★彡   Part 65 彡★

★彡   Part 65 彡★

با کف دستم اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و رفتم تا آبی بهش بزنم.
وقتی بیرون اومدم حس بهتری داشتم.
گاهی اوقات حداقل یکم شادابی بهتر از اندوه فراوانه.
با عوض کردن لباسم از اتاق بیرون زدم.
صبحانه چیز خاصی نخوردم.
نودل هم دیگه مزه ی گذشته رو نمیداد.
هیچ چیز مثل قبل نبود.
یکم توی کلبه گشت زدم و تمیزش کردم.
چندباری هم با تلویزیون و زنش (کنترل) دعوام شد.
خوبه.
کم کم دارم عادت میکنم، اما میدونم که هرگز فراموش نمیکنم.
زندگی همون زندگی قبلیه، با این حال چیزی درونش کمه.
و من دیگه برای سوال ها و کمبود هام جواب دارم.
تکه ای از قلبم کمه.
بخشی از وجودم.
حتی احساساتم.
داخل عمارت کیم جا مونده.
خنده ای کردم و سعی کردم جلوی بارون اشکم رو بگیرم.
"تو نمیخوای درست شی، نه؟"
به کنترل مظلوم گوشه ی اتاق نگاه کردم و دستمال رو روی کاناپه رها کردم.
برش داشتم و دستی به روش کشیدم.
"توهم مثل من آسیب دیدی کوچولو. توانایی هات زیادن ولی اونقدر شکستی که به سختی نفس میکشی."
قطره ی اشکم ریخت.
"منم عاشق شدم، ولی اونقدر بی پناهم که جرعت اعتراف ندارم."
درحالی که کنترل رو کنار تلویزیون میذاشتم، گفتم: ما هردومون ترسو هستیم و دنیا جایی برای آدم های ترسو نداره
غروب، شنلم رو از داخل کمد برداشتم و پوشیدم.
اینو مامان برام واسه ی تولد 17 سالگیم خرید.
کاش حداقل یک سال دیگه هم صبر میکردی مامان.
کلاه شنل رو جلو کشیدم و به سمت در رفتم.
جایی که من داخلش بودم اصولا بیرون شهر و جایی روی کوه ها و تپه ها بود. اما از اونجایی که اینجا نزدیک به یه شهرک کوچیکه خرید هام رو میتونم انجام بدم.
این کلبه ساخته ی پدربزرگم بود و اولین رابطه اط با مادربزرگم روی همون تخت دو نفره که کل اتاق رو گرفته بود.
بعد از اون هم مادرم و کسی که به مثال پدرم بود.
بیرون خیلی سرد بود.
به محض خروجم بدنم لرزید اما به این سرما احتیاج داشتم.
به چیزی که من رو از افکار سمی دور کنه.
از تهیونگ.
دیدگاه ها (۱۸)

★彡   Part 66 彡★ اوایل بهار بود و سرما طبیعی بود.با این حال چ...

🍓 قشنگم یه فالو بهش نرسه؟@rena.aaaaa a

🎀 خانومی فالو شه@k_pop-time

بآنو فالو شه 🛐✨@hana_575

★彡   Part 4 彡★ نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط