عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۴
ویو راوی
وقتی املیا میخواست از اتاق بیرون بره تهیونگ گفت
_اگه کار تو نبوده ....پس کار کی بوده؟ (مشکوک)
+ نمیدونم ......هر کسی میتونه باشه ....بلاخره تو قصر کم آدم بد ذات و حسود نیست ( لبخند ریز)
املیا سریع از اتاق بیرون رفت تهیونگ درگیر کارهاش بود ولی هنوزم به املیا شک داشت ، املیا و زویی رابطه ی صمیمی پیدا کرده بودن ،هر دو تو حیاط قصر بودن باهم حرف میزدن
+میدونی چیه .....اویل فک میکردم قرار با تو دشمنی کنم نه سارا ( خنده)
♡ من ؟ چرا اونوقت خانم ( یه آبروشو بالا انداخته)
+به هر حال تو دختر خاله ی تهیونگی ممکنه که.......
زویی که حال اصل مطلب رو فهمیده بود
♡ هاااا ......نه نه .....منو تهیونگ رابطه مون خواهر برادری چیزه بیشتری نیست
+فهمیدم بابا ....شوخی کردم (قهقهه )
املیا و زویی همین شکلی که داشتن باهم گل میگفتن و میخندیدن سارا از ته باغ به سمت اونا میومد و پشتش دو تا ندیمه همراهش بود وقتی به اونا رسید
¤ نگاه کن خدا.....دو تا کلفت چه صمیمی شدن باهم ( پوزخند )
زویی دهنشو پر کرد تا چیزی بگه که املیا نزاشت .سارا ایشی گفت و از اونا چند قدمی دور شد
♡چرا نزاشتی یه چیزی بهش بگم
+میگم به نظرت من آدم ارومیم؟
♡هاا...خب ....
+میخوام حالا اون روی شرمو نشونت بدم.....بیا
املیا دست زویی رو گرفت و با خودش کشوند طرف یه درخت پشت درخت قایم شدن از قضا اون درخت کلی میوه داشت سارا و دوتا ندیمه هاش که داشتن نزدیک میشدن ، املیا محکم درخت رو تکون داد و میوه ها همه رو سر سارا و دو تا ندیمه هاش ریخت سارا و ندیمه ها همه هل شده بودن یکی از ندیمه میخواست سبدی که رو زمین هست رو بردار و روی سرشون بزاره تا میوه ها روشون نریزه ، همون لحظه املیا دستمال جیبیشو پرت کرد تو صورت ندیمه و ندیمه چون جایی رو نمیدید یکی از پاهاش تو سبد رفت و پاش سر خورد و افتاد رو سارا و اون یکی ندیمه
املیا و زویی هرهر کرکر میخندیدن..........
پارت ۲۴
ویو راوی
وقتی املیا میخواست از اتاق بیرون بره تهیونگ گفت
_اگه کار تو نبوده ....پس کار کی بوده؟ (مشکوک)
+ نمیدونم ......هر کسی میتونه باشه ....بلاخره تو قصر کم آدم بد ذات و حسود نیست ( لبخند ریز)
املیا سریع از اتاق بیرون رفت تهیونگ درگیر کارهاش بود ولی هنوزم به املیا شک داشت ، املیا و زویی رابطه ی صمیمی پیدا کرده بودن ،هر دو تو حیاط قصر بودن باهم حرف میزدن
+میدونی چیه .....اویل فک میکردم قرار با تو دشمنی کنم نه سارا ( خنده)
♡ من ؟ چرا اونوقت خانم ( یه آبروشو بالا انداخته)
+به هر حال تو دختر خاله ی تهیونگی ممکنه که.......
زویی که حال اصل مطلب رو فهمیده بود
♡ هاااا ......نه نه .....منو تهیونگ رابطه مون خواهر برادری چیزه بیشتری نیست
+فهمیدم بابا ....شوخی کردم (قهقهه )
املیا و زویی همین شکلی که داشتن باهم گل میگفتن و میخندیدن سارا از ته باغ به سمت اونا میومد و پشتش دو تا ندیمه همراهش بود وقتی به اونا رسید
¤ نگاه کن خدا.....دو تا کلفت چه صمیمی شدن باهم ( پوزخند )
زویی دهنشو پر کرد تا چیزی بگه که املیا نزاشت .سارا ایشی گفت و از اونا چند قدمی دور شد
♡چرا نزاشتی یه چیزی بهش بگم
+میگم به نظرت من آدم ارومیم؟
♡هاا...خب ....
+میخوام حالا اون روی شرمو نشونت بدم.....بیا
املیا دست زویی رو گرفت و با خودش کشوند طرف یه درخت پشت درخت قایم شدن از قضا اون درخت کلی میوه داشت سارا و دوتا ندیمه هاش که داشتن نزدیک میشدن ، املیا محکم درخت رو تکون داد و میوه ها همه رو سر سارا و دو تا ندیمه هاش ریخت سارا و ندیمه ها همه هل شده بودن یکی از ندیمه میخواست سبدی که رو زمین هست رو بردار و روی سرشون بزاره تا میوه ها روشون نریزه ، همون لحظه املیا دستمال جیبیشو پرت کرد تو صورت ندیمه و ندیمه چون جایی رو نمیدید یکی از پاهاش تو سبد رفت و پاش سر خورد و افتاد رو سارا و اون یکی ندیمه
املیا و زویی هرهر کرکر میخندیدن..........
- ۱۶۸
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط