𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁷
ویو: ات
هنوز پشت در ایستاده بودم.
سعی میکردم صدای قلبم رو نشنوم.
همین که صدای قدمهای مرد رو از راهرو شنیدم، سریع کنار رفتم و وانمود کردم داشتم به پنجره نگاه میکردم.
مرد از کنارم رد شد.
نگاهی بهم انداخت.
مرد: خانم...
+بله؟
مرد: بهتره داخل سالن منتظر بمونید.
+چرا؟
مکث کرد.
مرد: رئیس گفته.
ابروهام رو بالا انداختم.
+باشه.
مرد رفت.
چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد.
بابا بیرون اومد.
همین که چشمش به من افتاد، چند لحظه مکث کرد.
انگار فهمیده بود چیزی شنیدم.
*ات...
لبخند مصنوعی زدم.
+بله بابا؟
*چیزی شنیدی؟
قلبم ریخت.
ولی سریع سرم رو تکون دادم.
+نه.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم گفت:
*خوبه.
+حالا میگی چرا منو آوردی اینجا؟
بابا نفس عمیقی کشید.
*فقط میخواستم خودم مطمئن بشم همهچیز مرتبه.
بهش خیره شدم.
+و مرتبه؟
سکوت کرد.
همین سکوت جوابم رو داد.
+بابا...
این بار دستش رو روی شونهم گذاشت.
*ات، به من اعتماد داری؟
چند ثانیه نگاش کردم.
+معلومه که دارم.
*پس فعلاً به حرفم گوش کن.
+یعنی؟
*هرچی من گفتم انجام بده.
اخم کردم.
+این اصلاً جواب سؤال من نبود.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
*میدونم.
بعد دستش رو برداشت و به سمت خروجی رفت.
من هم دنبالش راه افتادم.
اما توی ذهنم فقط یه اسم میچرخید.
جونگکوک.
و حالا...
بیشتر از همیشه میخواستم بدونم چرا همه از اون حرف میزدن.
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁷
ویو: ات
هنوز پشت در ایستاده بودم.
سعی میکردم صدای قلبم رو نشنوم.
همین که صدای قدمهای مرد رو از راهرو شنیدم، سریع کنار رفتم و وانمود کردم داشتم به پنجره نگاه میکردم.
مرد از کنارم رد شد.
نگاهی بهم انداخت.
مرد: خانم...
+بله؟
مرد: بهتره داخل سالن منتظر بمونید.
+چرا؟
مکث کرد.
مرد: رئیس گفته.
ابروهام رو بالا انداختم.
+باشه.
مرد رفت.
چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد.
بابا بیرون اومد.
همین که چشمش به من افتاد، چند لحظه مکث کرد.
انگار فهمیده بود چیزی شنیدم.
*ات...
لبخند مصنوعی زدم.
+بله بابا؟
*چیزی شنیدی؟
قلبم ریخت.
ولی سریع سرم رو تکون دادم.
+نه.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم گفت:
*خوبه.
+حالا میگی چرا منو آوردی اینجا؟
بابا نفس عمیقی کشید.
*فقط میخواستم خودم مطمئن بشم همهچیز مرتبه.
بهش خیره شدم.
+و مرتبه؟
سکوت کرد.
همین سکوت جوابم رو داد.
+بابا...
این بار دستش رو روی شونهم گذاشت.
*ات، به من اعتماد داری؟
چند ثانیه نگاش کردم.
+معلومه که دارم.
*پس فعلاً به حرفم گوش کن.
+یعنی؟
*هرچی من گفتم انجام بده.
اخم کردم.
+این اصلاً جواب سؤال من نبود.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
*میدونم.
بعد دستش رو برداشت و به سمت خروجی رفت.
من هم دنبالش راه افتادم.
اما توی ذهنم فقط یه اسم میچرخید.
جونگکوک.
و حالا...
بیشتر از همیشه میخواستم بدونم چرا همه از اون حرف میزدن.
- ۲۱۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط