اول :

اول :

یک گیاه
داره تلاش می‌کنه انسان باشه ، ولی نمی‌داند این انتخاب اش ارادی است یا از سر حسی که همنوعانش ندارند .
او عمیقاً در خاک است .
گویی او خیلی خوب با جسم گیاهی اش ساخته است .

دوم :

در ریشه هایش ، تعغیرات شیمیایی عجیب شکل میگیرد .
سپس در برگ هایش جلوه  میکند .
برگ ها بزرگتر میشوند و او با این سوال میماند که چیست این تعغیرات غریب !

سوم :

روزی می‌رسد که ریشه ها خشک می‌شود
خیلی خیلی خشک
باریک و سیاه ، و پژمرده !

چهارم :

گیاهی دیگر او را بغل کرده
یک گیاه ظریف تر .
او اینطرف اش پژمرده است ، اما از آنطرفش یک انسان بیرون آمده  .
دقیق ، از سمت شاخه ها ، ذرات و سپس قلب و کلیه و سپس استخوان ها و عضلات پیچیده شده دور استخوان ها و روکشی از پوست و پس از آن میرسیم به انسان کامل .
یک مرد که داره آن یکی گل رو می‌بوسه و میگه : حالا تو شروع کن ، انسان شو ، هوایت را دارم .
دیدگاه ها (۰)

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنج...

اول یک نفر ایستاده است .با چشمان بی روح سیاه ، کت و شلوار گش...

ساعت ۱۹:۵۶باد عصر به صورتم میخورد .چشمامو یکم‌ می‌بندم ، باد...

در اصل انسان نمیمیرد بلکه بخشی از طبیعت می شود و زندگی ان حت...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط