حسم به تو....

p7:
از شانس انیا دامیان لخت بود[اهم اهم]و این که ورزشکار بوده و این حرفا... انیا چند لحظه خشکش میرنه

انیا:(واو که میگن به دامیان میگن)
دامیان: انیا؟!

انیا استرس میگیره و سریع در رو محکم کوبید

انیا: م.. من معذرت میخوام ببخشید نمیدونستم...

پس از چند لحظه دامیان در رو باز کرد

دامیان: کارم داشتی یهو وارد شدی؟
انیا.: نه... دیدیم نیومدی اومدم دنبالت

دامیان دستشو گذاشت رو سر انیا و...

دامیان:(فسقلی، رفتم بهشت و برگشتم)
انیا:(برای منم سوغاتی میاوردی)[😂]

رفتن پیش بقیه و ارشام شروع زر زدن کرد

ارشام: چی شد؟ خوابیده بود بیدارش کردی؟
دامیان: حرف اضافی موقوف

[راستی یادن رفته بود بگم اونجا یه الاچیق هم بود که اونج نشسته بودن]یکم بازی کردن... بازی های مختلف یکیشون جرأت حقیقت بود
تو دور اول: دلارا ➜ راستین[یکی از رفیق ها دامیان. هنوز قراره بیشتر بشه]

راستین: جرعت یا حقیقت؟
دلارا: من... جرعت رو انتخاب می‌کنم
راستین: اگه اینطور باشه سرت رو بزت به دیوار سالن ورزش

دلارا بیشوخی رفت و سرش رو زد به دیوار و برگشت

انیا: دلارا ضربه مغزی شد.... حالت خوبه؟
دلارا: فقط مونده بود تو نگرانم بشی

دور دوم: دامیان ➜ بکی

بکی: جرأت یا حقیقت؟
دامیان: حقیقت حقیقت
بکی: دااامممییاااننن بگو ببینم بختر مورد علاقت کیه؟ 😈
دامیان: اگه اینطور باشه جرعت
بکی: هر طور دوست داری...
یکی از خترای جم رو همین الان ببوس
دامیان: اصلا بازی نمیکنم
بکی: بازی رو تازه شروع کردیم خراب نکن دیگه
روهام: بذار بازی کنیم دگه
بکی: بیا اصلا دوباره میچرخونیم[ببینید عین خودمه همیشه خدا کاری که خودش میخواد رو راه میندازه😌]

دور سوم:[خب دیگه زیادی ادامه نمیدم😊]

وقت رفتن به خونه شد ساعت حدودای هشت بود، ماشین دلارا و دیوید رسید و رفتن. ماشین ارشام هم رسید واونم رفت. مارتا هم اومد دنبال بکی و بکی هم رفت[حالا اگه بخوام تک تکشون رو بگم طول میکشه]در اخر شایلان هم رفت و انیا و دامیان تنها موندن
هوا خیلی تاریک شده بود و بارون شروع شد

انیا:(اه الان چکار کنم؟ خیس میشم)

دامیان قصه ما با خودش چتر اورده بود[بعله دامیان رمانم خیلی دقیقه😂]همونطور که خودتون تصور میکردین دامیان کنار انیا بود
دامیان چتر رو باز کرد و یکم برد سمت انیا

انیا:(از کی تاحالا حواسش به من هست؟)نمیخوام
دامیان: لجبازی نکن تا بیان دنبالت موش اب کشیده میشی
انیا: اه باش...
دامیان: الان زمان خوبیه که بگم دوسش دارم)
انیا:💢
دامیان:(چی شده چرا یهو اینطوری نگاه کرد؟)
انیا:(بنده خدا ترسید😄)

[به قول خودم"حوصله نوصله"همین دیگه تا دو قرن دیگه خداحافظ]
♡   (\(\                       
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
   https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۵)

صلوات بفرستین پارت جدید دادم😄

بگو ببینم بابام ترسناک/خفن تره یا دایی؟

این خدمت منحرف های گلم

یه نصیحت از من به کسانی که رمان می‌نویسن:به هیچ عنوان شخصیتی...

رمان حسم به تو....

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط