امروز صبح

‍ امــروز صبـح
از لب طاقچـه عـادت
کتـاب دوسـت داشتـنت را برداشـتم
و از مـیان آن
شـعر سپیـدی را خـواندم
کـه نوشتـه بود
همـه چیـز را
می تـوان فرامـوش کرد
جز رنـگ
چشمهــایی کـه
به آدم
حــس زندگـی کردن می دهــد ...


#خاصترین
دیدگاه ها (۲)

در مسجد عشق رفته بودم به نماز🦋گفتند اذان بگو ... من از آن گف...

زیباتر کردن "دنیا" کار سختی نیست ، کافیه یه کم دلگرمی تو جیب...

#خاصترین

خواستم بگویم:امروز که از کنار او بودن خسته شده ای،امروز که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط