p
p¹
---
📖 داستان: My Crazy Boyfriend
پارت اول: سقوط در اعماق تاریکی
باران شدیدی به شیشههای بلند عمارۀ مرموز در دل جنگل میکوبید. داخل سالن اصلی، نورِ کم و گرمای آتشِ شومینه، سایههای سنگینی روی دیوارها میانداخت. تهیونگ روی کاناپهی چرمی بزرگ نشسته بود و یک لیوان ویسکی در دست داشت. چشمانش به نقطهای نامعلوم در تاریکی خیره شده بود؛ نگاهی که نه خشم داشت و نه لذت، فقط یک خلأ عظیم بود.
در گوشهای دیگر از سالن، نامجون، با آن استایلِ رسمی و باوقار اما پر از هیبت، پشت میزِ چوبیِ بزرگ نشسته بود و با سرعت روی لپتاپش تایپ میکرد. او مغزِ متفکر این سازمان بود؛ هر حرکت، هر انتقال پول و هر دشمنی که در کمین بود، باید از فیلترِ تحلیلهای او رد میشد.
نامجون بدون اینکه سرش را بلند کند، با صدای بم و آرامش گفت: «تهیونگ، گزارشهای ماه گذشته از جنوب نشون میده که هیئت مدیرهی جدید داره برای ما تله میذاره. اگه بخوایم همینطور بیخیال پیش بریم، یه بیگدار به آب میزنیم.»
تهیونگ حتی پلک هم نزد. صدای یخ در لیوانش، تنها واکنشی بود که به حرف نامجون نشان داد.
در همین لحظه، درهای سالن با صدای آرامی باز شد و جین وارد شد. جین برخلاف فضای سنگین اتاق، نوعی آرامشِ عجیب داشت، اما این آرامش از نوعِ آدمهایی بود که با خطر، رفیق شدهاند. او کتِ گرانقیمتش را روی بازو انداخت و مستقیماً به سمت تهیونگ رفت.
جین با لحنی که ترکیبی از نگرانی و شوخی بود، گفت: «هنوز داری با خودت بحث میکنی؟ نامجون راست میگه، تو داری خودت رو از بین میبری. این سکوتت... داره همه رو میترسونه، حتی من رو.»
تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش به جین گره خورد. «ترسیدن لازمه، جین. آدم وقتی نترسه، دیگه نمیفهمه کی داره بهش ضربه میزنه.»
جین آهی کشید و کنار نامجون ایستاد. «مشکل این نیست که بقیه میترسن. مشکل اینه که تو دیگه چیزی حس نمیکنی. حتی وقتی من کنارتم، انگار داری با یه دیوار سنگی حرف میزنی.»
در همین حال، یونگی که تا آن لحظه در سایهها در حال بررسی نقشههای ساختمان بود، از پلهها پایین آمد. چهرهاش مثل همیشه سرد و بیروح بود. او مستقیم به سمت مرکز میز رفت و یک پوشه را روی آن پرت کرد.
یونگی با صدای خشدار و کوتاهش گفت: «بسه دیگه. بحث دربارهی احساسات وقت تلف کردنه. ما یه مشکل بزرگ داریم. اون آدمهایی که داریم ازشون اطلاعات میگیریم، دارن کمکم متوجه میشن که ما یه نقطه ضعف داریم: کنترلناپذیریِ تهیونگ.»
همه سکوت کردند. یونگی ادامه داد: «ما نیاز داریم یه نفر رو بیاریم. کسی که نه از خون و نه از قدرت مافیایی بترسه. کسی که بتونه اون آشوبی که توی سرته رو آروم کنه، یا حداقل بفهمه چیه.»
نامجون عینکش را بالا زد و با نگاهی تحلیلگر به تهیونگ خیره شد: «من تحقیق کردم. یه روانشناس هست که توی بیمارستان مرکزی کار میکنه. دختره... عجیبه. برخلاف بقیه که وقتی با پروندههای سنگین روبرو میشن میلرزن، اون فقط با لبخند نگاهشون میکنه. انگار فکر میکنه میتونه همه رو نجات بده.»
تهیونگ لیوانش را روی میز کوبید. صدای برخورد شیشه و چوب در سالن پیچید. «من نجاتطلب نیستم، نامجون. من درمان نمیخوام.»
یونگی لبخند کجی زد. «این بحثِ درمان نیست تهیونگ. بحث اینه که اگه اون "هیولای" توی سرت کنترل نشه، خودت رو از دست میدی. و اگه خودت رو از دست بدی، این امپراتوری هم فرو میریزه.»
---
بیمارستان مرکزی - چند ساعت بعد
«ا/ت» در حالی که با خستگی به صندلیاش تکیه داده بود، به پنجرهی بزرگ اتاقش نگاه میکرد. شب بود و چراغهای شهر از دور مثل ستارههای کوچک میدرخشیدند. او احساس میکرد روزش خیلی طولانی بوده. درمان کردنِ آدمهایی که روحشان در هم شکسته، گاهی خودش را خالی میکرد.
او با خودش فکر کرد: *«امروز هم موفق بودم. یه بیمار رو تونستم به آرامش برسونم.»* اما در اعماق وجودش، حسی داشت که انگار چیزی در انتظار اوست. چیزی بزرگ، تاریک و غیرقابل پیشبینی.
او نمیدانست که در همین لحظه، نامجون در حال هماهنگ کردنِ یک قرار ملاقاتِ غیررسمی است و یونگی در حال بررسی مسیرهای امن برای جابهجایی او. او نمیدانست که قرار است وارد دنیایی شود که در آن، منطق و علم، هیچ معنایی ندارند و تنها قانون، قدرتِ وحشیانهی مردی است که قرار است زندگیاش را زیر و رو کند.
---
منتظر باش!
---
📖 داستان: My Crazy Boyfriend
پارت اول: سقوط در اعماق تاریکی
باران شدیدی به شیشههای بلند عمارۀ مرموز در دل جنگل میکوبید. داخل سالن اصلی، نورِ کم و گرمای آتشِ شومینه، سایههای سنگینی روی دیوارها میانداخت. تهیونگ روی کاناپهی چرمی بزرگ نشسته بود و یک لیوان ویسکی در دست داشت. چشمانش به نقطهای نامعلوم در تاریکی خیره شده بود؛ نگاهی که نه خشم داشت و نه لذت، فقط یک خلأ عظیم بود.
در گوشهای دیگر از سالن، نامجون، با آن استایلِ رسمی و باوقار اما پر از هیبت، پشت میزِ چوبیِ بزرگ نشسته بود و با سرعت روی لپتاپش تایپ میکرد. او مغزِ متفکر این سازمان بود؛ هر حرکت، هر انتقال پول و هر دشمنی که در کمین بود، باید از فیلترِ تحلیلهای او رد میشد.
نامجون بدون اینکه سرش را بلند کند، با صدای بم و آرامش گفت: «تهیونگ، گزارشهای ماه گذشته از جنوب نشون میده که هیئت مدیرهی جدید داره برای ما تله میذاره. اگه بخوایم همینطور بیخیال پیش بریم، یه بیگدار به آب میزنیم.»
تهیونگ حتی پلک هم نزد. صدای یخ در لیوانش، تنها واکنشی بود که به حرف نامجون نشان داد.
در همین لحظه، درهای سالن با صدای آرامی باز شد و جین وارد شد. جین برخلاف فضای سنگین اتاق، نوعی آرامشِ عجیب داشت، اما این آرامش از نوعِ آدمهایی بود که با خطر، رفیق شدهاند. او کتِ گرانقیمتش را روی بازو انداخت و مستقیماً به سمت تهیونگ رفت.
جین با لحنی که ترکیبی از نگرانی و شوخی بود، گفت: «هنوز داری با خودت بحث میکنی؟ نامجون راست میگه، تو داری خودت رو از بین میبری. این سکوتت... داره همه رو میترسونه، حتی من رو.»
تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش به جین گره خورد. «ترسیدن لازمه، جین. آدم وقتی نترسه، دیگه نمیفهمه کی داره بهش ضربه میزنه.»
جین آهی کشید و کنار نامجون ایستاد. «مشکل این نیست که بقیه میترسن. مشکل اینه که تو دیگه چیزی حس نمیکنی. حتی وقتی من کنارتم، انگار داری با یه دیوار سنگی حرف میزنی.»
در همین حال، یونگی که تا آن لحظه در سایهها در حال بررسی نقشههای ساختمان بود، از پلهها پایین آمد. چهرهاش مثل همیشه سرد و بیروح بود. او مستقیم به سمت مرکز میز رفت و یک پوشه را روی آن پرت کرد.
یونگی با صدای خشدار و کوتاهش گفت: «بسه دیگه. بحث دربارهی احساسات وقت تلف کردنه. ما یه مشکل بزرگ داریم. اون آدمهایی که داریم ازشون اطلاعات میگیریم، دارن کمکم متوجه میشن که ما یه نقطه ضعف داریم: کنترلناپذیریِ تهیونگ.»
همه سکوت کردند. یونگی ادامه داد: «ما نیاز داریم یه نفر رو بیاریم. کسی که نه از خون و نه از قدرت مافیایی بترسه. کسی که بتونه اون آشوبی که توی سرته رو آروم کنه، یا حداقل بفهمه چیه.»
نامجون عینکش را بالا زد و با نگاهی تحلیلگر به تهیونگ خیره شد: «من تحقیق کردم. یه روانشناس هست که توی بیمارستان مرکزی کار میکنه. دختره... عجیبه. برخلاف بقیه که وقتی با پروندههای سنگین روبرو میشن میلرزن، اون فقط با لبخند نگاهشون میکنه. انگار فکر میکنه میتونه همه رو نجات بده.»
تهیونگ لیوانش را روی میز کوبید. صدای برخورد شیشه و چوب در سالن پیچید. «من نجاتطلب نیستم، نامجون. من درمان نمیخوام.»
یونگی لبخند کجی زد. «این بحثِ درمان نیست تهیونگ. بحث اینه که اگه اون "هیولای" توی سرت کنترل نشه، خودت رو از دست میدی. و اگه خودت رو از دست بدی، این امپراتوری هم فرو میریزه.»
---
بیمارستان مرکزی - چند ساعت بعد
«ا/ت» در حالی که با خستگی به صندلیاش تکیه داده بود، به پنجرهی بزرگ اتاقش نگاه میکرد. شب بود و چراغهای شهر از دور مثل ستارههای کوچک میدرخشیدند. او احساس میکرد روزش خیلی طولانی بوده. درمان کردنِ آدمهایی که روحشان در هم شکسته، گاهی خودش را خالی میکرد.
او با خودش فکر کرد: *«امروز هم موفق بودم. یه بیمار رو تونستم به آرامش برسونم.»* اما در اعماق وجودش، حسی داشت که انگار چیزی در انتظار اوست. چیزی بزرگ، تاریک و غیرقابل پیشبینی.
او نمیدانست که در همین لحظه، نامجون در حال هماهنگ کردنِ یک قرار ملاقاتِ غیررسمی است و یونگی در حال بررسی مسیرهای امن برای جابهجایی او. او نمیدانست که قرار است وارد دنیایی شود که در آن، منطق و علم، هیچ معنایی ندارند و تنها قانون، قدرتِ وحشیانهی مردی است که قرار است زندگیاش را زیر و رو کند.
---
منتظر باش!
- ۱۳۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط