بی حوصله با غذام بازی میکردم که گفت
𝒫𝒶𝓇𝓉 ②④
بی حوصله با غذام بازی میکردم که گفت
& الان مثلا لج کردی؟
+ فقط تو میتونی قهر کنی؟
& لازمه یادآوری کنم دیشب چیکار کردی؟
+ با قهر کردنت الان همه چی درست شد؟
& بورام
- الان جای بحث کردن نیست! قراره مفصل صحبت کنیم اما الان نه هوم؟
+ تو هم که فقط بلدی منو خفه کنی
$ با زنگ خوردن گوشیم از همه عذرخواهی کردم و رفتم بیرون.... بفرمایید
¢سلام پسر شجاع
$ هیونگ تویی؟؟؟
¢نصفه شبی پیامک میدی میری؟ مگه جواب نمیخواهی؟
$ اوه یادم رفت... خب حالا چیزی دستگیرت شد هیونگ؟
¢سویی ربکا... مدل سه تا شرکته که دو تا میشناسی اون یکی هم شرکت رقیبه....
$ رابطه مشکوکی پیدا نکردی؟
¢اخیرا چند تا دیدار مشکوک با رئیس شرکت رقیبتون داشته ... هر ماه راس ساعتی خاص
$ میتونی تاریخ قرار این ماهشون رو پیدا کنی؟
^منو دست کم گرفتی بچه؟
$ پیدا کردیییی؟؟؟؟؟
¢اره... امشب ساعت هشت کلاب بالا شهر
$ اوه... مرسییی هیونگی
¢ کوک! به جیهوپ و یونگی بگو سرخود نرن اونجا! ربکا رابطه مشکوکی با باند معروف قاچاق هم داره خودمون میریم سراغشون.... تاکید میکنم هیچ کدومتون نرین! خب کاری نداری؟
$ نه ممنون نامجونا....
~دیشب بعد از اون اتفاق طبق خواسته ی یونگی کوک به نامجون که پلیس ویژه بود پیام داد و تمام ماجرا رو تعریف کرد! قرار شد نامجون درباره ربکا تحقیق کنه و بهشون خبر بده.... اون لحظه هیچکدومشون فکرشم نمیکرد ربکا خودش کیس پرونده جدید نامجونه....
$ هی بچه ها یه خبر داغ
- نامجون جواب داده؟
$ دقیقا... حدس بورام درست بوده... علاوه بر اینکه ریگی به کفش داره کیس اصلی پرونده جدید نام هم هست... اما گفت هیچکدوممون کاری بدون اطلاعش انجام ندیم... امشب هم یه قرار ملاقات تایین شده با رئیس شرکت رقیبتون داره
- چهره یونگی درهم شد و چیزی نگفت... نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت! با دیدن ساعت عین فرفره از جا بلند شدم و گفتم « من دیرم شده... میرم خونه باید سریع برم شرکت کار دارم
- خیلی خب باشه
+ عملا وا رفتم! قرار بود منو برسونه اما با اتفاقی که الان اوفتاد بیخیال من شده بود... چیزی نگفتم بعد از خداحافظی از پدر و مادر یونگی سوار ماشین شدم و به سمت عمارت خودمون رفتم....
& بعد از رفتن بورام همه در سکوت به حرف های کوک فکر میکردن....میدونستم یونگی بیخیال ربکا نمیشه...پس نزدیکش شدم و گفتم « یونگی اگه پای لجبازی وسط باشه تو از بورام لجباز تری! میتونی بعد از دستگیری با ربکا صحبت کنی نرو سراغش
- اما من بهش اعتماد کرده بودم! قلبم رو بهش داده بودم... هیچکس حق نداره اینجوری از اعتمادم سو استفاده کنه! کاری میکنم پشیمون بشه
بی حوصله با غذام بازی میکردم که گفت
& الان مثلا لج کردی؟
+ فقط تو میتونی قهر کنی؟
& لازمه یادآوری کنم دیشب چیکار کردی؟
+ با قهر کردنت الان همه چی درست شد؟
& بورام
- الان جای بحث کردن نیست! قراره مفصل صحبت کنیم اما الان نه هوم؟
+ تو هم که فقط بلدی منو خفه کنی
$ با زنگ خوردن گوشیم از همه عذرخواهی کردم و رفتم بیرون.... بفرمایید
¢سلام پسر شجاع
$ هیونگ تویی؟؟؟
¢نصفه شبی پیامک میدی میری؟ مگه جواب نمیخواهی؟
$ اوه یادم رفت... خب حالا چیزی دستگیرت شد هیونگ؟
¢سویی ربکا... مدل سه تا شرکته که دو تا میشناسی اون یکی هم شرکت رقیبه....
$ رابطه مشکوکی پیدا نکردی؟
¢اخیرا چند تا دیدار مشکوک با رئیس شرکت رقیبتون داشته ... هر ماه راس ساعتی خاص
$ میتونی تاریخ قرار این ماهشون رو پیدا کنی؟
^منو دست کم گرفتی بچه؟
$ پیدا کردیییی؟؟؟؟؟
¢اره... امشب ساعت هشت کلاب بالا شهر
$ اوه... مرسییی هیونگی
¢ کوک! به جیهوپ و یونگی بگو سرخود نرن اونجا! ربکا رابطه مشکوکی با باند معروف قاچاق هم داره خودمون میریم سراغشون.... تاکید میکنم هیچ کدومتون نرین! خب کاری نداری؟
$ نه ممنون نامجونا....
~دیشب بعد از اون اتفاق طبق خواسته ی یونگی کوک به نامجون که پلیس ویژه بود پیام داد و تمام ماجرا رو تعریف کرد! قرار شد نامجون درباره ربکا تحقیق کنه و بهشون خبر بده.... اون لحظه هیچکدومشون فکرشم نمیکرد ربکا خودش کیس پرونده جدید نامجونه....
$ هی بچه ها یه خبر داغ
- نامجون جواب داده؟
$ دقیقا... حدس بورام درست بوده... علاوه بر اینکه ریگی به کفش داره کیس اصلی پرونده جدید نام هم هست... اما گفت هیچکدوممون کاری بدون اطلاعش انجام ندیم... امشب هم یه قرار ملاقات تایین شده با رئیس شرکت رقیبتون داره
- چهره یونگی درهم شد و چیزی نگفت... نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت! با دیدن ساعت عین فرفره از جا بلند شدم و گفتم « من دیرم شده... میرم خونه باید سریع برم شرکت کار دارم
- خیلی خب باشه
+ عملا وا رفتم! قرار بود منو برسونه اما با اتفاقی که الان اوفتاد بیخیال من شده بود... چیزی نگفتم بعد از خداحافظی از پدر و مادر یونگی سوار ماشین شدم و به سمت عمارت خودمون رفتم....
& بعد از رفتن بورام همه در سکوت به حرف های کوک فکر میکردن....میدونستم یونگی بیخیال ربکا نمیشه...پس نزدیکش شدم و گفتم « یونگی اگه پای لجبازی وسط باشه تو از بورام لجباز تری! میتونی بعد از دستگیری با ربکا صحبت کنی نرو سراغش
- اما من بهش اعتماد کرده بودم! قلبم رو بهش داده بودم... هیچکس حق نداره اینجوری از اعتمادم سو استفاده کنه! کاری میکنم پشیمون بشه
- ۷۱۶
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط