پارت ۸#
پارت ۸#
(افرا)
همینجوری تلوزیون می دیدم که صدایی مثل داد شنیدم فوری صاف وایسادم کلت مشکی براقم که همیشه همرام بود گرفتم صدا رو دنبال کردم چند تا مرد سیاه پوش پشت عمارت داشتن کشیک میدادن خفه کن و به اسلحه زدم همه شونو کشتم از خشاب اسلحه این یارو گرفتم زدم به اسلحه خودم رفتم نزدیک چی؟؟؟؟؟ امکان نداره دیوار؟؟ وایسا شاید دیوار نباشه رفتم نزدیک دستم و چسبوندم به دیوار فشار دادم تا باز شه که یهو ی تکون کوچیک خورد هنون جا داشتم زور میزدم یهو هخا اومد .
هخا: هیسس تو اینجا چی کار میکنی؟
من بیتوجه به سوالش گفتم
من: سر و صدا رو شنیدی؟؟
سرشو تکون داد
(مجهول)
هیچ کس نمیدونه من کیم این کارم و راحت میکنه آروم گفتم
من: فورا پرونده ها رو جمع کنید .
اونا اطاعت کردن ی پوزخند زدم آقای هخامنش دور نیست اون روزی که اعدام پسرت و میبینی
(راوی)
هخامنش و افرا از دیوار رد شده و به انبار رسیدند و متوجه شدند که چند نفر مخفیانه وارد انبار شدند و قصد دزدیدن مدارک را دارند
فرد مجهول با خیال راحت آنجا بود بیتوجه به بودن دو غول در کنار هم
(افرا)
واقعا شوکه شدم سرگرد جوان مرادی ؟؟ اینجا؟؟ یهو رفت ی دستمال کشید رو صورتش و پاکش کرد گیریم و اصلا برام آشنا نبود نفس حبس شده ی هخا رو دیدم که آزاد شد و زیر لب گفت
هخا: حرومزاده
بعد طوری که من بشنوم گفت
هخا:میتونی بکشیش؟؟
ریلکس سر تکون دادم هخا: با علامت یک دو سه حمله میکنیم
هخا: یک.....دو...سه... حالا
با تیر اول که وسط مغز یارو کناری سرگرد قلابی بود وحشت زده به سمتم برگشت دو نه دونه همه میمردن
تنها موند اون رفتم نزدیکش انقد شوکه بود نفهمید که هخا با اسلحه زد تو سرش و بیهوش شد
(محمد)
با سردرد شدید چشمام و باز کردم دیدم همون دختره که اسمش چی بود؟ افرا؟؟ اره همین داشت ی دسکشای چرم مشکی میپوشه
افرا: میدونی لقبم سوم من چیه؟
من: نه
افرا: اووم بهم میگن ملکه مرگ باحاله نه؟؟
من یپوزخند زدم
(افرا)
چاقو خوش تراشم و از دسته کیف کشیدم بیرون ی دور چرخوندم ی لبخند هر چند سرد زدم
داشت رو اعصابم میرفت خیلی زبل بود زبون باز نمکیرد با اعضایی داغون از انباری اومدم بیرون
(افرا)
همینجوری تلوزیون می دیدم که صدایی مثل داد شنیدم فوری صاف وایسادم کلت مشکی براقم که همیشه همرام بود گرفتم صدا رو دنبال کردم چند تا مرد سیاه پوش پشت عمارت داشتن کشیک میدادن خفه کن و به اسلحه زدم همه شونو کشتم از خشاب اسلحه این یارو گرفتم زدم به اسلحه خودم رفتم نزدیک چی؟؟؟؟؟ امکان نداره دیوار؟؟ وایسا شاید دیوار نباشه رفتم نزدیک دستم و چسبوندم به دیوار فشار دادم تا باز شه که یهو ی تکون کوچیک خورد هنون جا داشتم زور میزدم یهو هخا اومد .
هخا: هیسس تو اینجا چی کار میکنی؟
من بیتوجه به سوالش گفتم
من: سر و صدا رو شنیدی؟؟
سرشو تکون داد
(مجهول)
هیچ کس نمیدونه من کیم این کارم و راحت میکنه آروم گفتم
من: فورا پرونده ها رو جمع کنید .
اونا اطاعت کردن ی پوزخند زدم آقای هخامنش دور نیست اون روزی که اعدام پسرت و میبینی
(راوی)
هخامنش و افرا از دیوار رد شده و به انبار رسیدند و متوجه شدند که چند نفر مخفیانه وارد انبار شدند و قصد دزدیدن مدارک را دارند
فرد مجهول با خیال راحت آنجا بود بیتوجه به بودن دو غول در کنار هم
(افرا)
واقعا شوکه شدم سرگرد جوان مرادی ؟؟ اینجا؟؟ یهو رفت ی دستمال کشید رو صورتش و پاکش کرد گیریم و اصلا برام آشنا نبود نفس حبس شده ی هخا رو دیدم که آزاد شد و زیر لب گفت
هخا: حرومزاده
بعد طوری که من بشنوم گفت
هخا:میتونی بکشیش؟؟
ریلکس سر تکون دادم هخا: با علامت یک دو سه حمله میکنیم
هخا: یک.....دو...سه... حالا
با تیر اول که وسط مغز یارو کناری سرگرد قلابی بود وحشت زده به سمتم برگشت دو نه دونه همه میمردن
تنها موند اون رفتم نزدیکش انقد شوکه بود نفهمید که هخا با اسلحه زد تو سرش و بیهوش شد
(محمد)
با سردرد شدید چشمام و باز کردم دیدم همون دختره که اسمش چی بود؟ افرا؟؟ اره همین داشت ی دسکشای چرم مشکی میپوشه
افرا: میدونی لقبم سوم من چیه؟
من: نه
افرا: اووم بهم میگن ملکه مرگ باحاله نه؟؟
من یپوزخند زدم
(افرا)
چاقو خوش تراشم و از دسته کیف کشیدم بیرون ی دور چرخوندم ی لبخند هر چند سرد زدم
داشت رو اعصابم میرفت خیلی زبل بود زبون باز نمکیرد با اعضایی داغون از انباری اومدم بیرون
- ۶.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط