پارت ۳۰

پارت ۳۰
قلب سیاه
بعد از خوندن نامه قلب کوک تکه تکه میشه و با خودش عهد می بنده که تا اخر هرچی شد پیش ا/ت باش و ترکش نکنه و در همین حال به مشاور زنگ می زنه و وضعو براش تعریف می کنه.
مشاور: اون اینکارو کرد چون ترس از دست دادن تورو داره...کوک تو باید پیشش باشی که بهش نشون بدی ترکش نمی کنی.
کوک: من قول میدم ترکش نکنم ولی دیدن اینط.......
(با صدای شکستن گلدون از سمت اتاق ا/ت کوک سریع گوشی رو قطع می کنه و میره سمت اتاق و می بینه ا/ت گوشه دیوار از ترس اینکه پرستارا می خواستن بهش دارو بدن و از طرفی به پایین نگاه کرد که زمین پر از شیشه های بزرگ و کوچیک گلدون که دور ا/ت و ا/ت بدون کفش)
کوک: ا/ت...گوش کن...نزدیک نیا..من میام پیشت..خب فقط همونجا بمون .
ا/ت با دیدن و شنیدن صدای کوک بدون اینکه بفهمه اومد جلو و پای لختش رو روی شیشه ها گذاشت و دردی احساس نمی کرد چون تمام حواسش به کوک بود و کوک با دیدن صحنه یخ زد.
کوک: ا/ت حرکت نکن!!
کوک اومد جلو که...
ا/ت: نیا...پات..شیشه میره تو پات اسیب می بینی.
و ا/ت چند قدم اومد نزدیک و شیشه های بیشتری رفت تو پاش.
کوک: من کفش پوشیدم بهم اسیبی نمیرسه...
و با یه حرکت سریع ا/ت رو تو بغلش گرفت و نشست روی صندلی و ا/رو گذاشت رو پاش.
کوک:دیدی..هیچ اسیبی بهم نرسید...حالا بذار پاتو ببینم.
ا/ت پاشو نشون میده و کوک از دیدن صحته دردش میگیره و به پرستارا میگه وسایل کمک های اولیه رو بیارن که خودش ا/ت رو درمان کنه.
دیدگاه ها (۱۴)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

رمان قلب در تاریکی

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط