تو گردان شایعه شد:

تو گردان شایعه شد:
ـ نماز نمی خونه!

گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش یه تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خونه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخندی زد و گفت: «یادم می دی نماز خوندن و!»
ـ بلد نیسی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.

آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.با انگشت روی سینه اش صلیب کشید.و چشمش به آسمان یکی شد.
دیدگاه ها (۳)

التماس دعا عزاداری همگی قبول حق انشالله حاجت روا شوید

آنچنان گـرم است بازار مکـافاتِ عملچشم اگـر بینـا بوَد، هر رو...

خــــــدایابجز خودت به دیگریواگذارمان نکنتویی پروردگار ماپس ...

خدایـــــــــــــــا...فانوست را کمی پایین تر بگیرجاده ای که...

پارت ۹ – حقیقتزمان: ساعت ۹:۴۰ شبمکان: خانه‌ی تهیونگباران دوب...

ازدواج اجباری پارت ۹

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟗𝐏𝐎𝐕 :: 𝐌𝐢𝐤𝐞𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط