𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟔

همین که ماشین وایساد سمت من برگشت..

دستاشو اروم روی شونم گذاشت با چشماش پاهامو دستامو همجارو خوب نگاه کرد انگار دنبال یه نشونه‌ای برای زنده بودنم میگشت..(زرشــــــک واقعا فک کردیم میخواد ماچش کنه👍)

دست سردش رو اروم روی شونم گذاشت..

جونگکوک: حالت خوبه؟ صدمه ندیدی؟

سردرگم فقط تونستم سرم رو به نشونه تایید تکون بدم..
یه نفس بلند کشید و بعد مثل کسی که تازه از جهنم زنده بیرون اومده باشه سرش رو به صندلی تکیه داد چشماش رو بست..

چند لحظه گذشت که خنده‌اش از ته سینه‌اش بیرون زد..

جونگکوک: برای همین نذاشتم تنها بیرون بیای.

لب‌هام بی‌اختیار تکون خوردن..

ا/ت: میشناختیشون؟

جونگکوک: اگه نمیشناختم الان نفس نمیکشیدیم.

سکوتی سنگین بینمون حاکم شد..

ا/ت: به‌نظر میاد که.. ترسیدی..؟

جونگکوک: آره..آره ترسیدم..!
چون اگه حتی یه خش روی تو میوفتاد من هم باهاش می‌مردم.

یه لحظه فقط بهش خیره شدم..
اونی که همه ازش میترسیدن.. حالا خودش از یه زخم احتمالی میلرزید.

بی‌هوا در ماشین رو باز کرد پیاده شد.
نفسم رو کلافه بیرون دادم خیره بهش موندم.
لب پرتگاه وایساد یه سیگار توی پاکتش در اورد بین لب‌هاش گذاشت با فندک طلایی رنگش سیگارش رو روشن کرد کام عمیقی ازش گرفت.. سیگار؟ بازم؟
از ماشین پیاده شدم سمتش قدم برداشتم..

کنارش وایسادم که همراه با نفسش دود رو آزاد کرد.
صداش گرفته بود...

جونگکوک: برو تو ماشین.
خنده تلخ خسته‌ای سر داد و ادامه داد..
جونگکوک: نمیخوام بخاطر من باز وقتت تلف بشه.

سیگاری که بین انگشتاش بود رو نزدیک لبش برد خواست کام عمیقی دوباره ازش بگیره که سیگار رو با اعصبانیت ازش گرفتم انداختم زیر پام. سرش داد زدم..

ا/ت: دیشب تا صبح معلوم نیست چند پاکت سیگار تموم کردی که امروز تو جلسه تمام اتاقت پر از بوی سیگار بود.
هنوز سیر نشدی؟! تمومش کن کافیه.

سرش رو پایین انداخت پوزخند محوی زد.
و دقیقا همون لحظه..

صدای انفجار از ته دره بلند شد..
روبه‌روم شعله های عظیمی بالا رفت..
تکه های آتیش به آسمون پاشید..
ماشینی که تعقیبمون میکرد.. حالا داشت وسط دره میسوخت.. نگاهی به جونگکوک انداختم که به این رقص تلخ آتیش خیره شده بود..

همینجور خیره بهش مونده بودم که اروم لب باز کرد..

جونگکوک: اون ماشین.. دیدی چطوری سوخت؟

منتظر نگاهش کردم..

جونگکوک: هر چیزی توی این دنیا قلب داره..حتی آهن..! اونم وقتی آتیش بگیره میترکه.


شعله ها توی چشماش میرقصیدن..
چرخید سمتم اون یک قدمی که باهاش فاصله داشتم رو از بین برد..
همینجور تو چشمام خیره شده بود..

جونگکوک: اگه حتی یه روز ببینم تو هم میسوزی بدون..
اون موقع منم مثل این ماشین از دورن منفجر میشم..!

هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.. توی کلماتش.. توی چشمای سیاهش غرق شده بودم..
ساکت بود.. فقط صدای سوختن از ته دره میومد. احساس میکردم هر ثانیه دارم بیشتر توش فرو میرم.. توی قلب مافیایی‌ای که داشت از آتیش عشق برام میگفت..!
دیدگاه ها (۸)

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟕هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.. توی کلماتش.. ت...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟖خودش از همه بیشتر نیاز داشت استراحت کنه....

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟓به ماشین مشکیش تکیه داده بودم. با سوئیچ ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟒فردا شب ساعت 𝟎𝟎:𝟑𝟒منو پسرا همه تو اتاق ک...

1 : 45 a clook

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟕ا/ت: امیدوارم... امیدوارم... مادرم توی زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط