رمان | آتیشی که از بارون شروع شد
رمان | آتیشی که از بارون شروع شد
prt13
ویوی ا. ت
از همون فاصله فهمیدم رنگ صورت جونگکوک عوض شده.
چند قدم بهش نزدیک شدم.
ا. ت: چی شده؟
بدون اینکه جواب بده، عکس رو پشتش پنهون کرد.
جونگکوک: هیچی.
اخم کردم.
ا. ت: دوباره دروغ گفتی.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم عکس رو طرفم گرفت.
وقتی نگاش کردم...
خشکم زد.
یه عکس از جونگکوک بود.
انگار یکی از فاصله دور ازش عکس گرفته بود.
زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود.
"فکر کردی میتونی از گذشته فرار کنی؟"
ناخودآگاه به جونگکوک نگاه کردم.
ا. ت: این یعنی چی؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: ولی میدونی کار کیه...
سکوتش جواب سوالم بود.
---
ویوی جونگکوک
مینسو...
یا یکی از آدمهای پدرم.
غیر از اونا، کسی این عکس رو نداشت.
ولی یه چیز ذهنم رو درگیر کرده بود.
اگه فقط هشدار برای من بود...
چرا اومدن دم خونه؟
چرا وقتی ا. ت تنها بود؟
این یعنی...
اونم وارد این بازی شده بود.
و این چیزی بود که اصلاً نمیخواستم.
---
ویوی ا. ت
جونگکوک چند بار قفل در رو چک کرد.
بعد همه پردهها رو کشید.
رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد.
انگار دنبال کسی میگشت.
اولین بار بود که توی چشمهاش ترس میدیدم.
آروم گفتم:
ا. ت: جونگکوک...
اون برگشت.
ا. ت: هر اتفاقی افتاده...
لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
ولی اون لبخند...
به چشمهاش نرسید.
جونگکوک: ممنون...
---
ویوی جونگکوک
ساعت نزدیک دوازده شب شده بود.
ا. ت بالاخره رفت سمت اتاقش.
قبل از اینکه در رو ببنده، برگشت و گفت:
ا. ت: شب بخیر.
چند لحظه مکث کردم.
جونگکوک: شب بخیر.
در بسته شد.
همون موقع دوباره گوشیم لرزید.
پیام ناشناس
> "اگه نمیخوای اون دختر آسیب ببینه، فردا ساعت ۹ صبح، تنها بیا."
خون توی رگهام یخ زد.
پیام رو دوباره خوندم.
نه...
این بار موضوع فقط من نبود.
اونا اسم ا. ت رو نیاورده بودن...
اما تهدید کاملاً مشخص بود.
گوشی رو توی دستم فشار دادم.
با خودم زمزمه کردم:
جونگکوک: اجازه نمیدم حتی یه نفر بهت نزدیک بشه...
حتی اگه مجبور بشم با گذشتهای روبهرو بشم که سالها ازش فرار کردم.
همون لحظه...
از داخل اتاق ا. ت صدای شکستن چیزی اومد.
تق!
جونگکوک: ا. ت!
بدون فکر کردن به سمت اتاقش دویدم...
ادامه
شرط 15لایک 💋❤
prt13
ویوی ا. ت
از همون فاصله فهمیدم رنگ صورت جونگکوک عوض شده.
چند قدم بهش نزدیک شدم.
ا. ت: چی شده؟
بدون اینکه جواب بده، عکس رو پشتش پنهون کرد.
جونگکوک: هیچی.
اخم کردم.
ا. ت: دوباره دروغ گفتی.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم عکس رو طرفم گرفت.
وقتی نگاش کردم...
خشکم زد.
یه عکس از جونگکوک بود.
انگار یکی از فاصله دور ازش عکس گرفته بود.
زیر عکس فقط یه جمله نوشته شده بود.
"فکر کردی میتونی از گذشته فرار کنی؟"
ناخودآگاه به جونگکوک نگاه کردم.
ا. ت: این یعنی چی؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: ولی میدونی کار کیه...
سکوتش جواب سوالم بود.
---
ویوی جونگکوک
مینسو...
یا یکی از آدمهای پدرم.
غیر از اونا، کسی این عکس رو نداشت.
ولی یه چیز ذهنم رو درگیر کرده بود.
اگه فقط هشدار برای من بود...
چرا اومدن دم خونه؟
چرا وقتی ا. ت تنها بود؟
این یعنی...
اونم وارد این بازی شده بود.
و این چیزی بود که اصلاً نمیخواستم.
---
ویوی ا. ت
جونگکوک چند بار قفل در رو چک کرد.
بعد همه پردهها رو کشید.
رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد.
انگار دنبال کسی میگشت.
اولین بار بود که توی چشمهاش ترس میدیدم.
آروم گفتم:
ا. ت: جونگکوک...
اون برگشت.
ا. ت: هر اتفاقی افتاده...
لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
ولی اون لبخند...
به چشمهاش نرسید.
جونگکوک: ممنون...
---
ویوی جونگکوک
ساعت نزدیک دوازده شب شده بود.
ا. ت بالاخره رفت سمت اتاقش.
قبل از اینکه در رو ببنده، برگشت و گفت:
ا. ت: شب بخیر.
چند لحظه مکث کردم.
جونگکوک: شب بخیر.
در بسته شد.
همون موقع دوباره گوشیم لرزید.
پیام ناشناس
> "اگه نمیخوای اون دختر آسیب ببینه، فردا ساعت ۹ صبح، تنها بیا."
خون توی رگهام یخ زد.
پیام رو دوباره خوندم.
نه...
این بار موضوع فقط من نبود.
اونا اسم ا. ت رو نیاورده بودن...
اما تهدید کاملاً مشخص بود.
گوشی رو توی دستم فشار دادم.
با خودم زمزمه کردم:
جونگکوک: اجازه نمیدم حتی یه نفر بهت نزدیک بشه...
حتی اگه مجبور بشم با گذشتهای روبهرو بشم که سالها ازش فرار کردم.
همون لحظه...
از داخل اتاق ا. ت صدای شکستن چیزی اومد.
تق!
جونگکوک: ا. ت!
بدون فکر کردن به سمت اتاقش دویدم...
ادامه
شرط 15لایک 💋❤
- ۱.۱k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط