دل من در قدم یار غریبانه شکست

دل من در قدم یار غریبانه شکست
تپش قلب چنان گشت که آئینه شکست

لرزشی بر سر اندام من آن شب افتاد
خُمره لغزید در آن حادثه پیمانه شکست

باغ دلواپس طوفان شده از شدت ابر
اطلسی از غم رُز خم شد و از ساقه شکست

آتشی در دلم افروخت کزان شعله ودود
شمع خندید و پر عاشق پروانه شکست

در ازل بار امانت به من خسته که داد ؟
آسمان شاهد آن بود که این شانه شکست

ای خوش آن همت مردانه که فریاد کشان
در زندان ابد کنده و مستانه شکست ...
دیدگاه ها (۲)

با چشم هایت حرف دارم...!می خواهم ناگفته های بسیاری رابرایت ب...

نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتممنم و نگاه حافظ، من و شاخ بی ن...

ازتـو صـدها گلــه دارم میشود گــوش کــنــی؟همــه را غیـــرِ ...

آن قـدر خـالـص و نـابـی کـه طـلا مـثل تـو نیــستآن قـدر پـاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط