mymafiapart
my_mafia_part_5
پدربزرگ راست میگفت ..
حالا که یه غلطی کردم باید پاش وایسم ..
از اولم نباید خودمو نشون میدادم ..
نمیدونستم انقدر زود پشیمون میشم اما حالا .. نباید جا بزنم .. اره همینه .. پذیرفتن اشتباهات و ادامه دادنشون حتی به غلط ، چیزی که خیلی وقته یاد گرفتم ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومده بود که بخام به صورت عملی نشونش بدم ولی الان .. دقیقا همون موقعیه که این همه سال آرزوشو داشتم پس .. پس نباید از دستش بدم !!
《 ویو شوگا 》
چن ساعتی از مهمونی گذشته بود
حسابی اعصابم خرد بود
صدای زیاد موزیک داشت رو مخم رژه میرفت
سردرد بدی گرفته بودم
میگرِنَم عود کرده بود و همه اینا فقط و فقط بخاطر اون دختر عوضی بود ..
از دور نگاهی بهش انداختم
با صدای بلند میخندید و با جام شراب توی دستش و اون لباس سک❌سی توی تنش حسابی تو جمعیت خودنمایی میکرد ..
معلوم بود چانگ وو ( پدربزرگ ) با آزادی بزرگش کرده
طوری که با هر کی میخاد بگرده
هر چی میخاد بپوشه
و هر گوهی که دلش میخاد بخوره
اما اینا .. همش و همش واسه خونه پدربزرگشه .. وقتی بیاد تو خونه ی من ، کاری میکنم واسه ی نفس کشیدنم بهم التماس کنه ..
عصبی از اینکه اون دختره ی هر❌زه اینجوری افکارمو درگیر خودش کرده ، چنگی به موهام زدمو با اشاره ای به یورا ( دست راست شوگا ) بهش فهموندم سمتم بیاد ..
در عرض چن ثانیه کنارم اومدو تعظیمی کرد
یورا : چیزی شده ارباب؟
مثل همیشه مرموز لب زدم
شوگا : اعصاب جو اینجا رو ندارم .. میرم تو باغ یکم قدم بزنم .. هر وقت موقع نوشتن قرارداد شد ، صدام بزن
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد که انگشت اشارمو تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم
شوگا : چشم از رو دختره برنمیداری یورا .. شیرفهم شد؟
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد که مطمئن شدم
یورا همیشه کاراشو به بهترین شکل ممکن انجام میداد و این همون چیزی بود که من میخاستم ..
دستی به پالتوی گرون قیمت و چرمم کشیدمو تو یه حرکت روبند مشکیمو به صورتم زدم تا شناخته نشم بعد با قدم های بلند به سمت حیاط حرکت کردم
《 ویو آ.ت 》
مستانه خندیدمو جام شراب توی دستمو کنار گذاشتم
آ.ت : بسه دیگه نمیتونم
مرد جذاب و قد بلند رو به روم لبخند هیزی زد
یارو : چرا؟ فکر نمیکردم ناز پرورده ی پدربزرگ انقدر بی ظرفیت باشه ..
کنارش زدم
آ.ت : بی ظرفیت نیستم فقط میخام یکم برم بیرون و هوا بخورم .. همین
چشمای نافذ و سبز رنگش درخشید
یارو : خوبه .. بعدش مایل به همکاری هستید؟
وایسا ببینم
چی گفت؟ همکاری؟ درست میشنوم؟
ناخواسته جیغی کشیدم که صورتش تو هم جمع شد اما به کتفمم نبود ..
باورم نمیشد
داشتم یه پروژه ی مستقلانه میگرفتم
تنهایی ..
بدون پدربزرگ ..
نه که بگم کار با پدربزرگ بد بود ، نه ..
اتفاقا پول خیلی زیادی نصیبم میشدو در ضمن تو ضرر نقشی نداشتم در واقع به عنوان مشاورش فقط سود میبردم اما .. حالا بهم یه کار مستقلانه پیشنهاد شده بود و اگه قبول نمیکردم قطعا گاو بودم
با خوشحالی لب زدم
آ.ت : حتما .. بعد هوا خوری
و جلوی چشمای خندون یارو به سمت باغ رفتم ..
همونطور که با کفشای پاشنه دار و خوش رنگم از پله های عمارت پدربزرگ پایین میومدم ، با خوشحالی دست راستمو بالا گرفتمو با حالت مستی ای که دست خودم نبود ، داد کشیدم
آ.ت : بالاخرهههههههه شدددد .. یسسسسس
با خنده های بلند خودمو وسط باغ رسوندمو خاستم سمت سبزه ها برم که از پشت سفت کشیده شدمو کمرم محکم خورد به درخت ..```
پدربزرگ راست میگفت ..
حالا که یه غلطی کردم باید پاش وایسم ..
از اولم نباید خودمو نشون میدادم ..
نمیدونستم انقدر زود پشیمون میشم اما حالا .. نباید جا بزنم .. اره همینه .. پذیرفتن اشتباهات و ادامه دادنشون حتی به غلط ، چیزی که خیلی وقته یاد گرفتم ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومده بود که بخام به صورت عملی نشونش بدم ولی الان .. دقیقا همون موقعیه که این همه سال آرزوشو داشتم پس .. پس نباید از دستش بدم !!
《 ویو شوگا 》
چن ساعتی از مهمونی گذشته بود
حسابی اعصابم خرد بود
صدای زیاد موزیک داشت رو مخم رژه میرفت
سردرد بدی گرفته بودم
میگرِنَم عود کرده بود و همه اینا فقط و فقط بخاطر اون دختر عوضی بود ..
از دور نگاهی بهش انداختم
با صدای بلند میخندید و با جام شراب توی دستش و اون لباس سک❌سی توی تنش حسابی تو جمعیت خودنمایی میکرد ..
معلوم بود چانگ وو ( پدربزرگ ) با آزادی بزرگش کرده
طوری که با هر کی میخاد بگرده
هر چی میخاد بپوشه
و هر گوهی که دلش میخاد بخوره
اما اینا .. همش و همش واسه خونه پدربزرگشه .. وقتی بیاد تو خونه ی من ، کاری میکنم واسه ی نفس کشیدنم بهم التماس کنه ..
عصبی از اینکه اون دختره ی هر❌زه اینجوری افکارمو درگیر خودش کرده ، چنگی به موهام زدمو با اشاره ای به یورا ( دست راست شوگا ) بهش فهموندم سمتم بیاد ..
در عرض چن ثانیه کنارم اومدو تعظیمی کرد
یورا : چیزی شده ارباب؟
مثل همیشه مرموز لب زدم
شوگا : اعصاب جو اینجا رو ندارم .. میرم تو باغ یکم قدم بزنم .. هر وقت موقع نوشتن قرارداد شد ، صدام بزن
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد که انگشت اشارمو تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم
شوگا : چشم از رو دختره برنمیداری یورا .. شیرفهم شد؟
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد که مطمئن شدم
یورا همیشه کاراشو به بهترین شکل ممکن انجام میداد و این همون چیزی بود که من میخاستم ..
دستی به پالتوی گرون قیمت و چرمم کشیدمو تو یه حرکت روبند مشکیمو به صورتم زدم تا شناخته نشم بعد با قدم های بلند به سمت حیاط حرکت کردم
《 ویو آ.ت 》
مستانه خندیدمو جام شراب توی دستمو کنار گذاشتم
آ.ت : بسه دیگه نمیتونم
مرد جذاب و قد بلند رو به روم لبخند هیزی زد
یارو : چرا؟ فکر نمیکردم ناز پرورده ی پدربزرگ انقدر بی ظرفیت باشه ..
کنارش زدم
آ.ت : بی ظرفیت نیستم فقط میخام یکم برم بیرون و هوا بخورم .. همین
چشمای نافذ و سبز رنگش درخشید
یارو : خوبه .. بعدش مایل به همکاری هستید؟
وایسا ببینم
چی گفت؟ همکاری؟ درست میشنوم؟
ناخواسته جیغی کشیدم که صورتش تو هم جمع شد اما به کتفمم نبود ..
باورم نمیشد
داشتم یه پروژه ی مستقلانه میگرفتم
تنهایی ..
بدون پدربزرگ ..
نه که بگم کار با پدربزرگ بد بود ، نه ..
اتفاقا پول خیلی زیادی نصیبم میشدو در ضمن تو ضرر نقشی نداشتم در واقع به عنوان مشاورش فقط سود میبردم اما .. حالا بهم یه کار مستقلانه پیشنهاد شده بود و اگه قبول نمیکردم قطعا گاو بودم
با خوشحالی لب زدم
آ.ت : حتما .. بعد هوا خوری
و جلوی چشمای خندون یارو به سمت باغ رفتم ..
همونطور که با کفشای پاشنه دار و خوش رنگم از پله های عمارت پدربزرگ پایین میومدم ، با خوشحالی دست راستمو بالا گرفتمو با حالت مستی ای که دست خودم نبود ، داد کشیدم
آ.ت : بالاخرهههههههه شدددد .. یسسسسس
با خنده های بلند خودمو وسط باغ رسوندمو خاستم سمت سبزه ها برم که از پشت سفت کشیده شدمو کمرم محکم خورد به درخت ..```
- ۹۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط