طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---

پارت ۷۲ | «یه حس عجیب...»

دو روز بعد...

شرکت برای ضبط یک ویدیوی تبلیغاتی حسابی شلوغ شده بود.

کارمندها مدام بین اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کردند.

اعضا هم بعد از تمرین، آماده‌ی فیلم‌برداری می‌شدند.


---

مانلی آخرین تغییرات لباس‌ها را بررسی می‌کرد.

همه چیز آماده بود.

وقتی خواست از اتاق بیرون برود، صدای یکی از استایلیست‌ها را شنید.

همان دختر چند روز پیش بود.

او با لبخند رو به تهیونگ گفت:

«رنگ این کت خیلی بهت میاد.»

تهیونگ مؤدبانه لبخند زد.

«ممنون.»

دختر ادامه داد:

«بعد از فیلم‌برداری اگه وقت داشتی، یه مدل دیگه هم امتحان کنیم.»

«حتماً.»

همه چیز کاملاً کاری بود.

اما...

مانلی بی‌اختیار چند لحظه همان‌جا ایستاد.

بعد آرام از کنارشان رد شد.

بدون اینکه چیزی بگوید.


---

تهیونگ متوجه شد.

سرش را برگرداند.

«مانلی...»

اما او فقط برگشت، لبخند کوتاهی زد و گفت:

«موفق باشید.»

و رفت.


---

داخل اتاق طراحی...

مانلی خودش را مشغول مرتب کردن پارچه‌ها کرد.

اما هر چند دقیقه یک بار، ذهنش به همان صحنه برمی‌گشت.

با خودش گفت:

«خب... طبیعی بود.»

«اون استایلیسته...»

«کارش همینه...»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد زیر لب گفت:

«پس چرا انقدر حوصله‌م سر رفت؟»


---

چند ساعت بعد...

فیلم‌برداری تمام شد.

اعضا با خستگی از سالن بیرون آمدند.

جیهوپ کش و قوسی به بدنش داد.

«بالاخره تموم شد.»

جین خندید.

«حالا فقط غذا.»

جونگکوک سریع گفت:

«من موافقم.»

همه خندیدند.


---

تهیونگ اما...

نگاهش دنبال یک نفر می‌گشت.

«مانلی کجاست؟»

جیمین با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

«خودت برو پیداش کن.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط آرام به سمت اتاق طراحی رفت.


---

در اتاق باز بود.

مانلی مشغول جمع کردن وسایلش بود.

وقتی تهیونگ را دید، لبخند زد.

اما این لبخند، مثل همیشه گرم نبود.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آرام پرسید:

«همه‌چی خوبه؟»

«آره.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

جوابش کوتاه بود.

خیلی کوتاه‌تر از همیشه.


---

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«اگه کاری کردم که ناراحت شدی... واقعاً قصدم این نبود.»

مانلی با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

«چند روزه حس می‌کنم یه چیزی تغییر کرده.»

مانلی نگاهش را پایین انداخت.

نفس آرامی کشید.

«نه...»

لبخند کوچکی زد.

«فقط این چند روز خیلی خسته‌ام.»

تهیونگ هنوز کاملاً قانع نشده بود.

اما نمی‌خواست بیشتر از این اصرار کند.

فقط گفت:

«اگه یه روز خواستی حرف بزنی... من هستم.»


---

مانلی برای اولین بار، لبخند واقعی زد.

«ممنون.»

همین یک کلمه...

باعث شد تهیونگ هم لبخند بزند.


---

وقتی از اتاق بیرون آمد...

جین و جیهوپ کنار راهرو منتظرش بودند.

جین با خنده گفت:

«خب؟»

تهیونگ با تعجب پرسید:

«چی خب؟»

جیهوپ خندید.

«بالاخره فهمیدی چرا چند روزه عجیبه؟»

تهیونگ آهی کشید.

«نه...»

نامجون که تازه به آن‌ها رسیده بود، آرام گفت:

«بعضی جواب‌ها رو باید با صبر پیدا کرد.»

تهیونگ سرش را تکان داد.

اما ته دلش...

بیشتر از هر وقت دیگری دلش می‌خواست بداند دلیل تغییر رفتار مانلی چیست.

و از آن طرف...

مانلی کنار پنجره ایستاده بود.

به آسمان غروب نگاه کرد.

بعد خیلی آرام، با لبخندی که خودش هم متوجهش نشد، زیر لب گفت:

«کاش این حس عجیب زودتر از بین بره...»

اما نمی‌دانست...

آن حس عجیب...

داشت کم‌کم اسم خودش را پیدا می‌کرد.

پایان پارت ۷۲... 🤍🍂
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط