وارث ابدی

وارث ابدی

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏


سال‌ها بود که امپراتور چوسان فقط یک نفر بود.
کیم ولن.
مردی که هیچ‌کس نمی‌تونست سن واقعیش رو حدس بزنه. مردی که از وقتی روی تخت سلطنت نشسته بود، هیچ تغییری توی چهره‌اش دیده نشده بود.
برای مردم، اون فقط یک امپراتور نبود...
اون یک راز بود.
اما پشت دیوارهای بلند قصر، همه چیز اونقدر آرام نبود.
در یکی از اتاق‌های قدیمی قصر، چند نفر از مقامات بلندپایه دور یک میز نشسته بودن. درها بسته بود و هیچ سربازی اجازه نزدیک شدن به اونجا رو نداشت.
سال‌ها بود که این افراد درباره یک موضوع صحبت می‌کردن.
پایین کشیدن امپراتور.
یکی از مردها نگاهی به بقیه انداخت و آروم گفت:
_ هنوزم فکر می‌کنید این کار شدنیه؟

مردی که سن بیشتری داشت، با خونسردی جواب داد:
_ اگه شدنی نبود، این همه سال تلاش نمی‌کردیم.
_ ولی اون امپراتوره... خیلیا قبل از ما خواستن بهش ضربه بزنن.

مرد لبخند کوتاهی زد.
_ فرق ما با اونا اینه که عجله نداریم.

سال‌ها بود که نقشه می‌کشیدن. اما کشتن و کنار زدن مردی مثل ولن کار راحتی نبود.
اون فقط یک فرمانروا نبود.
هوش زیادی داشت، قدرت زیادی داشت و مهم‌تر از همه... هیچ‌کس نمی‌دونست واقعاً چه چیزی پشت اون چهره‌ی آرام پنهان شده.
یکی از افراد حاضر کمی جلوتر خم شد.
_ مشکل اصلی خود امپراتور نیست.

همه نگاهش کردن.
_ مشکل، آدم‌های اطرافشن. سربازاش، خدمتکاراش، کسایی که بهش وفادارن.

مرد دیگری سر تکون داد.
_ باید کاری کنیم خودشون بهش شک کنن.
_ اعتمادشون رو از بین ببریم.
_ دقیقاً.

بعد یکی از اونا گفت:
_ اما هنوز یه چیز هست که هیچ‌کس درباره‌اش جواب درست رو نمی‌دونه...

نگاهش بین بقیه چرخید.
_ زندگی واقعی امپراتور.

اسم ولن که میومد، همه درباره قدرتش حرف می‌زدن.
اما کمتر کسی درباره خودش می‌دونست.

یکی از مردها گفت:
_ از بچگی باهوش بود. حتی قبل از اینکه به تخت سلطنت برسه، همه می‌گفتن ذهنش با بقیه فرق داره.

_ و بعد از هجده سالگی...

مرد مکث کرد.
_ فهمیدن که اون انسان معمولی نیست.

اتاق دوباره ساکت شد.
همه می‌دونستن منظورش چیه.
خون‌آشام....
موجودی که قرار بود فقط توی افسانه‌ها وجود داشته باشه، اما حالا سال‌ها بود که روی تخت امپراتوری نشسته بود.
یکی از افراد با حالت فکرکردن گفت:
_ عجیبه... با اینکه این همه سال گذشته، هنوز ازدواج نکرده.

مرد کناریش شانه بالا انداخت.
_ شاید به خاطر موقعیتشه. بالاخره هر کسی نمی‌تونه همسر امپراتور بشه.

یکی دیگر خندید.
_ شاید هم فقط کسی رو پیدا نکرده که براش مناسب باشه.

هیچ‌کدوم از اونا نمی‌دونستن حقیقت خیلی ساده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردن.
و خیلی چیزها درباره امپراتور وجود داشت که هیچ‌وقت به گوش مردم نمی‌رسید.

____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنت‌هاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
دیدگاه ها (۷)

‌ ‌ ‌ دومین فیک پیجمون‌ ‌ ‌ "۲۵ تیر ۱۴۰۵"‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ اسلاید...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌فیک جدیدمون💋ساعت ۸ونیم اطلاعات فیک گزاشته میشه بع...

اون مُردیک ساعت بعد ، بدون اون غذا خوردنیک روز بعد ، دوستانش...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 51["ویو سلین"]+"آره..."اشک روی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط