تکبریاعشق
#تکبر.یا.عشق.
#پارت3
-------------------------------------------------------
همیاری به محض اینکه وارد اتاق شد و در پشت سرش بسته شد خودش به در تیکه داد و کم کم سر خورد تا جای روی زمین نشست.
همیاری: از خود راضی حرو..مزاده!!
همیاری با عصبانیت شروع کرد به فش دادن به کایزه مرد در حالی که بلند شد و به سمت کمد لباس هاش رفت.
کمد رو که باز کرد با کلی لباس روبرو شد.
همیاری:می دونستم که نباید با خودم لباس بیارم.
همیاری به لباس های که باباش براش گذاشته بود نگاه کرد و از بین همه ای اون لباس ها یه شورتک و تاپ ست برداشت و رو تخت انداخت و بعدش به سمت حموم مخصوص اتاقس رفت و شیر آب رو باز کرد و منتظر موند که وان پر بشه و بعدش لباس هاشو در آورد و توی وان نشست.
همیاری:بلو لاک... پروژه ای که بابام مسئولش هست...
با این فکر لبخند روی لب همیاری نشست و احساس افتخار کرد.
یه ساعت بعد:
همیاری با یه حوله ای که دور بدنش بسته بود از حموم بیرون اومد و به سمت چمدونش رفت که احتمالاً پدرش صد در صد توی اتاقش گذشته رفت و بازش کرد و سشوار رو بیرون آورد و گذاشتش تو پریز برق و شروع کرد خشک کردن موهاش.
همیاری:بلو لاک....«زمزمه»
به محض اینکه خشک کردن موهاش تموم شد حوله رو روی تخت انداخت و شورتک و تاپ رو پوشید و بدون اینکه حتا موهاشو شونه کنه خودش رو تخت پرت کرد و بعدش به خواب رفت.
صبح:
با صدای آلارم گوشی بیدار شد و روی تخت نشست و به خودش به کشی داد و بعد بلند شد و به سمت حموم رفت و صورتش شست و مسواک زد و بعدش به روتین پوستیش رسید.
بعد تموم کردن همه ای این کار ها از حموم بیرون اومد، به سمت کمد رفت و یه ست کت و دامن اداری مشکی پوشید.
همیاری به سمت میز آرایش اتاقش رفت و شونه رو برداشت و موهای سیاهش رو شونه کرد و بعدش رو موهاش یه تیل گذاشت و بعدش چتری هاشو از زیر تیل رد کرد و بعد برای مرتب بودن شونه کرد.
کشو ای میز آرایشی رو باز کرد و یه ادکلن گرون قیمت برداشت و به گردنش زد و بعدش تخته شاسی رو برداشت و به چندتا برگه خالی توش گذشت و یه خودکار برداشت و از اتاقش بیرون اومد
با خونسردی و آرامش تو راه رو قدم بر می داشت تا به دفتر نوئل برسه.
زیاد طول نکشید که به دفتر نوئل برسه و بدون در زدن وارد بشه.
همیاری:سلام آقای نوا
همیاری مثل همیشه تعظیم کوچیکی کرد و بعدش بدون اینکه منتظر جواب باشه به نوئل رفت و کنارش نشست.
نوئل روی صندلی نشسته بود و به صفحه نمایش که نتایج تمرین و قدرت بازیکنا رو نشون می داد نگاه می کرد.
همیاری: مثل همیشه؟
همیاری به صورت نوئل نگاه کرد و منتظر جواب بود.
نوئل: آره
جواب نوئل ساده و رک بود همون جوابی که همکاری به شنیدنش عادت داشت.
همیاری با شنیدن این حرف تعظیم کوچکی کرد و بعدش به سمت کافهتریا رفت و جلوی دستگاه سرو قهوه ایستاد و دکمه رو زد که چند ثانیه بعد قهوه حاظر شد و همیاری بدون معطلی قهوه رو تو دستش گرفت.
با قدم های مطمئن و محکم دوباره به سمت دفتر نوئل رفت.
در باز شد و همیاری بدون هیچ حرفی به سمت نوئل رفت و قهوه رو به سمتش برد و به صفحه نمایش نگاه کرد.
همیاری:بفرماید آقای نوا
نوئل بدون هیچ حرفی قهوه رو از دستش گرفت و یه جرعه ازش نوشید و بعدش به صورت همیاری نگاه کرد.
نوئل:برو و بازی بچهها رو از نزدیک چک کن
همیاری:چشم قربان
همیاری تعظیم از سر ادب کرد و بعدش از دفتر خارج شد و به سمت زمین بازی رفت.
#پارت3
-------------------------------------------------------
همیاری به محض اینکه وارد اتاق شد و در پشت سرش بسته شد خودش به در تیکه داد و کم کم سر خورد تا جای روی زمین نشست.
همیاری: از خود راضی حرو..مزاده!!
همیاری با عصبانیت شروع کرد به فش دادن به کایزه مرد در حالی که بلند شد و به سمت کمد لباس هاش رفت.
کمد رو که باز کرد با کلی لباس روبرو شد.
همیاری:می دونستم که نباید با خودم لباس بیارم.
همیاری به لباس های که باباش براش گذاشته بود نگاه کرد و از بین همه ای اون لباس ها یه شورتک و تاپ ست برداشت و رو تخت انداخت و بعدش به سمت حموم مخصوص اتاقس رفت و شیر آب رو باز کرد و منتظر موند که وان پر بشه و بعدش لباس هاشو در آورد و توی وان نشست.
همیاری:بلو لاک... پروژه ای که بابام مسئولش هست...
با این فکر لبخند روی لب همیاری نشست و احساس افتخار کرد.
یه ساعت بعد:
همیاری با یه حوله ای که دور بدنش بسته بود از حموم بیرون اومد و به سمت چمدونش رفت که احتمالاً پدرش صد در صد توی اتاقش گذشته رفت و بازش کرد و سشوار رو بیرون آورد و گذاشتش تو پریز برق و شروع کرد خشک کردن موهاش.
همیاری:بلو لاک....«زمزمه»
به محض اینکه خشک کردن موهاش تموم شد حوله رو روی تخت انداخت و شورتک و تاپ رو پوشید و بدون اینکه حتا موهاشو شونه کنه خودش رو تخت پرت کرد و بعدش به خواب رفت.
صبح:
با صدای آلارم گوشی بیدار شد و روی تخت نشست و به خودش به کشی داد و بعد بلند شد و به سمت حموم رفت و صورتش شست و مسواک زد و بعدش به روتین پوستیش رسید.
بعد تموم کردن همه ای این کار ها از حموم بیرون اومد، به سمت کمد رفت و یه ست کت و دامن اداری مشکی پوشید.
همیاری به سمت میز آرایش اتاقش رفت و شونه رو برداشت و موهای سیاهش رو شونه کرد و بعدش رو موهاش یه تیل گذاشت و بعدش چتری هاشو از زیر تیل رد کرد و بعد برای مرتب بودن شونه کرد.
کشو ای میز آرایشی رو باز کرد و یه ادکلن گرون قیمت برداشت و به گردنش زد و بعدش تخته شاسی رو برداشت و به چندتا برگه خالی توش گذشت و یه خودکار برداشت و از اتاقش بیرون اومد
با خونسردی و آرامش تو راه رو قدم بر می داشت تا به دفتر نوئل برسه.
زیاد طول نکشید که به دفتر نوئل برسه و بدون در زدن وارد بشه.
همیاری:سلام آقای نوا
همیاری مثل همیشه تعظیم کوچیکی کرد و بعدش بدون اینکه منتظر جواب باشه به نوئل رفت و کنارش نشست.
نوئل روی صندلی نشسته بود و به صفحه نمایش که نتایج تمرین و قدرت بازیکنا رو نشون می داد نگاه می کرد.
همیاری: مثل همیشه؟
همیاری به صورت نوئل نگاه کرد و منتظر جواب بود.
نوئل: آره
جواب نوئل ساده و رک بود همون جوابی که همکاری به شنیدنش عادت داشت.
همیاری با شنیدن این حرف تعظیم کوچکی کرد و بعدش به سمت کافهتریا رفت و جلوی دستگاه سرو قهوه ایستاد و دکمه رو زد که چند ثانیه بعد قهوه حاظر شد و همیاری بدون معطلی قهوه رو تو دستش گرفت.
با قدم های مطمئن و محکم دوباره به سمت دفتر نوئل رفت.
در باز شد و همیاری بدون هیچ حرفی به سمت نوئل رفت و قهوه رو به سمتش برد و به صفحه نمایش نگاه کرد.
همیاری:بفرماید آقای نوا
نوئل بدون هیچ حرفی قهوه رو از دستش گرفت و یه جرعه ازش نوشید و بعدش به صورت همیاری نگاه کرد.
نوئل:برو و بازی بچهها رو از نزدیک چک کن
همیاری:چشم قربان
همیاری تعظیم از سر ادب کرد و بعدش از دفتر خارج شد و به سمت زمین بازی رفت.
- ۱۳۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط