کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مؤمنم در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم
چندصد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

خلق می گویند ابری تیره در پیراهنی ست
شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم
 
مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک؟!
هرچه باشد ناگزیرم، هرچه باشد حاضرم!!

👤 فاضل نظری
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط