#زیبایی.تو
#زیبایی.تو
Part: 3
_ لازم نکرده بخوری(جدی و سرد)
« همه اعضا خندیدن »
× چیکارش داری براز بخوره(خنده)
^ یااا یونگی داره رو ا/ت غیرتی میشه.
_ من که اینجوری فکر نمیکنم...
ویو ا/ت:
از تعجب زبونم بند اومده بود از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت اتاق تا استراحت کنم...
+ من میرم بخوابم...
| یااا یونگی چیکار کردی باهاش ناراحت شد...
* ببینم نکنه عاشق شدی؟
_ بابا چی برای خودتون میبافین دخترا هوشیاریشون پایینه میترسم اتفاقی بی افته...
\ این یعنی عاشق شدی دیگه...
_ نامجون شیی توهم بهشون اضافه شدی؟
× راستش بگو دوسش داری؟
_ فعلا حسی ندارم...اصلا من میرم بخوابم از دست شما...
~ آره برو پیشش(خنده)
* هیسس هوپی میاد هممون رو چال میکنه ها😑
ویو ا/ت:
رفتم داخل اتاق بچه ها داشتن باهم دیگه بحث میکردن اخه چرا نزاشت بخورم؟
ویو یونگی:
رفتم تو اتاق دیدم ا/ت روی تخت نشسته تو فکر فرو رفته...
^ اینا بینشون یچیهست...
× نه بابا.
| چرا هست...برای چی باید شیشه سوجو رو با خودش میبرد تو اتاق و
* چی؟(تعجب)
ویو داخل اتاق:
_ بیا بخور.
+ چرا نزاشتی اونجا بخورم؟
_ دلم نمیخواد پیش بچه ها مس/ت بشی میدونم که هوشیاریت پایینه و باعث میشه چرت پرت بگی همین جا بخور...
+ ممنون که هوامو داری...
_ کاری نکردم که(روی تخت دراز کشید)
ویو ا/ت:
یونگی روی تخت دراز کشید دو سه تا قولوب سوجو خوردم و روی تخت ولو شدم...
_ هرموقع کاری داشتی به خودم بگو...
٭
* اینا چی میگن؟
^ ایشش کوک ببند...
٭
+ باشه بازم ممنون(استرس)
ویو ا/ت:
پتو رو کشیدم رو خودم بعد از چند مین سرمو برگردوندم و دیدم که یونگی خوابیده از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون تا یکم آب بخورم که دیدم تهیونگ و جونکوک دارن گیم میزنن...
* عا بیدار بودی؟
ویو ا/ت:
تهیونگ داشت با ناراحتی بهم نگاه میکرد...
+ عا آره اومدم اب بخورم(لبخند)
* اها.
ویو ا/ت:
رفتم داخل آشپزخونه تا از یخچال اب بردار که احساس کردم یکی پشتمه برگشتم و دیدم تهیونگ پشت سرم وایساده قلبم تند تند میزد و فقط به صورتش خیره شده بودم که...
#مالک.تهیونگ 🐻🎀
Part: 3
_ لازم نکرده بخوری(جدی و سرد)
« همه اعضا خندیدن »
× چیکارش داری براز بخوره(خنده)
^ یااا یونگی داره رو ا/ت غیرتی میشه.
_ من که اینجوری فکر نمیکنم...
ویو ا/ت:
از تعجب زبونم بند اومده بود از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت اتاق تا استراحت کنم...
+ من میرم بخوابم...
| یااا یونگی چیکار کردی باهاش ناراحت شد...
* ببینم نکنه عاشق شدی؟
_ بابا چی برای خودتون میبافین دخترا هوشیاریشون پایینه میترسم اتفاقی بی افته...
\ این یعنی عاشق شدی دیگه...
_ نامجون شیی توهم بهشون اضافه شدی؟
× راستش بگو دوسش داری؟
_ فعلا حسی ندارم...اصلا من میرم بخوابم از دست شما...
~ آره برو پیشش(خنده)
* هیسس هوپی میاد هممون رو چال میکنه ها😑
ویو ا/ت:
رفتم داخل اتاق بچه ها داشتن باهم دیگه بحث میکردن اخه چرا نزاشت بخورم؟
ویو یونگی:
رفتم تو اتاق دیدم ا/ت روی تخت نشسته تو فکر فرو رفته...
^ اینا بینشون یچیهست...
× نه بابا.
| چرا هست...برای چی باید شیشه سوجو رو با خودش میبرد تو اتاق و
* چی؟(تعجب)
ویو داخل اتاق:
_ بیا بخور.
+ چرا نزاشتی اونجا بخورم؟
_ دلم نمیخواد پیش بچه ها مس/ت بشی میدونم که هوشیاریت پایینه و باعث میشه چرت پرت بگی همین جا بخور...
+ ممنون که هوامو داری...
_ کاری نکردم که(روی تخت دراز کشید)
ویو ا/ت:
یونگی روی تخت دراز کشید دو سه تا قولوب سوجو خوردم و روی تخت ولو شدم...
_ هرموقع کاری داشتی به خودم بگو...
٭
* اینا چی میگن؟
^ ایشش کوک ببند...
٭
+ باشه بازم ممنون(استرس)
ویو ا/ت:
پتو رو کشیدم رو خودم بعد از چند مین سرمو برگردوندم و دیدم که یونگی خوابیده از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون تا یکم آب بخورم که دیدم تهیونگ و جونکوک دارن گیم میزنن...
* عا بیدار بودی؟
ویو ا/ت:
تهیونگ داشت با ناراحتی بهم نگاه میکرد...
+ عا آره اومدم اب بخورم(لبخند)
* اها.
ویو ا/ت:
رفتم داخل آشپزخونه تا از یخچال اب بردار که احساس کردم یکی پشتمه برگشتم و دیدم تهیونگ پشت سرم وایساده قلبم تند تند میزد و فقط به صورتش خیره شده بودم که...
#مالک.تهیونگ 🐻🎀
- ۳۲۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط