بقیش

بقیش

اوبیتو هیچوقت فکر این را نکرده بود که...دوستانه با کسی مسافرت برود. و در واقع فقط یک روز طول بکشد تا برگردند.
این هم عجیب بود، هم خوشایند.
خوشاید از نظر اینکه اوبیتو کسی را نداشت که با او بیاید سفر، نه اینطوری. و رفتن به بیرون از روستا با کاکاشی؟ کاملا حال و هوا را عوض کرده بود.

و بخش عجیب؟ خب، کسی با یک...*دوست* [در واقع دوست پسر] به یک سفر عیادتی نمیرفت و فقط برای نیمی از روز انجا نمیماند.
ولی به نظر نمیرسید که کاکاشی از ان ناراضی باشد و همین خیال اوبیتو را راحت میکرد.

K:"من دیگه پامو تو شهر نمیذارم چقد اونجا گرم بود."
و به اوبیتو نگاه کرد که داشت خر و خر ان چمدان قدیمی را روی اسفالت میکشید.
معمولی.
و کاکاشی پرسید:"کجا میریم؟"
چون ناگهان به ذهنش رسیده بود که وارد یک جاده ی فرعی شده اند.
بادامپ! قلبش یک دور کوبید توی سینه اش وقتی لامپ حقیقت توی سرش روشن شد.

کاکاشی،
با استاکرش [سابقه دار]
داشت میرفت توی یک جاده ی فرعی.
ولی این فکر ها مزخرف بود وقتی که او از قبل به اوبیتو اعتراف کرده بود و به او اعتماد داشت.
البته جمله ای که اوبیتو گفت دوباره او را به شک انداخت:"بنظرت کجا میریم؟"
و به همراهش یکی از ان نگاه های بازیگوش، که کاکاشی نمیدانست از ان متنفر است یا از دیدنش لذت میبرد.
K:"عام...رستوران محلی؟"
O:"بیخیال، همین الان تو قطار ناهار خوردیم."
K:"خب، حموم های اب گرم؟"
O:"نوچ."
کاکاشی چشم هایش را تنگ کرد:"نگو که..."
اوبیتو خندید و از یک کنده ی درخت پرید:"خودتم نمیخواستی بری خونه ی خودت، میدونی."

و انجا بود، کاکاشی ان را دید.
خانه ی اوبیتو....که در واقع اصلا شبیه چیزی که کاکاشی تصور میکرد نبود.
بنظر میرسید که درخت ها تقریبا انجا را قورت داده اند، اگر بخاطر حیاطش نبود اصلا معلوم نمیشد. کاکاشی همانطور که راه میرفت خانه را بررسی میکرد:"چقد از جاده ی اصلی دوری. کل راه تا دانشگاهو پیاده میای؟"
و چشم هایش روی اوبیتو که قفل در را با کلید باز کرد ثابت ماندند.
داخل خانه کمی تاریک بود، که البته با وجود ان همه درخت در دور و اطراف طبیعی بود.
O:"بیا تو. هر چند یکم نامرتبه دیگه ببخشید"
و کاکاشی کفش هایش را کنار مال اوبیتو نزدیک جا کفشی دراورد.

نفسش بند امد وقتی سرش را بالا اورد تا به اطراف خانه نگاه کند. بیشتر شبیه آتلیه بود تا اتاق پذیرایی، هر جایی که چشم کاکاشی بهش می افتاد عکس های خودش بود.
از ژست نشسته بگیر تا ایستاده های ناگهانی، بزرگ و کوچک و همه جا را پر کرده بودند انگار که کاغذ دیواری بود.
کاکاشی تند تند رفت سمت یک دیوار:"اینا منم...؟"
احتمالا انتظار نداشت اینهمه نسخه ی کاغذی از خودش در اطراف ببیند، بعلاوه کلی دوربین و پایه.
O:"اره تویی. حال میکنی؟ من خودم از اون خیلی خوشم میاد."
اوبیتو با ذوق یکی از عکس ها را نشان داد.
جایی که کاکاشی راحت توی تختش خوابیده بود، بدون ماسک.
راحت بنظر میرسید و کاملا بی خبر که کسی هنگام خواب از او عکس گرفته.
کاکاشی اب دهانش را قورت داد:"مال کِیه؟"
O:"گرخیدی؟"

کاکاشی تقریبا از جا پرید وقتی دوباره صدای اوبیتو را همراه با نفس گرمی کنار صورتش شنید.
لعنتی، اوبیتو خیلی به ان قسمت علاقه داشت؟
کاکاشی دستش را گذاشت روی گوشش و چرخید طرف او:"هی! الان بیشتر گرخیدم."
اوبیتو فقط بهش لبخند تحویل داد، ولی اصلا حس مثبت منتقل نمیکرد:"خب من کارم همینه."
بعد با انگشت شستش به دیوار اشاره کرد قبل از اینکه راه بیفتد طرف اشپزخانه:"از خودت لذت ببر تا برات یه شربت بیارم. هوا گرمه میچسبه."
و کاکاشی را انجا تنها گذاشت.
دیدگاه ها (۲)

بقیه ی بقیش (چقد طولانی شد این پارت)چشم های کاکاشی چرخیدند.و...

پارت ۲۵قطار با سرعت از روستا بیرون رفت.طبیعت سرسبز و کوهستان...

پارت ۲۴ناروتو و ساسکه با هم قدم میزدند، توی باغ قصر ساسکه.ان...

پارت ۱۸سگ توی جادهداشت دنبالکاکاشی میگشت.جاده خالی بود. سگ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط