𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:50
ابروهام بالا رفت.
یعنی اونم متوجه شده بود؟
+منظورت چیه؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
&نمیدونم... فقط یه حس عجیبی دارم.
قبل از اینکه چیزی بپرسم بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت، برای دو روز به خدمتکار ها بجز نارو و اجوما مرخصی داده بودم، صدای قدم هایی باعث شد سر بچرخونم.
یونجون وارد شد.
همون کت مشکی دیشب هنوز تنش بود.
موهاش کمی بهم ریخته بود.
انگار اصلا نخوابیده بود.
ولی با دیدنم...
اون لبخند همیشگی برگشت.
-صبحت بخیر.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
عجیبه...
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
انگار مرد دیشب...
مرد دیگه ای بود.
یونجون صندلی سر میز رو عقب کشید و نشست.
𝘱𝘢𝘳𝘵:50
ابروهام بالا رفت.
یعنی اونم متوجه شده بود؟
+منظورت چیه؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
&نمیدونم... فقط یه حس عجیبی دارم.
قبل از اینکه چیزی بپرسم بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت، برای دو روز به خدمتکار ها بجز نارو و اجوما مرخصی داده بودم، صدای قدم هایی باعث شد سر بچرخونم.
یونجون وارد شد.
همون کت مشکی دیشب هنوز تنش بود.
موهاش کمی بهم ریخته بود.
انگار اصلا نخوابیده بود.
ولی با دیدنم...
اون لبخند همیشگی برگشت.
-صبحت بخیر.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
عجیبه...
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
انگار مرد دیشب...
مرد دیگه ای بود.
یونجون صندلی سر میز رو عقب کشید و نشست.
- ۷۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط