♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 36・⁠]⁠ᕗ

نگام میکرد و با دقت گوش میداد و با لبخند سر تکون داد. بدون اینکه بفهمم از الوین بحث به جاهای دیگه کشیده شد و بی وقفه حرف زدم. 
نگاه مردونه و لبخندش و دقتش مشتاقم میکرد بیشتر حرف بزنم. 
مثل بقیه نمیگفت هرچی تو بگی یا تو درست ...میگی برعکس.. 
گاهی باهام مخالفت میکرد و سعی میکرد قانعم کنه و منم 
لج میکرد و اونم لبخند میزد و مردونه نگام میکرد. که گذشت خداحافظی کردم و سمت قصر اومدم. حس خیلی بهتری داشتم و تصمیم گرفتم بیشتر برم پیشش و این شد که فردا باز اونجا پیدام شد.
پر انرژی بهش گفتم :  کی گلها رو میچینی؟ 
جونگکوک : شاید دوهفته دیگه.. 
ناراحت لبامو جمع کردم و گفتم : چه دیر 
جونگکوک : دوست داری زودتر بچینم؟ 
سريع عين بچه ها سرم رو تکون دادم و گفتم : اره
سرش رو کمی خم کرد و خیره نگام کرد و زیرلب چیزی گفت که نشنیدم و بعد گفت:باشه 
با لبخند خیره بهم اروم گفت : همین الان میچینمشون...
نگاش کردم و پر انرژی و خوشحال گفتم : واقعا؟ 
لبخندش رو عمیق کرد و گفت : اره. 
-میشه منم کمک کنم؟ 
جونگکوک : اگه دوست داری 
سریع بلند شدم و شنلم رو در آوردم و روی صندلی انداختم و دستام رو با ذوق به هم زدم وگفتم:اخ جووووون. منم کمکت میکنم  چجوری شروع کنیم؟ 
خندید و گفت: لباسات.. گرونه..کثیف میشه.. بیخیال
پرانرژی گفتم : مهم نیست از کجا شروع 
دستش رو پشت کمرم گذاشت و هدایتم کرد به گوشه باغ و گفت :  از اینجا شروع میکنیم و اینجوری
دستش رو جلو برد و مشغول چیدن یه گل شد تا بهم یاد بده
خوب نگاه کردم و بعد اینکه گل رو کند دستم رو سمت گل کناری بردم و سعی کردم همونجوری که گفته بکنمش ولی خیلی محکم بود. 
خندید و دستاش رو جلو آورد که کمکم کنه که عصبی شیطون گفتم : نه.. دست زدی نزدیاا..خودم باید بکنمش..
و زبونم رو در اوردم و زور زدم خیلی محکم بود. خودم رو کج کردم که جونگکوک نتونه کمک کنه 
جونگکوک بلند خندید و رفت پشت سرم و دستاش رو از دو طرف سمت گل برد. سریع و لوس گفتم : نه.. مال خودمه... دست بهش نزن..خودم 
میتونم و میکنمش 
دستاش بی حرکت فقط گل رو گرفته بود. بازوهاش دور بدنم یه جوریم کرد. گرمم شد. تمرکزم رو از دست دادم.
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت 194و دو طرف صورتش رو گرفتم و لباش رو بوسیدم. با ل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

ترکم نکن

🎤✨نامجون: نگاهت می‌کنه، لبخند می‌زنه و آروم سرشو تکون می‌ده؛...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

#in_your_eyes part_85ویو کایلایک روز از مرخص شدنم گذشته بود....

برده عمارت جئون

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط