شاملو یک شاعر یک عاشق و یک آدم معمولی
شاملو؛ یک شاعر، یک عاشق و یک آدم معمولی
میخواستند از شهر بیرون بزنند و حال و هوایی تازه کنند. به اتفاق و پیشنهاد دوستی، به خانه یکی از دوستان مشترکشان در کلاک رفتند اما چون او خانه نبود، آنها به پیشنهاد آن دوست مشترک که خود دوستی در شهرک دهکده داشت، از این شهرک پر دار و درخت سر در آوردند! پیش از این نمیدانستند چنین جایی وجود دارد! البته که آن زمان این جاده امروزی را نداشت و جادهای باریک و راهی دور داشت و رفت و آمدش دشوار بود. با این حال، حس و حال دهکده آنان را گرفت و سپردند اگر خانهای خالی بود، خبرشان کنند برای خرید. آیدا به همسرش گفت تهران چه کاری داریم که بمانیم؟ جز دود و سر و صدا چه داریم؟!
بعد از یکی دو هفته تماس گرفتند که چند خانه برای فروش هست و آنها خانهای را پسندیدند که شمارهاش ٥٥٥ بود. حالا دشواری دیگری مطرح بود، خرید و فروش راکد بود و شاعر شهر ما هم دوست نداشت زیر بار قرض و بدهی برود که رفت. با این حال مدتی خانه خیابان سهروردی را برای فروش گذاشته بودند که آخر سر سیاوش- پسر شاملو که دفتر املاک داشت- خانه را برایشان زیر قیمت فروخت و آقای شاعر و همسرش ساکن دهکده شدند؛ شهرکی محصور که برای ورود به آن باید نام میزبان را بگویید و...
نزدیک به ٣٠ سال از اقامت آنها در این خانه میگذرد و حالا قرار است این خانه با تمام یادگارهایش بشود موزه و مسوولان محترم میراث فرهنگی استان البرز نیز رسما این موضوع را اعلام کردهاند. برای رفت و آمد بازدیدکنندگان هم هماهنگیهایی صورت گرفته. علاقهمندان میتوانند به صورت گروهی با خانم شاملو هماهنگ کنند و از خانه شاملو دیدن کنند. هرچند هنوز این موزه در آغاز راه است و دو سه سالی مانده تا کامل شود.
این خانه حس غریبی دارد!
واقعیت این است که این خانه هیچ چیز عجیب و غریبی ندارد؛ نه خیلی بزرگ است، نه خیلی تزیینات و دکور ویژهای دارد اما هیچ کدام از اینها مهم نیست! اصلا مهم نیست! این خانه حس غریبی دارد، حسی که بدجوری آدم را میگیرد. آنچه در این خانه موج میزند، انرژی فوقالعادهای است و همین مهم است! یک نیروی مثبت پنهان که در فضا موج میزند. از آن خانههایی است که ممکن است هر از گاهی دلتنگش شوید و هوایش را بکنید. این را هم در پرانتز بگویم که طبق اصول مطبوعاتی باید از بانوی میزبان به عنوان شاملو یا سرکیسیان نام ببریم اما امیدواریم هم شما که خواننده این گزارش هستید و هم ایشان بر ما ببخشایید اگر یکی از اصول مطبوعات را نادیده میگیریم و به جای نام خانوادگی، «آیدا» را به کار میبریم چرا که حضور او با همان نام «آیدا» در اشعار شاملو آن قدر پررنگ است که در ذهن همه ما، او «آیدا» است.
آیدا امیدوار است خانه همه شخصیتهای ملی و ارزشمند کشور به موزه تبدیل شود و آثارشان به یادگار بماند تا مردم از نزدیک ببینند آنها چگونه میزیستهاند، سادهزیستی آنان را ببینند. به یاد میآورد همسرش را که آن همه تلاشگر بود: «دلم میخواهد مردم و جوانان بدانند شبها و روزهای «احمد جان» که چگونه به سختی سپری شد، او دشواریها و محرومیت زیادی را تحمل کرد تا به آرزوهایش رسید. رسیدن به آن آرزوها نیازمند سختکوشی بود و او عجیب این پشتکار را داشت! حالا وظیفه داریم این خانه و فضای آن را به مناسبترین شکل حفظ کنیم تا بازدیدکننده بتواند حس و حال او را در خانهاش ببیند، فرش کهنهای را که زیر پایش بوده، مبلی که بر آن لم میداده و کتاب میخوانده، عینکش، عطری که میزده، لیوانی که در آن آب مینوشیده و... همهچیز حفظ شود تا زندگی روزمره آن آدم را در خانهاش ببینیم.»
و آیدا همهچیز را نگه داشته: لباسها، کفشها، مسواک، عینک و قلم و... هرچند به جز اینها که تعدادیش را نگه داشته، تمام وسایل خانه را بردهاند. علاقه چندانی ندارد تا از این موضوع سخنی بگوید و فقط به بیان این چند جمله بسنده میکند: «اگر همهچیز اصولی و قانونی و عادلانه انجام میشد، مشکلی نبود ولی متاسفانه همیشه آتشبیارهای معرکه هستند.» .قسمت 1
میخواستند از شهر بیرون بزنند و حال و هوایی تازه کنند. به اتفاق و پیشنهاد دوستی، به خانه یکی از دوستان مشترکشان در کلاک رفتند اما چون او خانه نبود، آنها به پیشنهاد آن دوست مشترک که خود دوستی در شهرک دهکده داشت، از این شهرک پر دار و درخت سر در آوردند! پیش از این نمیدانستند چنین جایی وجود دارد! البته که آن زمان این جاده امروزی را نداشت و جادهای باریک و راهی دور داشت و رفت و آمدش دشوار بود. با این حال، حس و حال دهکده آنان را گرفت و سپردند اگر خانهای خالی بود، خبرشان کنند برای خرید. آیدا به همسرش گفت تهران چه کاری داریم که بمانیم؟ جز دود و سر و صدا چه داریم؟!
بعد از یکی دو هفته تماس گرفتند که چند خانه برای فروش هست و آنها خانهای را پسندیدند که شمارهاش ٥٥٥ بود. حالا دشواری دیگری مطرح بود، خرید و فروش راکد بود و شاعر شهر ما هم دوست نداشت زیر بار قرض و بدهی برود که رفت. با این حال مدتی خانه خیابان سهروردی را برای فروش گذاشته بودند که آخر سر سیاوش- پسر شاملو که دفتر املاک داشت- خانه را برایشان زیر قیمت فروخت و آقای شاعر و همسرش ساکن دهکده شدند؛ شهرکی محصور که برای ورود به آن باید نام میزبان را بگویید و...
نزدیک به ٣٠ سال از اقامت آنها در این خانه میگذرد و حالا قرار است این خانه با تمام یادگارهایش بشود موزه و مسوولان محترم میراث فرهنگی استان البرز نیز رسما این موضوع را اعلام کردهاند. برای رفت و آمد بازدیدکنندگان هم هماهنگیهایی صورت گرفته. علاقهمندان میتوانند به صورت گروهی با خانم شاملو هماهنگ کنند و از خانه شاملو دیدن کنند. هرچند هنوز این موزه در آغاز راه است و دو سه سالی مانده تا کامل شود.
این خانه حس غریبی دارد!
واقعیت این است که این خانه هیچ چیز عجیب و غریبی ندارد؛ نه خیلی بزرگ است، نه خیلی تزیینات و دکور ویژهای دارد اما هیچ کدام از اینها مهم نیست! اصلا مهم نیست! این خانه حس غریبی دارد، حسی که بدجوری آدم را میگیرد. آنچه در این خانه موج میزند، انرژی فوقالعادهای است و همین مهم است! یک نیروی مثبت پنهان که در فضا موج میزند. از آن خانههایی است که ممکن است هر از گاهی دلتنگش شوید و هوایش را بکنید. این را هم در پرانتز بگویم که طبق اصول مطبوعاتی باید از بانوی میزبان به عنوان شاملو یا سرکیسیان نام ببریم اما امیدواریم هم شما که خواننده این گزارش هستید و هم ایشان بر ما ببخشایید اگر یکی از اصول مطبوعات را نادیده میگیریم و به جای نام خانوادگی، «آیدا» را به کار میبریم چرا که حضور او با همان نام «آیدا» در اشعار شاملو آن قدر پررنگ است که در ذهن همه ما، او «آیدا» است.
آیدا امیدوار است خانه همه شخصیتهای ملی و ارزشمند کشور به موزه تبدیل شود و آثارشان به یادگار بماند تا مردم از نزدیک ببینند آنها چگونه میزیستهاند، سادهزیستی آنان را ببینند. به یاد میآورد همسرش را که آن همه تلاشگر بود: «دلم میخواهد مردم و جوانان بدانند شبها و روزهای «احمد جان» که چگونه به سختی سپری شد، او دشواریها و محرومیت زیادی را تحمل کرد تا به آرزوهایش رسید. رسیدن به آن آرزوها نیازمند سختکوشی بود و او عجیب این پشتکار را داشت! حالا وظیفه داریم این خانه و فضای آن را به مناسبترین شکل حفظ کنیم تا بازدیدکننده بتواند حس و حال او را در خانهاش ببیند، فرش کهنهای را که زیر پایش بوده، مبلی که بر آن لم میداده و کتاب میخوانده، عینکش، عطری که میزده، لیوانی که در آن آب مینوشیده و... همهچیز حفظ شود تا زندگی روزمره آن آدم را در خانهاش ببینیم.»
و آیدا همهچیز را نگه داشته: لباسها، کفشها، مسواک، عینک و قلم و... هرچند به جز اینها که تعدادیش را نگه داشته، تمام وسایل خانه را بردهاند. علاقه چندانی ندارد تا از این موضوع سخنی بگوید و فقط به بیان این چند جمله بسنده میکند: «اگر همهچیز اصولی و قانونی و عادلانه انجام میشد، مشکلی نبود ولی متاسفانه همیشه آتشبیارهای معرکه هستند.» .قسمت 1
- ۳۵
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط