پارت
پارت ۵۶۸
پلکمو بوسید و سرشو روی سرم گذاشت و سرفه اي زد.
همونجور داغون و با قلبي شکسته و بغضی که هر لحظه
میکردم پایین بدمش توی اغوشش موندم که بعد ساعت ها خوابش
سعي
برد و نفساش منظم شد.
خيلي خسته بود..
اصلا این حجم نیاز به خوابش رو نمیفهمیدم
بیحال و درمونده خودمو عقب کشیدم و نگاش کردم
اين جدايي خيلي بي رحمي بود..خيلي..
اشک تو چشمام حلقه زد.
تمام اين بازي تلخ و بي رحمانه بود..
کنه؟
چطور نتونست این وابستگي و علاقه رو پيش بيني
اشکم اروم از گوشه چشمم سر خورد پایین
دل گرفته اروم و با احتیاط که بیدار نشه از اغوشش بیرون اومدم..
لرزون از اتاق بیرون اومدم و رفتم تو اتاق خودم
ذهنم اشفته بود.
از طرفي به جیمین قول داده بودم کاری نکنم و دنبال چيزي نگردم
تا خودش حقیقت رو بهم بگه و از طرفی انگار تا همه چیز مشخص
نمیشد ارامش به قلب و وجودم نمیومد
گرفته و بیحال پایین تخت رو زمین نشستم.
يعني واقعا کسی که اون اسمس رو داده حقیقت رو میدونه؟
چي در ازاش میخواد؟
اصلا کیه؟
تمام ذهنم
فقط
به سلنا میرفت..
تنها کسی که ممکنه بخواد بینمون موش بدوعونه و مداخله کنه
سلناست.
اما نمیتونم با این بچه توی شکمم هیچ ریسکی رو بپذیرم.
خیلی ترسوتر شدم..چون الان یه نفر نیستم. من در مقابل این بچه
مسئولم.. فك كنم مادر بودنم یعنی همین..
نمیتونم جونشو تو خطر بندازم
صداي جیمین اومد که خیلی گرفته و خواب الود صدام زد الا
عه ..
چه زود بیدار شد.
گنگ بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.
با صورت در هم و اشفته اي رو تخت نشسته بود.. نگران :گفتم چرا بیدار شدي؟ تازه خوابیده بودي سرفه اي زد و کسل گفت: اتاق بچه رو بچینیم؟ چشمامو گرد کردم و ناباورانه :گفتم جیمین حالت خوبه؟ اونقدر سرفه زدي صدات در نمیاد چشمات میگه هنوز به خواب نیاز داري و خسته
اي..اونوقت.. کلافه و اروم گفت الا.
دهنمو بستم و گنگ نگاش کردم
لبخند باريکي روي لباي رنگ پریده اش نشست و گفت:من
خوبم.. بریم؟
پلکمو بوسید و سرشو روی سرم گذاشت و سرفه اي زد.
همونجور داغون و با قلبي شکسته و بغضی که هر لحظه
میکردم پایین بدمش توی اغوشش موندم که بعد ساعت ها خوابش
سعي
برد و نفساش منظم شد.
خيلي خسته بود..
اصلا این حجم نیاز به خوابش رو نمیفهمیدم
بیحال و درمونده خودمو عقب کشیدم و نگاش کردم
اين جدايي خيلي بي رحمي بود..خيلي..
اشک تو چشمام حلقه زد.
تمام اين بازي تلخ و بي رحمانه بود..
کنه؟
چطور نتونست این وابستگي و علاقه رو پيش بيني
اشکم اروم از گوشه چشمم سر خورد پایین
دل گرفته اروم و با احتیاط که بیدار نشه از اغوشش بیرون اومدم..
لرزون از اتاق بیرون اومدم و رفتم تو اتاق خودم
ذهنم اشفته بود.
از طرفي به جیمین قول داده بودم کاری نکنم و دنبال چيزي نگردم
تا خودش حقیقت رو بهم بگه و از طرفی انگار تا همه چیز مشخص
نمیشد ارامش به قلب و وجودم نمیومد
گرفته و بیحال پایین تخت رو زمین نشستم.
يعني واقعا کسی که اون اسمس رو داده حقیقت رو میدونه؟
چي در ازاش میخواد؟
اصلا کیه؟
تمام ذهنم
فقط
به سلنا میرفت..
تنها کسی که ممکنه بخواد بینمون موش بدوعونه و مداخله کنه
سلناست.
اما نمیتونم با این بچه توی شکمم هیچ ریسکی رو بپذیرم.
خیلی ترسوتر شدم..چون الان یه نفر نیستم. من در مقابل این بچه
مسئولم.. فك كنم مادر بودنم یعنی همین..
نمیتونم جونشو تو خطر بندازم
صداي جیمین اومد که خیلی گرفته و خواب الود صدام زد الا
عه ..
چه زود بیدار شد.
گنگ بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.
با صورت در هم و اشفته اي رو تخت نشسته بود.. نگران :گفتم چرا بیدار شدي؟ تازه خوابیده بودي سرفه اي زد و کسل گفت: اتاق بچه رو بچینیم؟ چشمامو گرد کردم و ناباورانه :گفتم جیمین حالت خوبه؟ اونقدر سرفه زدي صدات در نمیاد چشمات میگه هنوز به خواب نیاز داري و خسته
اي..اونوقت.. کلافه و اروم گفت الا.
دهنمو بستم و گنگ نگاش کردم
لبخند باريکي روي لباي رنگ پریده اش نشست و گفت:من
خوبم.. بریم؟
- ۹۶۰
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط