عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۲۳

فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ده متر شده بود.
هانا هر دو دستش را محکم روی فرمان نگه داشت.
چشم‌هایش فقط جاده را می‌دیدند.
کوچک‌ترین اشتباه، می‌توانست پایان این تعقیب باشد.
جونگ کوک هم لحظه‌ای نگاهش را از روبه‌رو برنمی‌داشت.

ماشین مشکوک ناگهان به چپ پیچید.
هانا قبل از رسیدن به پیچ، پایش را از روی گاز برداشت.
فرمان را با زاویه‌ای نرم چرخاند.
وزن ماشین به‌آرامی بین چرخ‌ها تقسیم شد.
فراری بدون کوچک‌ترین لغزشی پیچ را رد کرد.

جونگ کوک با نگاه تحسین‌آمیزی گفت:
«ترمز نگرفتی...»
هانا لبخند زد.
«اگر وسط پیچ ترمز بگیرم، تعادل ماشین از بین میره.»
«قبل از پیچ سرعت رو کم می‌کنن، نه داخلش.»
نگاهش همچنان روی جاده بود.

ماشین ناشناس دوباره شتاب گرفت.
صدای توربو در خیابان پیچید.
هانا به صفحه آمپر نگاه کرد.
«قدرت موتورش بالاست...»
«ولی خروجی پیچ‌هاش ضعیفه.»
«سیستم تعلیقش خوب تنظیم نشده.»

جونگ کوک پرسید:
«یعنی می‌تونیم بگیریمش؟»
هانا با اطمینان گفت:
«اگر وارد جاده پرپیچ‌وخم بشه، آره.»
«اون فقط توی مسیر مستقیم از ما سریع‌تره.»
جونگ کوک سریع مسیر را روی نقشه بررسی کرد.

«سیصد متر جلوتر، جاده کوهستانی شروع میشه.»
«پیچ‌های زیادی داره.»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«پس بازی از الان شروع میشه.»
پدال گاز را کمی بیشتر فشرد.

ماشین‌ها وارد جاده کوهستانی شدند.
پیچ اول خیلی تند بود.
راننده ناشناس با ترمز شدید وارد پیچ شد.
اما هانا فقط دنده را معکوس کشید.
غرش موتور تمام دره را پر کرد.

جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«از ترمز استفاده نکردی.»
هانا گفت:
«ترمز موتور بهتره.»
«هم لنت‌ها داغ نمی‌کنن، هم ماشین متعادل‌تر می‌مونه.»
فراری مثل ریل از پیچ عبور کرد.

فاصله حالا به پنج متر رسیده بود.
ماشین مشکوک روی دست‌انداز کوچکی پرید.
هانا همان لحظه گفت:
«کمک‌فنر عقبش ضعیفه.»
جونگ کوک اخم کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
هانا گفت:
«جهش عقب ماشین طبیعی نبود.»

بی‌سیم پلیس دوباره روشن شد.
«تمام خروجی‌های جاده بسته شده.»
«هدف هیچ راه فراری نداره.»
جونگ کوک پاسخ داد:
«هیچ‌کس جلوش نره.»
«فقط فاصله رو حفظ کنید.»

هانا نگاهی کوتاه به او انداخت.
«تصمیم خوبیه.»
«اگر تحت فشارش بذاریم، ممکنه تصادف کنه.»
جونگ کوک آرام گفت:
«ما به راننده زنده احتیاج داریم.»
هانا فقط سر تکان داد.

چند ثانیه بعد، خودروی مشکی ناگهان منحرف شد.
راننده تلاش کرد ماشین را کنترل کند.
اما لاستیک عقب روی شن‌های کنار جاده سر خورد.
ماشین با شدت به گاردریل برخورد کرد.
جرقه‌های زیادی در هوا پخش شد.

هانا بلافاصله سرعت را کم کرد.
فراری چند متر عقب‌تر ایستاد.
پلیس‌های ویژه هم از راه رسیدند.
همه اسلحه‌هایشان را آماده کردند.
جونگ کوک و هانا از ماشین پیاده شدند.

درِ خودروی مشکی نیمه‌باز بود.
دود از زیر کاپوت بیرون می‌آمد.
هانا آرام جلو رفت.
نگاهش روی موتور افتاد.
«رادیاتورش ترکیده...»
«برای همین دمای موتور بالا رفته بود.»

جونگ کوک به راننده نزدیک شد.
اما صندلی راننده خالی بود.
همه با تعجب اطراف را نگاه کردند.
فرمانده پلیس با صدای بلند گفت:
«غیرممکنه...»
«چند ثانیه پیش داخل ماشین بود!»

هانا اطراف خودرو را بررسی کرد.
چشمش به رد چند قطره خون روی سنگ‌های کنار جاده افتاد.
کنارش خم شد و رد را دنبال کرد.
بعد آرام گفت:
«فرار کرده...»
«اما زخمیه.»

همان لحظه، از داخل داشبورد نیمه‌سوخته خودرو، یک کارت شناسایی فلزی روی زمین افتاد.
جونگ کوک آن را برداشت.
روی کارت فقط یک نشان حک شده بود...

**نشان شرکت رقیب JK Motors.**

**«جونگ کوک با دیدن آن نشان، برای اولین بار فهمید دشمنش از همیشه به او نزدیک‌تر بوده است...»**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡ 
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۳)

عشق در دنده آخرپارت : ۲۴ باد خنک کوهستان از میان درخت‌ها عبو...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۵ صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motor...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۲ هانا آرام روی زانو نشست.نوک انگشتش ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۱ جونگ کوک بدون هیچ حرفی کلید را داخل...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۴ گردوغبار هنوز روی جاده نشسته بود. ص...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۳ صدای غرش موتور ماشین‌ها در تمام پیس...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۸ شب، مه غلیظی جاده کوهستانی خارج از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط