part : ¹⁹
part : ¹⁹
روز سرنوشتساز فرا رسید.
آسمان خاکستری بود و سکوت سنگینی روی قصر افتاده بود.
خبر تصمیم پادشاه در تمام قصر پیچیده بود.
جونگکوک، پسری که هیچکس گذشتهاش را نمیدانست، حالا قربانی ترسی شده بود که مردم از ناشناختهها داشتند.
در میان جمعیت، بکهیون ایستاده بود.
اما این بار نه مثل یک شاهزاده...
بلکه مثل کسی که داشت عزیزترین فرد زندگیاش را از دست میداد.
+پدر...
صدایش آرام بود، اما پر از درد.
+او هیچ کاری نکرده.
پادشاه نگاه سنگینی به پسرش انداخت.
°بکهیون...
مکث کرد.
°گاهی یک پادشاه مجبور است تصمیمهایی بگیرد که قلب خودش هم آنها را نمیخواهد.
اما بکهیون نمیتوانست قبول کند.
چون برای اولین بار در زندگیاش، کسی را پیدا کرده بود که بدون ترس او را دیده بود.
...
جونگکوک آرام به سمت جایگاه رفت.
اما حتی در آن لحظه هم، نگاهش دنبال یک نفر بود.
بکهیون.
وقتی چشمهایشان به هم رسید، تمام صداهای اطراف برای لحظهای محو شد.
نه قصر وجود داشت.
نه مردم.
نه فاصلهای بین دو زمان.
فقط آن دو نفر بودند.
جونگکوک آرام لبخند کوچکی زد.
انگار میخواست به بکهیون بگوید نترس.
بکهیون با چشمانی پر از احساس به او نگاه کرد.
+من هنوز به تو باور دارم.
جونگکوک آرام جواب داد:
_و من خوشحالم که آخرین کسی که منو باور کرد... تو بودی.
اشک در چشمان بکهیون جمع شد.
چون میدانست بعضی آدمها حتی اگر مدت کوتاهی وارد زندگی شوند...
جایشان برای همیشه باقی میماند.
...
و آن روز، سرنوشت آنها را از هم جدا کرد.
اما چیزی را نتوانست از بین ببرد.
یادی که در قلبشان باقی مانده بود.
...
سالها بعد، همه فکر کردند داستان آن دو به پایان رسیده است.
اما سرنوشت هنوز آخرین صفحه را ننوشته بود.
همان نور سفید دوباره ظاهر شد.
همان نیرویی که زمانی جونگکوک را به این دنیا آورده بود.
این بار دو نفر را صدا زد.
صدایی آرام در میان نور پیچید:
«گاهی یک زندگی برای گفتن تمام حرفها کافی نیست...»
«پس سرنوشت، فرصتی دوباره میدهد.»
و در دنیایی تازه...
داستان آنها دوباره آغاز شد.
~~~
ادامه دارد...
روز سرنوشتساز فرا رسید.
آسمان خاکستری بود و سکوت سنگینی روی قصر افتاده بود.
خبر تصمیم پادشاه در تمام قصر پیچیده بود.
جونگکوک، پسری که هیچکس گذشتهاش را نمیدانست، حالا قربانی ترسی شده بود که مردم از ناشناختهها داشتند.
در میان جمعیت، بکهیون ایستاده بود.
اما این بار نه مثل یک شاهزاده...
بلکه مثل کسی که داشت عزیزترین فرد زندگیاش را از دست میداد.
+پدر...
صدایش آرام بود، اما پر از درد.
+او هیچ کاری نکرده.
پادشاه نگاه سنگینی به پسرش انداخت.
°بکهیون...
مکث کرد.
°گاهی یک پادشاه مجبور است تصمیمهایی بگیرد که قلب خودش هم آنها را نمیخواهد.
اما بکهیون نمیتوانست قبول کند.
چون برای اولین بار در زندگیاش، کسی را پیدا کرده بود که بدون ترس او را دیده بود.
...
جونگکوک آرام به سمت جایگاه رفت.
اما حتی در آن لحظه هم، نگاهش دنبال یک نفر بود.
بکهیون.
وقتی چشمهایشان به هم رسید، تمام صداهای اطراف برای لحظهای محو شد.
نه قصر وجود داشت.
نه مردم.
نه فاصلهای بین دو زمان.
فقط آن دو نفر بودند.
جونگکوک آرام لبخند کوچکی زد.
انگار میخواست به بکهیون بگوید نترس.
بکهیون با چشمانی پر از احساس به او نگاه کرد.
+من هنوز به تو باور دارم.
جونگکوک آرام جواب داد:
_و من خوشحالم که آخرین کسی که منو باور کرد... تو بودی.
اشک در چشمان بکهیون جمع شد.
چون میدانست بعضی آدمها حتی اگر مدت کوتاهی وارد زندگی شوند...
جایشان برای همیشه باقی میماند.
...
و آن روز، سرنوشت آنها را از هم جدا کرد.
اما چیزی را نتوانست از بین ببرد.
یادی که در قلبشان باقی مانده بود.
...
سالها بعد، همه فکر کردند داستان آن دو به پایان رسیده است.
اما سرنوشت هنوز آخرین صفحه را ننوشته بود.
همان نور سفید دوباره ظاهر شد.
همان نیرویی که زمانی جونگکوک را به این دنیا آورده بود.
این بار دو نفر را صدا زد.
صدایی آرام در میان نور پیچید:
«گاهی یک زندگی برای گفتن تمام حرفها کافی نیست...»
«پس سرنوشت، فرصتی دوباره میدهد.»
و در دنیایی تازه...
داستان آنها دوباره آغاز شد.
~~~
ادامه دارد...
- ۵۵۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط