من زنم، با دردهای مانــده بر دوش خودم

من زنم، با دردهای مانــده بر دوش خودم
شعر می گویم برای بغضِ خــاموش‌خودم

خسته از جـــــاری شدن در لابه لای‌سنگها
می‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به آغوش‌‌ خودم

تا نیفتــــــد لکـــــــه ای از ننگ برپیراهنت
زندگی کردم به‌سختی، زیرِتن‌پوش خودم

زخمها خورده دلم امــــــــا نه از بیگانه ها
دردها جوشیده از پیوندو پاجوش خودم

قهوه ی چشمِ سیاهت تلخ بود آنقــــدر که
اکتفا کردم به تنهــــایی به دمنـوش خودم
دیدگاه ها (۴)

شعر می گویم برای بغضِ خــاموش‌خودممی‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به...

من زنم ، با دردهایِ مانده بر دوشِ خودمشعر می گویم برایِ بغضِ...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می‌گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

تقدیم به تمام زنان سرزمینمآتــــــــــــــنــــــــا ، من زن...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط