پارت چهارم

پارت چهارم :
دختر با تعجب به پوزخند روی لب پسر خیره شد ، به وضوح میتونست صدای تالاپ تولوپ قلبش رو بعد دیدن پسر بشنوه ، باورش نمیشد که این ازدواج اجباری ممکنه به عشق منجر بشه ، به هر حال پسر خوشتیپ تر از اون بود که بتونه حالات چهره ی لیا رو در ثبات نگه داره و دختر هم خیلی شاد تر از اون بود که خودشو نگه داره تا لبخند نزنه
بالاخره قفل لبای دختر شکسته شد و لبخند ملیحی روی صورت بی عیب و نقصش شکل گرفت .
عجیب بود اما اولین باری بود که یه دختر بتونه چهره‌ی سرد فلیکس رو کنار بزنه و باعث یخ زدایی قلبش بشه ، حس می‌کرد بعد سالها تونسته بالاخره این صفحه ی فلزی قلبش رو سوراخ کنه و کمی به خودش بیاد

دختر با حس اینکه داره از نگاه های خیره ی پسر آب میشه به حرف اومد تا این حس معذب کننده رو از بین ببره
لیا : آممم احیانا اگه تا شب اینجا به هم زل بزنیم دیرمون نمیشه ؟
فلیکس : اوه ببخشید حواسم نبود
فلیکس به پشت برگشت و به سمت ماشین مشکی رنگی رفت که گل های صورتی رنگ تزئینش کرده بودن .
در سمت راست رو باز کرد و منتظر موند تا دختر داخل ماشین بشینه
لیا با حس اینکه به این سرخی گونه هاش دیگه نیازی به رژ گونه نداره سعی در مخفی کردن خجالتش بود ، سرش رو پایین انداخت و روی صندلی ماشین نشست
پسر هم بعد بستن در به سمت صندلی خودش رفت و ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ بیرون رفت
after a few minutes:

لیا از شیشه های دودی ماشین به برج های متعددی که از مقابلشون رد می شد نگاه های کوتاهی می انداخت ، از نظر اون این برج ها جذابیت خاصی نداشتن ، دختر بیشتر زندگی های روستایی و قدیمی رو دوست داشت ، اونا رو دوست نداشت ، عاشقشون بود ، از نظر دختر این دنیا مکان خیلی سردی بود ، سرد تاریک و وحشتناک.
از اجتماع چندان خوشش نمیومد ، اجتماع زخم های زیادی بهش زده بود ، زخم های که هنوزم تازه بودن.
در همین حال دختر توی افکارش بود و پسر هم محو اون .
عاشق کسی شدن که هیچ آشنایی باهاش نداره آخرین چیزی بود که بهش فکر می‌کرد و خب اتفاق هم افتاد.
هنوز هم شاهد درگیری قلب و مغزش بود ، مغز یه عضو منطقیه و قاعدتا از روی قواعد تصمیم میگیره ، ولی قلب نه ، قلب دقیقا رو به روی مغز قرار میگیره . قلب عضویه که از روی احساس نتیجه گیری میکنه ، مثل این میموند که یکی در گوشش بگه :
بهش اعتماد نکن ، تو که نمیشناسیش ، باهاش هیچ آشنایی نداری در ضمن مگه زخمی که از قبلی خوردی بست نبود؟
این در حالی بود که یکی کنار اون یکی گوشش زمزمه می‌کرد: هی تو خفه شو ، کی گفته اینکه کسی رو نمیشناسه باعث میشه عاشق نشه ؟ در ضمن اون عوضی قبلی لیاقت موندن نداشت ، بهتر که رفت ، به این فکر کن که اگه اون نمی رفت ممکن نیود با این یکی آشنا بشی ، اون از هر نظر بی نقصه ...
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم

پارت های جدید چطور شدن؟؟؟ نظراتونو بگید ؟ خوشحال میشم بخدا🥲

بچه ها کی پارت جدید ازدواج اجباری رو میخواد ؟؟؟؟؟؟؟ بزارم یا...

بچه ها وضعیت حمایتا واقعا خرابه مخصوصا کامنت ها خب بخاطر همی...

Part 6 — No Escapeفلیکس رو تخت هتل ولو شده بود، ساعدش رو پیش...

از نفرت تا عشق

از نفرت تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط