت نکن*چشمک*
-ولکن منم میام:)
وقتی کوک داشت استراحت میکرد همش میگفت چطور یه فرد میتونه اونقدر خوب باشه... موقعی که اومدی هیچ حسی نداشت ولی الان... شاید این حس داشت اونو خفه میکرد...
×*توی مغزش* نگو که عاشق شدم! من تازه یه روزه اونو دیدم آخه چطور؟ چقدر آدم راحت عاشق میشه.... این همه آرمی دلمو نگرفت... چرا قلبم باید از هم گروهیم بخواد شریکم بشه؟
-کوک... چرا انقدر محوی؟*خنده میکنی*
×*خندش از کل زندگیم قشنگ تره*چیزی نیست...
-از اومدنم ناراحت شدی؟
×نهههههه... اصلااااااا....اتفاقا خیلی هم خوشحالممممممم
-امیدوارم که اینطور باشه...
×میگم ا/ت...چه رنگی رو خیلی دوست داری؟
-امممم.. خب...همه رنگ ها ... ولی مشکی رو بیشتر
×جالبه.... شخصیتت عجیبه
-*کنارش نشستی و دستتو گذاشتی رو دستش*اولین نفر نیستی... راستی جی کی ... میشه بچه صدات کنم؟
×چرا؟ حالا خوبه تو مکنه مونی...هرجور دوست داری
-ببین ... فیست خیلی بچه عه...
×*دستتو نگه میداره* میشه یه ذره دیگه استراحت کنیم؟
-هممممم...باشه...
×خوبه
×خب... حست نسبت به اعضا چیه؟
-همه خوبن... حس خاصی ندارم‌... بیشتر حس میکنم داداشمین*لپشو میکشی*
×*تو مغزش* نه نه نه... نباید راحت دل ببندم بهش...نمیخوام از طرفش طرد شم... ولی اون یه اغواگره...
-خب دیگه ... بریم تمرین
بلند شدید و دوباره تمرین کردید تا جایی که دیگه وقت عصرونه بود...
-تهیونگ اومد؟
÷آره تو اتاق غذا خوریه...
رفتی تو اتاق غذا خوری
-درود... شما باید کیم تهیونگ باشی درسته؟
♡اوه... بله.. و شما؟
-لی ا/ت هستم...عضو جدیدتون
♡خوشبختم... لازم نیست انقدر باهام رسمی باشی..
-حتما... خب ته ته...بیرون خوش گذشت؟
♡آره بدک نبود... جات خالی..
همه نشستن دور هم تا عصرونه بخورن اما میدیدی اعضا خیلی باهم رفیقن و از اینکه تو اونجایی احساس معذبی میکردند*طوری که خودت فکر میکردی* پس چای و کروسانتو برداشتی و رفتی توی حیاط تا اونجا بخوری که اعضا راحتتر باشن
×ا/ت چرا اومدی پایین؟
-هیچی... میشه تنهام بزاری؟
×باشه...
کوک رفت و  تو تنها شدی... تلاش میکردی که با دغدغه هایی که داشتی کنار بیای و زندگی جدیدتو شروع کنی اما خاطراتت راحت نمیزاشتنت.. بغضت گرفته بود... دوست نداشتی که اعضا بخاطر تو راحت نباشن... فکرای زیادی سرت زد اما میدونستی جرات انجام دادنشونو نداشتی...
بلند شدی و لیوان رو توی آشپزخونه گذاشتی دیدی اعضا رو کاناپه نشستن و فیلم میبینن ترجیح دادی بری تو اتاقت تا اعضا هرطور دلشون میخوان باشن...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

درو پشت سرت بستی تا کسی تو نیاد...☆ا/ت داخلی؟-آره ... کاری د...

بعد از چیدن وسایل اومدی پایین و رفتی پیس بقیه اعضا... خیلی و...

¤خب بچه ها...خبر داشتید که ما چند وقت پیش اودیشن گزاشتیم... ...

Love in the dark①⑨ا/ت: صبحانه باید چیز گرم بخوری نگران بودم ...

عضو هشتم بی تی اس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط